تبليغاتX
یادی از صادق هدایت
 
ناچـشیـده جـرعــه ای از جــــــام او ____ عشق بازی می کــــنـم با نــــام او
 
روزنامه ی " ساندی تلگراف " نوشت دولت آمریکا که قصد دارد دولت محمود احمدی نژاد را به دلیل برنامه اتمی آن بی ثبات کند در این راه متوجه اقلیت های قومی ایران شده است . این در حالی است که اقلیت ترک زبان ایران به قدری با جامعه ایران درآمیخته است که امکان تحریک آنها علیه دولت مرکزی وجود ندارد .

ساندی تلگراف می نویسد منابع اطلاعاتی آمریکا سعی دارند عناصری در میان اقلیت های قومی ایران بیابند .

به گزارش این نشریه اعراب ۴.۵ میلیون نفر ، کردها بین ۴ تا ۷ میلیون نفر ، آذربایجانی ها ۱۶ میلیون نفر و بلوچها بین ۵۰۰ هزار تا یک میلیون نفر .

این گزارش اهل تسنن را از متحدان بالقوه آمریکا نمی داند و در عین حال اضافه می کند که گروه پژاک در کردستان ایران اکنون تبدیل به تهدیدی بزرگ علیه حکومت ایران شده است .

  نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385ساعت 12 بعد از ظهر  توسط آر یا بان 
(( کسانی هستند که از بیست سالگی شروع به جان کندن می کنند . ))

این حرف ِ صادق هدایت است ٬ بزرگ ترین نویسنده ی ایران نوین ٬ کسی که درست شرح همین جان کندن را نوشته است . همه ی جادو و جنبلی که کرده اند تا مگر آفت ِ هدایت به جان کسی نزند و خودکشی او یک امر شخصی تلقّی شود برای این بوده که نخواسته اند همین نکته را ببینند : از زندگی بیزار بود ٬ وجودش اشکال داشت ٬ دیوانه بود ٬ انحراف داشت ٬ بازمانده ی گروهی بود که دورانش به سر رسیده بود ...

خوب که چه ؟

هر اثری همین است . هر اثری بازتاب طنین ِ غیر شخصی ترین عناصر زندگی ِ آدمی در قالب ِ فردی ترین و مخفی ترین ِ آن هاست . منتها هدایت ِ زنده به گور ٬ فردی به معنای ِ معمولی ِ کلمه نبود .

بدبینی ِ درمان ناپذیری که او را واداشت تا بعد از یک زندگی ِ دردناک که در سال ۱۹۰۳ در تهران آغاز شده بود در ۱۹۵۱ در پاریس دست به خودکشی بزند ٬ چیزی بیشتر از وجود خود ِ هدایت بود . او خودش را " چوب هر دو سر طلا " می دانست . آدمی که " اشتباهی به دنیا آمده ٬ از این جا مانده و از آنجا رانده " . این " چوب " ٬ مثل زندگی خود ِ او ٬ مثل ایران ِ نوین ٬ روی یک خط مرزی معلّق بود ٬ آویزان میان شرق و غرب .

مقاله هایی که هدایت درباره ی خیّام و کافکا ٬ این دو دلیل راه و همنشین شرقی و غربی خود ٬ نوشت از نظر او در واقع روایتگر عالمی بود که دلش می خواست داشته باشد . هدایت زبان موجز و دقیق این دو را دوست داشت و از این که آنان همه ی باورهای بشری را به هیچ می گرفتند خشنود بود . امّا ٬ نه در سبکباری ِ روشنی که در وجود یکی از آنان می دید ٬ راهی داشت و نه در ژرفایی که در وجود دیگری . هدایت ستاره ی سرگردان ِ منظومه ای دیگر بود ٬ منظومه ای آن چنان شوم و شوربخت که امکانات زیادی در اختیار او٬ حتی به عنوان نویسنده نمی گذاشت .

غریب در دیار خود ٬ تک و تنها در بین جماعت اُدبای ایرانی و تنها در میانه ی شرق و غرب . اگر می خواست یا می توانست غیر از " هدایتی " باشد که اکنون برای همیشه هست شاید برایش آسان بود کاری کند که همه دور و برش را بگیرند و کمکش کنند . نگذارند کارمند دون پایه ی اداره ی فرهنگ و هنر باشد با چندرقاز حقوق ٬ که مجبور شود کتابخانه اش را بفروشد تا به پاریس برود و کلک خودش را در آن جا بکند .

                   

قیافه اش قیافه ی یک خُرده بورژوا ٬ یک کارمند اداری بود . ظاهری شبیه به وجنات " پسو آ " داشت که البته آن زمان خیلی از نویسنده ها چنین بودند . باریک اندام و ظریف بود ٬ با چشمانی چون چشمان جغد و لبخندی اندوهگین ٬ شیطنت بار .

فُضلا شروع کرده بودند که به حسابش نیاورند : ( این پسرک که دستور زبان بلد نیست ) .

چرا ؟

برای این که زبان زنده و روزانه را به قواعد مرده ی ادبا ترجیح می داد . امّا دنیای این فضلا چندان گسترده نبود و صادق هم سرانجام از همه جایش سر درآورد . دستش به محفل نیم دوجین آدمی که آن روزها "انتلکتوئل" های واقعی ایران بودند و چندتایشان هم عضو حزب توده ٬ می رسید و همین باعث شد که بعدها بگویند " توده ای " بود ٬ که البته هرگز نبود .

(( نه ٬ کسی تصمیم خودکشی را نمی گیرد . خودکشی با بعضی ها هست . در خمیره و در سرنوشت آن هاست . نمی توانند از دستش بگریزند . این سرنوشت است که فرمانروایی دارد ولی در همین حال این من هستم که سرنوشت خودم را درست کرده ام ... سرنوشت پُر زورتر از من است . ))

وسوسه ی خودکشی ٬ پیش از آنکه موضوع نوشته های هدایت باشد و به آخرین حرف او در آثارش و به اقدام نهایی وی در زندگیش تبدیل شود ٬ در وجود او بوده است .

این فکر و اقدام به عملی کردن آن به عنوان مشغله ی ذهنی در ادبیات و تقدیر نویسنده ٬ در ایران به کلّی تازه بود . هدایت نخستین چهره ی ادبیات پارسی است که خودکشی کرده است . تاثیر منفی این خودکشی هم چیزی است در حدّ ارزش واقعی آن . داشتن دوستانی که بیشتر هوایش را داشته باشند ٬ شرایط زندگی ِ بهتر ٬ یا فلان و بهمان اتفاق گذرا ٬ هیچ کدام ممکن نبود مانع خودکشی وی شود . هدایت نمی توانست شرایط زندگی ِ بهتری داشته باشد ٬ یا از تنهایی به درآید و امیدوار شود ٬ زیرا هدایت همانی بود که بود . خودکشی اش به اوضاع و احوال ربطی نداشت و امری وجودی بود . حتّی از حالت امر وجودی هم که ممکن است فقط و فقط بیانگر جنبه های شخصی باشد خارج بود : خودکشی ِ هدایت از مقوله ی "تقدیر" یا به عبارت دیگر از مقوله ی ضرورت بود .

خودکشی ِ هدایت با ایثار ِ تراژیک ٬ با تجدید عهد بشری با نیروهای کاینات ٬ شباهتی نداشت . در وی آن شوق و جذبه ای که در نزد برخی از نقّاشان و شاعران مُدرن ٬ به صورت کوششی برای خروج از خود ٬ می بینیم وجود نداشت . این خودکشی پاسخی به رویداد تاریخی ِ عمده ای هم که بشود گفت ناگهان پندارهای هدایت را فرو ریخته است ٬ نبود .

خودکشی ای بود که روشن بین ترین جان ِ ایران در قرن حاضر ٬ درست به دلیل روشن بینی اش ٬ محکوم به آن بود چرا که جامعه ی ایرانی راه دیگری جز گشودن شیرهای گاز در یک چهار دیواری محقّر ٬ در غربت ٬ برایش باز نگذاشته بود .


برگرفته از کتاب " بر مزار صادق هدایت " نوشته ی آقای یوسف اسحاق پور ٬ استاد تاریخ هنر و تاریخ سینمای دانشگاه پاریس .

به مناسبت بیست و هفتم فروردین ماه سال روز خاکسپاری مرحوم صادق هدایت .

  نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1385ساعت 8 بعد از ظهر  توسط آر یا بان 

احمد کاميابی : آيا شما چشم به راه کسی يا چيزی بوده ايد ؟

ساموئل بکت : " نه " . ( در خود فرو رفت و گفت ) نمی دانم . ( سپس قهوه اش را نوشيد و اضافه کرد) برايتان يک شاهد مثال می آورم : به هنگام شب انسان منتظر طلوع آفتاب است ، و در طول روزمنتظر شب ، برای خواب ديدن . اين دور تسلسل باطلی است ، بدون پايان .

                        

سيزدهم آوريل ۲۰۰۶ صدمين سالگرد تولد " ساموئل بکت " نويسنده و نمايشنامه نويس ايرلندی است که به همين مناسبت در دوبلين ، پايتخت ايرلند و لندن ، پايتخت انگلستان جشنواره ای با عنوان " سده ی بکت " برگزار شده است .


ادامه مطلب
  نوشته شده در  شنبه بیست و ششم فروردین 1385ساعت 11 بعد از ظهر  توسط آر یا بان 

به نوشته ی سایت كنفدراسیون فوتبال آسیا  " ساموئل اتوئو " مهاجم كامرونی بارسلونا با قراردادی قرضی به تیم الاتحاد عربستان پیوست .

                

در حالی كه ساموئل اتوئو نقش مهمی در صدرنشینی بارسلون در لالیگا و صعود این تیم به مرحله‌ نیمه نهایی لیگ قهرمانان اروپا داشته ، سایت AFC نوشته كه این بازیكن كامرونی با قراردادی قرضی راهی تیم الاتحاد عربستان شده است .

این مساله با توجه به شرایط حساس بارسلون در اروپا كمی دور از ذهن به نظر می‌رسد .

  نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم فروردین 1385ساعت 10 بعد از ظهر  توسط آر یا بان 
فمينيست های فرانسه از دولت اين کشور خواسته اند که عنوان دوشيزه يا مادموازل را از فرم ها و اسناد اداری حذف کند .

در کشور فرانسه زنان جوان را مادموازل خطاب می کنند . البته در عنوان مادموازل اين پيش فرض وجود دارد که زن جوان به خاطر جوان بودنش به احتمال زياد مجرد است .

                        

" سگ های نگهبان " (Les Chiennes de Garde) ، بزرگترين گروه مدافع حقوق زنان در فرانسه ، می گويد به رغم تحولات زيادی که برای برابری جايگاه زن با مرد در اين کشور رخ داده است، استفاده از عناوين باعث می شود که همچنان اين تصور وجود داشته باشد که زنان بايد " در برابر ارزش های مردانه تسليم باشند . "

اين گروه همچنين می گويد اسناد اداری با زنان ناعادلانه برخورد می کند چون فقط اين زنان هستند که بايد با انتخاب عنوان " دوشيزه " (Mademoiselle) يا " بانو " (Madame) وضعيت تاهل خود را مشخص کنند در حالی که برای مردان فقط اعلام جنسيت کافی است .

بسياری از زنان در فرانسه از اين که يک روز در گروه سنی مادموازل جای نداشته باشند ، نگرانند . در اين کشور وقتی می خواهند به طور مودبانه به يک خانم جوان روز به خير بگويند تقريبا هميشه آن را با عنوان مادموازل (دوشيزه) همراه می کنند . اما تشخيص اين که کدام زن جوان ، مجرد (دوشيزه) است و کدام متاهل کار دشواری است .

فمينيست های فرانسه می گويند دولت بايد استفاده از عناوين برای زنان را کاملا کنار بگذارد .

آنها می گويند فقط مردانی که در پی ارتباط جنسی با يک زن هستند اصرار دارند که زنان را به دو دسته "مادموازل/ جوان مجرد " و " مادام/ بانوی متاهل " تقسيم کنند .

  نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1385ساعت 9 بعد از ظهر  توسط آر یا بان 
دكتر محمود احمدي نژاد رئيس جمهور ايران ، اينك به يك شخصيت بين المللي تبديل شده است .

در ادامه شهرت روزافزون رئيس جمهور ، برخي از شركت هاي تجاري براي جذب مشتري به استفاده از عكس وي روي آورده اند .

در اين عكس ، چهره ي احمدي نژاد در كنار پرچم جمهوري اسلامي ايران بر روي شكلات هاي توليدي يك شركت روسي طراحي شده است .

اين شركت روسي كه شكلات هاي مذكور را با چهره رئيس جمهور ايران روانه ي بازار كرده ، هدف از اين اقدام خود را جذب مشتري عنوان كرده است .

                                                                                                 " منبع : انتخاب "


خانم من واقعاْ نمیدونم از دست این استکبار جهانی چی کار کنم ؟

تازه بدبختی یکی دو تا نیس که ٬ قبلاْ فکر می کردم استکبار جهانی فقط آمریکا و انگلیس و کانادا و استرالیا و لهستان و دانمارک و آلمان و هلند و اسرائیل هستن اما الان می فهمم که روسیه هم جزوه اوناس .

بی تربیتا ورداشتن عکس رئیس جمهور مَردمی و مَذهبی و مَلیونی و مَعنوی ما رو در یک اقدام مَظهری زدن رویه شوکولات های مَکتبی .

                                     

واقعاْ این روسیه ی کمونیستی هرچی توهین به ما در تاریخ کرده بود یه طرف ٬ این بی تربیتیشون یه طرف . واقعاْ از قدیم راس گفتن به مرده که رو میدی پی پی میکنه تو کرملین .

من خودم که به زبان روسی زیاد مسلط نیستم اما یکی از دوستای سیگاریم که واسم نوشته های روی شکلات رو ترجمه کرد ٬ گفت نوشته :

" عامل اصلی سرطان "

اما یکی دیگه از دوستای اهل حالم که اونجا بود می گفت واسم غلط ترجمه کرده . البته اون می گفت که روسی رو به انگلیسی می تونه ترجمه کنه و نه پارسی . منم بهش گفتم خوب ترجمه اش به انگلیسی چی میشه ؟ که گفت نوشته :

" DON'T WORRY - BE HAPPY "

ولی خداییش زبونشون هم مثه خود کمونیستشون بی خوده .

می پرسین چرا ؟

آخه هرکس یه جور ترجمه می کنه ! تازه از اون بدتر ٬ ترجمه ها هیچ ربطی هم به همدیگه ندارن .

من یه پسر عمه دارم که پنج سالشه ( البته پنج سال و پنج ماهشه ولی عمه ی من میگه وختی بچه سنش " ذو پنجین " باشه باید به نیت پنج تن بگیم پنج سالشه ) که خیلی به زبانهای خارجی علاقمند و از سه سالگیش میره کلاس روسی ٬ می گفت نوشته :

" برای جلوگیری از پوسیدگی بعد از مصرف مسواک بزنید . "

البته اینم بگم من خودم که به جملش دقیق شدم یکی از کلمه هاش مثل recycle انگلیسی بود ولی نفهمیدم که منظورش recyclable بود یا unrecyclable .

خلاصه که من از دسته این کمونیستی هایه بی همه چیز دچاره دُ گماتیسم فلسفی شدم . هرکس میدونه زیره عکسه رئیس جمهور چی نوشته به منم بگه .

  نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385ساعت 11 بعد از ظهر  توسط آر یا بان  | 
آقای سید ابوالقاسم انجوی شیرازی از جمله کسانی بود که در روزهای آخر زندگی مرحوم هدایت در پاریس به دیدارش رفت و حتی به شهادت آقای مصطفی فرزانه مقداری پول و هدایای دیگر هم برای او بُرد . ایشان از آن روزهای تلخ این چنین می گویند که :

" در پاریس بی حوصله تر از ایام اخیر اقامتش در تهران شده بود و دید تیره و تار او ٬ تیره تر و تارتر شده بود ... توی خیابان می خواستیم از این ور رد بشویم به آن ور ٬ هدایت همه اش مضطرب و منتظر بود که الان با تاکسی و اتوبوس تصادف می کنیم . می گفت : (( عیبش اینه که کلکمان را نمی کند . می ریم زیر اتول بعد ناقص می شیم و باید یک عمر با کون کج ٬ عصا زنان نظاره ی خلق باشیم . )) "

آقای انجوی شیرازی با اشاره به " نفرت از ضعف نشان دادن " به عنوان یکی از بارزترین خصوصیات اخلاقی مرحوم هدایت اضافه می کند :

" بدبختانه در این سفر پاریس یکی از جهات تشدید و دلسردی و یاس ِ توام با خشم او بیماری و روحیه ی ضعیف ِ آقای شهید نورائی بود که بیمار  ِ ملازم بستر و رو به مرگ بود و اصرار داشت که هدایت هر روز به دیدن او برود تا با بودن هدایت و مصاحبت با او پریشانی خودش را تسکین بدهد .

و امّا وضع شهید نورائی چطور بود ؟

دائماْ ناله می کرد ٬ دائماْ می ترسید ٬ دائماْ از مردن خودش صحبت می کرد ٬ گاهی نیمه شب می خواست بیرون بیاید و می گفت که بسکه توی خانه به من غذا نداده اند من ضعیف شده ام ٬ می گفت دکترها نمی فهمند مرا چطور معالجه کنند . حتی یک بار نیمه شب از رختخواب بیرون آمده بود و می خواست از خانه فرار کند که هدایت از جانب زن شهید نورائی تلفن پیچ شده بود که بیا و نگذار برود ... "

ضعف روحی آقای شهید نورائی مرحوم هدایت را چنان خسته و خشمگین کرده بود که به آقای انجوی شیرازی می گوید :

(( تنها تفریح این سفر بنده همینه که هر روز به چس ناله های شهید نورائی گوش بدهم . مُردن که دیگر این قدر آه و ناله و سر و صدا ندارد . ))

                        

آقای مصطفی فرزانه هم در خاطرات خود بر این حالت درونی ایجاد شده در مرحوم هدایت مُهر تایید می زند که :

" یکی از روزهایی که با همدیگر قرار داشتیم و او هنوز به هتل برنگشته بود ٬ مدتی سر چهار راه منتظر ایستادم . او از دهانه ی مترو بیرون آمد و چون با من فاصله داشت و مرا نمی دید رفتارش کاملاْ آزاد بود : در سایه ی دیوار ٬ سر به گریبان ٬ هِن و هِن زنان قدم بر می داشت .

وقتی خودم را به او رساندم و سلام کردم ٬ لحظه ای با تعجب به من نگریست . انگاری نه تنها انتظار دیدنم را نداشت ٬ بلکه تا چند لحظه مرا نشناخت . از آن بدتر ٬ مدتی بود که دسته ی عینکش شکسته بود و من بارها این موضوع را گوشزد کرده بودم . آن روز ٬ چون با سرانگشت عینکش را روی دماغش نگه می داشت ٬ باز این مطلب را یادآور شدم .

هدایت : شکسته که شکسته ! به یک ورش ! حالا همین مانده که بروم خرج تعمیر دسته ی عینک را بدهم . خودم بلدم درستش بکنم ... ایناش ! با همین نوار می چسبانمش .

و یک نوار چسب از جیبش درآورد و نشانم داد .

فرزانه : معذرت می خواهم . قصد فضولی نداشتم ... شما عصبانی شدید .

هدایت : نه از حرف تو عصبانی نشدم . این شهید نورائی پدرم را درآورده ... مثل هند جگر خوار ... مگر مردن آن قدر سخت است که این موجود در حال ِ تجزیه این جور خودش را به زندگی می چسباند ؟ انگار نه انگار که موجودات دیگر با هزار بدبختی ٬ ناخوشی و بی پولی و هزار پیسی هم هستند که روی زمین می لولند . او یک فکر بیشتر ندارد : خودش و خودش و خودش . هِی از شاشش بگو ٬ هی از دل و روده و کلیه ی خودش بگو ... چه ننه من غریبمی در می آورد ٬ نصیب نشود . "

آقای انجوی شیرازی درباره ی گذراندن زمان می گوید :

" غالب روزها بهانه می گرفت که از شهر برویم بیرون . من هم با او می رفتم . به حومه ی پاریس که می رفتیم ٬ می گفت : (( آن دفعه ها که پاریس بودم اینجاها میخانه ها و قهوه خانه های خوب داشت . حالا هم برویم تماشا . ))

شاید هم وداع می کرد با پاریس . ولی حالا بیشتر معتقد هستم بر این که او به دنبال قتلگاه خود می گشت . برای این که وقتی به حومه ی پاریس می رفتیم ٬ می گفت : (( تو همین جا وایستا تا من بروم و برگردم . ))

من از فاصله ی پنجاه قدمی می دیدم که زنگ خانه ای را فشار می داد و صاحب خانه که بیرون می آمد ٬ باهاش شروع می کرد به صحبت و بعد هم راه می افتاد . تصور من این است که به دنبال اتاق گاز می گشت . "

  نوشته شده در  یکشنبه بیستم فروردین 1385ساعت 6 بعد از ظهر  توسط آر یا بان 
دو شب گذشته مزار زنده یاد " احمد شاملو " در امامزاده طاهر کرج توسط افراد ناشناس تخریب شد .

                           

سیاوش شاملو - فرزند احمد شاملو با اعلام این خبر افزود : طی پنج سال اخیر ، تا امروز چهار سنگ قبر تعویض کرده ام که هر کدام در فروردین ماه ( آغاز هر سال ) تخریب شده اند .

 در ادامه افزود : دو شب پیش که تخریب مختصری صورت گرفت ، نگهبان صحن امام زاده طاهر نسبت به این اتفاق اظهار بی اطلاعی کرده و قول داد در حد امکان از ادامه این مسئله جلوگیری کند ، اما متاسفانه تخریب دیشب عمیق تر بوده و تکه هایی از سنگ قبر نیز که امضای احمد شاملو بر آن منقوش بوده ، مفقود شده است .

                                                                                           " منبع : خبرگزاری مهر "


کانون نويسندگان ايران در بيانيه ای ضمن آنکه صدمه زدن به سنگ گور احمد شاملو را "حتی در خور محکوم کردن " هم نمی داند ، به مردم ايران وخانواده و دوستان اين شاعر فقيد توصيه کرده که ديگر هيچ اقدامی برای بازسازی سنگ گور وی نکنند و بگذراند در آرامگاه وی نيز " شعر انسان گرای احمد شاملو نقش خود را در افشا آلودگی ها ايفا کند . "

  نوشته شده در  یکشنبه بیستم فروردین 1385ساعت 2 قبل از ظهر  توسط آر یا بان 

                                   

غروب روز هجدهم فروردین ماه ِ سال ۱۳۳۰ خورشیدی صادق هدایت با بسته ای پنبه وارد آپارتمانی که به تازگی اجاره کرده می شود ٬ تمام درزهای پنجره ی آشپزخانه را با پنبه مسدود می کند ٬ شیر گاز را باز نموده و روی کف آشپزخانه دراز می کشد تا به زندگی خود خاتمه دهد .

روز نوزدهم فروردین ٬ کارگر ارمنی ایرانی الاصل مقیم پاریس طبق قرار قبلی به ملاقات هدایت می آید و با در بسته آپارتمان رو به رو می شود . در بسته ی آپارتمان هدایت ٬ پیرزن سرایدار را به شک می اندازد . قفل را می شکنند و با پیکر بی جان وی روبرو می شوند .

ایشان روز بیست و هفتم فروردین در قبرستان پرلاشز پاریس  به خاک سپرده می شوند .

                         

مراسم ختم در مسجد مراکشی پاریس در حالی برگزار می شود که تعداد خیلی کمی از دوستداران فرانسوی و ایرانی صادق هدایت آمده بودند .

پرفسور هانری ماسه ٬ شرق شناس معروف فرانسوی که به ارزش ادبی کار هدایت بیشتر از هم وطنانش آشنا بود به احترام درگذشت دوست هنرمندش به مراسم مسجد می آید و طی سخنان کوتاهی می گوید :

" ما الان مثل کسی هستیم که پایش شکسته است و چون گرم است درد را حس نمی کند ٬ آینده نشان خواهد داد که ما چه نویسنده ی بزرگی را از دست داده ایم . "

           آخرین عکس صادق هدایت

دکتر پرویز ناتل خانلری بعدها این گونه نوشت که :

" نویسنده ای که بی شک نام آورترین نویسندگان این سال های اخیر است و آن شاهکار آخرین او پرده ی ابهامی بر زندگانیش کشید که شاید اگر به همین منوال پیش برویم در فاصله ای دورتر او جزء افسانه ها قرار بگیرد . "

خودکشی مرحوم هدایت آخرین و جانگدازترین اثر وی بود که مانند جرقه ای در عوالم ایرانیان جهید و خاموش شد .

استاد محمد علی جمال زاده در توصیف حال خود گفت : " از شنیدن این خبر دنیا را به کله ام کوفتند . "

و شفیعی کدکنی این گونه روایتش کرد که :

                    گه ملحد و گه دهری و کافر باشد    گه دشمن خلق و فتنه پرور باشد

                    باید   بچشد  عذاب  تنهایی   را     مردی که ز  عصر خود فراتر  باشد

به هر روی اگر چه  در تشیع جنازه ی نویسنده ی بزرگ ایرانی بیش از ده دوازده نفر شرکت نکرده بودند٬ اینک مزار ایشان به ندرت بدون گل می ماند .

روانش شاد و یادش زنده باد .

  نوشته شده در  شنبه نوزدهم فروردین 1385ساعت 6 بعد از ظهر  توسط آر یا بان 
اولین بار که مرحوم هدایت به اروپا رفت حدوداْ بیست و پنج ساله بود . اقامت او در پاریس که به قصد تحصیل رفته بود ظاهراْ از نظر درس و کلاس موفقیتی نداشت ٬ اما در دنیایی دیگر به روی او باز شده بود . دنیای که زندگی مردم آن با زندگی مردم وطنش و شخص خودش تفاوت های آشکاری داشت . در همین سفر بود که برای اولین بار به قصد خودکشی خود را در رودخانه ی " مارن " انداخت و این پیش لرزه ی آتش فشانی بود که شرح داستانیش در " زنده به گور " آمده است .

بعد از حادثه ی رودخانه که او را از مرگ نجات دادند ایشان در نامه ای برای برادرش محمود هدایت چنین توضیح دادند :

" تصدقت گردم . نمی دانم عجالتاْ چه بنویسم . یک دیوانگی کردم به خیر گذشت . بعد مفصلاْ شرحش را خواهم نوشت . مزاجاْ سلامت هستم . ( پاریس ۳ مه ۱۹۲۸ ) "

  

شواهد نشان می دهد که از بابت پیش لرزه ی واقعه ی خودکشی ٬ که در سفر دوم اتفاق افتاد ٬ محمود هدایت بیش از دیگر اعضای خانواده می توانست اقداماتی انجام دهد . شاید کارهایی هم کرده باشد اما نه در حد لازم . خود محمود هدایت درباره ی مسافرت آخر ٬ همان که به آن فاجعه ی دردناک منجر گردید اشاراتی به این شرح داده است :

" ... در تایخ شانزدهم تیر ماه هزار و سیصد و بیست و نه ٬ ناگهان و بدون مقدمه نامه ای از دکتر شهید نورائی به من رسید حاکی از نگرانی او از وضع مزاجی برادرم . این نامه چنان بود که مرا نیز به سختی ناراحت و متوحش ساخت . "

آقای دکتر شهید نورائی در نامه نوشته بوده :

" به قراری که می شنوم و از خلال نامه های صادق می خوانم ٬ حال او دیگر به هیچ وجه تعریفی ندارد و مزاجاْ بی نهایت ضعیف شده و احتیاج به استراحت و معالجه دارد و وسایل این کار هم در تهران فراهم نیست . تابستان گرم تهران و ارتفاع هزار و سیصد متر به اصطلاح با مزاج او سازگار نیست و روز به روز ضعیف تر می شود و سلامتش خدای ناکرده روز به روز بیشتر از اعتدال ٬ منحرف می گردد .

در سال پیش توسط یکی از دوستان به جنابعالی پیشنهادی کردم که با آن موافقت فرمودید ٬ ولی عملاْ بی نتیجه ماند . دیگر جای تامل نیست . شما را به خدا اقدامی بفرمائید که هر چه زودتر صادق چند صباحی برای معالجه و استراحت به فرنگستان اعزام گردد . هزاران نفر دیگر به عناوین مختلف در اروپا معالجه می کنند که کسالتی هم ندارند . چه عیب دارد که یک مرتبه حق به حق دار برسد ؟ "

محمود هدایت این گونه ادامه می دهد که :

" من آنچه که از دستم بر می آمد انجام دادم . مکرر در مکرر این جریان را به وزیر مربوطه گفتم ٬ حتماْ سماجت و خواهش کردم که یک بار به غلط حق را به ذی حق بدهند و برادرم را به عنوانی که خود بهتر می دانند و همه روزه در مورد بستگان خود اعمال می کنند به نقطه ای اعزام دارند . ولی در تمام این دوران به دفع الوقت گذراندند و در هر جلسه کسانی را با تصویب نامه های عجیب و غریب به عنوان سرپرست و بازرس و غیره به اروپا و آمریکا می فرستادند . فرستاده شدگانی که می باید الفبای زبان خارجی را در همانجا شروع می کردند .

پس از چندی نامه ی دیگری از دکتر شهید نورائی رسید که مصراْ برادرم را به اروپا دعوت می کرد و نوید می داد به کمک وزرایی که با هم دوستی دارند این کار را عملی خواهد نمود و نیز وعده داد که در اروپا وسایلی فراهم خواهد نمود که آب در دل برادرم تکان نخورد . اما دکتر نورائی نمی دانست که خود به زودی درخواهد غلطید و سرنوشت برادرم نیز چنان خواهد بود .

اوایل پاییز بود که دیدم برادرم زمزمه ی مسافرت به اروپا را می کند . از او پرسیدم به چه وسیله خواهی رفت ؟ گفت : به عنوان مرخصی ! هرچه گفتم با این کیفیت سفر به اروپا مشکل است و دچار مشکل خواهی شد ٬ قبول نکرد . می گفت شهید نورائی آنجاست و به امید اینکه با او به نحوی زندگی اش را جور خواهد کرد به راه افتاد .

او می دانست چرا و به چه منظور می رود .

حتی بعدها معلوم شد که او تدارک این کار را قبلاْ دیده بود . منتها چنان " تو دار " بود که نمی گذاشت کسی از تصمیم او مطلع بشود . حتی بیش از همه رعایت مادرم را می کرد . عمداْ ٬ بعضی از اثاثیه های مورد علاقه اش را به مادرم سپرده بود که او باور کند به زودی باز خواهد گشت .

  ز یورالملوک مادر مرحوم هدایت

رفتارش با ما به هنگام وداع طوری بود که هیچ کدام مان حتی برای یک لحظه نتوانستیم حدس بزنیم که این آخرین وداع خواهد بود .

وقتی زندگانی پر ملال اجتماعی و اداری او ٬ دربه دری هایی که کشیده و صبر و شکیبایی هایی که در برخورد با افراد به اصطلاح خودش " پاچه ور مالیده " متحمل شده ٬ همه و همه را یک دور مرور می کنم ٬ می بینم که او پس از گذراندن زمان های مملو از صبر و سکون ٬ استواری و ثبات و تحمل درد و رنج و زحمت ٬ دست آخر با نهایت هشیاری و با جسارت و شهامت به استقبال مرگ رفته است و حتی به قصد مرگ ... "

با وجود تصمیم قطعی مرحوم هدایت ٬ کار سفر به این زودی ها و به این راحتی ها انجام نمی گیرد . این موضوع برای ایشان به شدت آزار دهنده شده بود و بسیاری از دوستان دور و نزدیک او می دانستند که : " هدایت خسته است "

آقای " انجوی شیرازی " درباره ی حالات روحی و شرایط روانی مرحوم هدایت قبل از سفر بی بازگشت نوشته است :

" ... هدایت قبل از سفر اروپا بی اندازه خسته بود ٬ سلسله ی اعصابش به کلی از هم در رفته بود . محیط هم از هر جهت ناراحتی های او را تشدید می کرد . ناچار به فکر سفر اروپا افتاد تا به عنوان مرخصی چهار ماهه و استعلاجی راهی شود . فروختن کتابخانه اش ٬ خالی کردن اتاقش ٬ بخشیدن اشیاء اتاق یا کتابهایش به اشخاص و بالاخص همراه بردن دوره ی آثارش ٬ همه نشان می داد که او به عزم یک سفر طولانی و یا لااقل بیشتر از چهار ماه رهسپار اروپا می شود .

ماحصل آنکه سال ۱۳۲۹ برای خود هدایت ٬ سال بسیار سخت و تعب آوری و برای دوستداران و معتقدان او سال بد آغاز و شوم انجامی بود . در تابستان آن سال درد خیز حتی از مسافرت به ییلاق های اطراف تهران که او آنقدر دوست می داشت ٬ تن می زد . مثل اینکه با خودش لج کرده باشد و بخواهد تا آخرین مرحله خود را شکنجه بدهد ٬ هر پیشنهاد آسودگی و استراحت را رد می کرد و نمی پذیرفت . فقط در رفتن به پاریس عزم او را جزم می دیدی ... نیمه ی دوم سال ۱۳۲۹ بود و او متحیر بود که چطور به قول خودش " وجوهات " و " مخارج " باید جور شود . ابتدا کمی به صورت قرض گرفتن از سه نفر دوست معتقد او که هیچ گاه راضی به فاش شدن اسمشان نشدند و بعد با فروش کتب شخصی خودش ٬ آن هم به نازل ترین قیمت فراهم و درست شد . اما مشکل هنوز وجود داشت و آن استخدام و کار اداری لعنتی بود . عقلای قوم انجمن کردند که تقاضای چند ماه مرخصی استعلاجی کند تا بشود به عنوان بیماری صعب العلاج علاوه بر گرفتن به قول خودش " باشپورت " بتواند ارز دولتی هم بگیرد . زیرا که برای خرید  ارز مشکلات فراوان وجود داشت و جز به بیماری که در ایران خوب شدنی نباشد ارز نمی دادند . بیمار هم باید از کمیسیون پزشکی آن زمان که عجیب سخت گیر و مته به خشخاش گذار بود تصدیق داشته باشد که بیماریش در اینجا علاج پذیر نیست . یکی از دوستان قدیم که پزشک بود مامور شد که بیماری علاج ناپذیری پیدا کند که تشخیص آن چنان دشوار باشد که اعضای کمیسیون هم به آسانی ها سر در نیاورند . به این ترتیب بود که بیماری " پسیکوز مغزی " یا اسمی شبیه به آن را پیدا کردند . "

با این حربه مرخصی اعطا و گواهی صادر می شود .

انجوی شیرازی با اشاره به یکی از تکان دهنده ترین صحنه های تاریخ آکنده از پلیدی های این خاک اهورایی ادامه می دهد :

" اما چون گواهی کمیسیون پزشکی با عنوان " پسیکوز مغزی " صادر شد یکی از آن شوخی های جانگداز و جگرخراش هدایت خلق شد و آن شوخی دردناک این بود که با اشاره به همین گواهی ٬ گاه و بیگاه می گفت : (( تصدیق دیوانگی هم کف دستمون گذاشتند ٬ آنوقت گفتند : بسم الله ٬ خوب ... بد نشد . ما هم با تصدیق علت مغزی می زنیم به چاک ... بالاخره با اعطای تصدیق نامچه ی جنون از خدمات میهنی بنده تقدیر شد . ))

           تهران ۱۳۲۸

سر انجام مرحوم هدایت در دی ماه سال ۱۳۲۹ خورشیدی وارد پاریس می شود .

  نوشته شده در  جمعه هجدهم فروردین 1385ساعت 6 بعد از ظهر  توسط آر یا بان 
يکی از معجزات معروف منسوب به عيسی مسيح که در انجيل نقل شده آن است که او روی آب دريا راه رفته است .

يک تحقيق علمی می گويد که احتمال دارد در پی برخی از تحولات جوی نادر ، سطح دريای جليله يخ بسته و عيسی بن مريم توانسته باشد روی سطح دريا راه برود .

طبق اين بررسی بين ۱۵۰۰ تا ۲۶۰۰ سال پيش در منطقه ای که امروز جزو اسرائيل است ، دوره ای از سرما مسلط شده است و به احتمال قوی دمای زير صفر ، لايه ای يخين روی درياچه ايجاد کرده که پيامبر مسيحيت توانسته روی آن گام بردارد .

                

سه انجيل از اناجيل اربعه ماجرای راه رفتن مسيح بر سطح دريا را نقل کرده اند ، اما پرفسور دورون نوف ، استاد اقيانوس شناسی در دانشگاه دولتی فلوريدا معتقد است که برای اين " معجزه " يک توضيح علمی وجود دارد . پرفسور نوف به خبرگزاری رويترز گفته است :

" اگر از من بپرسيد ، می گويم که باور نمی کنم کسی بتواند روی آب راه برود ، اما فکر می کنم يک پديده طبيعی می تواند اين وضع را پيش آورده باشد . "

در اين تحقيق ، دمای سطح دريای جليله به همراه تغييرات آب و هوا مورد مطالعه قرار گرفته است . گاهی در سطح دريا تکه های شناور يخ که به " يخ بهاری " معروف هستند ، شکل می گيرند ، اما ناظری که در کنار درياچه ايستاده آنها را نمی بيند .

به گفته پرفسور نوف: " اگر کسی روی تکه يخ شناور بايستد ، از دور چنين می نمايد که او در حال راه رفتن روی درياست . " او افزود : " اين پديده شايد به داستان راه رفتن عيسی روی آب مربوط باشد و شايد هم به آن ربطی نداشته باشد . اما بر اهل علم واجب است که چنين پديده هايی را با دقت بررسی کنند . "

  نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم فروردین 1385ساعت 11 قبل از ظهر  توسط آر یا بان 
در پی آزمایش موفقیت آمیز موشک هوا به دریای فجر سه و اژدر حوت توسط نیروی دریائی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در مانور دریائی یکشنبه و دوشنبه در خلیج فارس ، برایان ویتمن ، سخنگوی وزارت دفاع آمریکا در واکنش به اظهارات مقامات جمهوری اسلامی در باره ی آزمایش موشک‌های پیشرفته در رزمایش جاری در خلیج فارس گفت امکان دارد حکومت ایران در زمینه نیروی موشکی به پیشرفت‌هائی دست پیدا کرده باشد اما لاف زنی هم می کند .

                                  

وی افزود موشک‌های قاره‌پیما از مدتها پیش در استراتژی نظامی ایران جایگاه مهمی داشته و ایران از جمله کشورهای خاورمیانه است که زرادخانه‌ای از این موشک‌ها را در اختیار دارد .

  نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم فروردین 1385ساعت 3 بعد از ظهر  توسط آر یا بان 
در سال ۱۹۰۵ یک جوان گمنام که کارمند جزء اداره ی ثبت اختراعات سوئیس بود ٬ چهار مقاله در مجله «آنالن در فیزیک» منتشر کرد که هر چند فوراً توجه چندانی را به خود جلب نکرد ، اما توانست در صد سال بعد مسیر حرکت فیزیک و کل علم را دگرگون کند .

 

آن جوان گمنام " آلبرت آینشتین " بود و در مقاله هایی که نوشت حرکت براونی را تشریح کرد ، نظریه ی نسبیت خاص را ارائه داد ، تفسیر پدیده ی فتوالکتریک را با استفاده از مفهوم کوآنتوم های نور مطرح کرد که باعث گسترش مکانیک کوآنتوم شد و در نهایت نیز رابطه ی E=mcc را ارائه کرد .

بسیاری از سال ۱۹۰۵ به سال طلائی فیزیک و مقاله های او به عنوان مقاله های طلائی یاد می کنند . بسیاری از فیزیکدانان معتقدند هر کدام از این مقاله ها به تنهایی واجد آن اهمیت هستند که به هر کدامشان یک جایزه ی نوبل جداگانه اهدا شود ، اما در نهایت آینشتین توانست فقط به خاطر مقاله ی اثر فتوالکتریک خود برنده این جایزه شود . اهمیت این مقاله ها در آن است که آینشتین در هر کدام از این ها توانست با استفاده از مبانی نظری فیزیک به تشریح مشاهده های تجربی آزمایشهایی بپردازد که چندین دهه دانشمندان مختلف را سردرگم کرده بود .

                                                 

یکی از نکات جالب توجه در زندگی آینشتین این است که مردم عادی وی را پدر بمب اتم می شناسند و معتقدند که وی با ساختن چنین بمبی مسوول مرگ هزاران انسان بی گناه در هیروشیما و ناکازاکی است . اما باید دانست که واقعیت چیز دیگری است . اول آنکه وی در تمام عمر ، انسانی صلح دوست و صلح طلب بود و هیچ گاه نه تنها برای نظامیان کار نکرد بلکه حتی از نظامی گری هم متنفر بود . دیگر آنکه هر چند رابطه ی هم ارزی جرم و انرﮊی که در رابطه E=mcc خلاصه شده است می گوید از تبدیل مقدار کمی ماده ٬ مقدار متنابهی انرﮊی حاصل می شود اما خود آینشتین متوجه این معنی ضمنی نسبیت نشده بود که واقعاً بتوان با انجام یک واکنش هسته ای و شکافت اورانیوم به چنین انرﮊی ای دست یافت . حتی هنگامی که دیگر دانشمندان متوجه این موضوع شده و آن را با آینشتین در میان گذاشتند با ناباوری وی مواجه شدند .

در سال ۱۹۳۹ جنگ جهانی دوم آغاز شد و نازی ها مصمم بودند که بمب اتم را بسازند ، معلوم نبود بعد از آنکه هیتلر بمب اتم را به چنگ می آورد ، دنیا به چه روزی می افتد .

                  

دو استاد دانشگاه کلمبیا که از تصور چنین وضعیتی به وحشت افتاده بودند نامه ای به رئیس جمهور وقت ایالات متحد آمریکا نوشتند و در آن به طور خلاصه انرﮊی هسته ای را توضیح دادند و گفتند این انرﮊی می تواند برای پایان جنگ بسیار تعیین کننده باشد . آنها در این نامه رئیس جمهور را تشویق کردند که دست به اقدامی عملی بزند . اما برای آنکه این نامه موثر باشد ، لازم بود که زیر نامه را یک دانشمند و فیزیکدان شناخته شده که نزد رئیس جمهور نیز از وجهه ی شایسته ای برخوردار است ، امضا کند .

زیلارد و ویگنر ٬ تنظیم کنندگان این نامه ٬ آینشتین را مجاب کردند که بر تمایلات صلح طلبانه ی خود غلبه کرده و نامه را امضا کند . آینشتین نیز که نمی خواست آلمان نازی به چنین سلاح مخربی دست پیدا کرده و کل جهان و بشریت را تهدید کند ، پیشنهاد را پذیرفت و نامه را امضا کرد .

                             

پس از آن بود که آمریکا برنامه ی ﭘﮋوهشی خود را برای ساخت بمب که پروﮊه ی منتهن نام گرفت آغاز کرد و در نهایت بمب ها ساخته شدند .

در سال ۱۹۴۵ این بمب برفراز هیروشیما منفجر شد و از آن پس مردم آینشتین را به دلیل آن که « دکمه را فشار داده است » ملامت کردند . اما واقعیت آن است که خود آینشتین در پروﮊه ی ساخت بمب هیچ نقش مستقیم یا غیر مستقیمی نداشت تا جایی که حتی مسوولان نسبت به آینشتاین بدگمان بودند و هیچ وقت نتایج ﭘﮋوهشها در اختیار وی قرار نمی گرفت .

پس از انفجارها بود که آینشتین وحشت زده شد و کم کم انزوایش شروع شد .

او هیچ گاه از تلاش برای دست یابی به صلح خسته نشد و به همراه برتراند راسل ، پاولینگ ، رات بلات و ... متن نامه ای را امضا کرد و خطرات گسترش جنگ و سلاح های هسته ای را گوشزد کرد که البته تأثیر بسیاری نیز بر وضعیت فعلی جهان و شیوه ی استفاده از این انرﮊی داشت .

                                     " منبع : سلیمان فرهادیان/سالنامه ی شرق "

                                                       " انتخاب : زهرا "

  نوشته شده در  شنبه دوازدهم فروردین 1385ساعت 10 بعد از ظهر  توسط آر یا بان 
                                    

داشتم صفحه ی اینترنتیه قلم رو نگاه می کردم که به این عکس چشمم خورد .

حالا کاره کی هست و این ایده از کجا اومده رو کاری ندارم ولی خیلی به دلم نشست چون نه تنها با اوضاعه سیاسیمون منطبقه ٬ با اوضاعه اجتماعیمون هم انطباقی بس اساسی داره .

  نوشته شده در  سه شنبه هشتم فروردین 1385ساعت 0 قبل از ظهر  توسط آر یا بان 

در قانون مجازات اسلامی ایران همجنس گرایی جرم است و همجنس گرایی زنان زیر عنوان "مساحقه" عمل مجرمانه اعلام شده که مجازات آن بسیار شدید است . ماده ی ۱۲۷ قانون مجازات اسلامی مساحقه را این طور تعریف کرده است :

" مساحقه ، هم جنس بازی زنان است با اندام تناسلی . "

در موضوع مساحقه جرم به فعل دو زن بستگی دارد و در جریان تحقق جرم اساساْ جنس مذکر غایب است .

به موجب ماده ی ۱۳۴ قانون مجازات اسلامی :

" هرگاه دو زن که با هم خویشاوندی نسبی نداشته باشند بدون ضرورت ، برهنه زیر یک پوشش قرار گیرند به کمتر از صد تازیانه تعزیر می شوند . در صورت تکرار این عمل در مرتبه ی دوم به هر یک صد تازیانه زده می شود " .

   

در صورت تکرار جرم ، مرتکب را اعدام می کنند ( ماده ی ۱۳۱ قانون مجازات اسلامی ) .

یکی از راه های اثبات جرم هم جنس گرایی زنان شهادت شهود است . قانونگذار حتی درباره ی این جرم فقط به شهادت مردان اهمیت می دهد و برای شهادت زنان ارزش و اعتباری قائل نیست . بنابراین شهادت زنان در دادگاه در زمینه ی هم جنس گرایی در حکم هیچ است . معلوم نیست چرا قانونگذار شهادت زنان را حتی در جرمی که کاملاْ زنانه است معتبر نمی شناسد .

به طور کلی قانون مجازات اسلامی یا اساساْ شهادت زنان را معتبر نمی داند یا شهادت دو زن را برابر شهادت یک مرد ارزیابی می کند .

                                                                                             " منبع : مهرانگيز کار "

  نوشته شده در  دوشنبه هفتم فروردین 1385ساعت 7 بعد از ظهر  توسط آر یا بان 
                                                            محمد مختاری

   آوانگاردیسم :

در ادامه ی مطالب گذشته در این بخش نویسنده به بیان مختصری از مقدورات و محدودیتهای آوانگاردیسم ( جنبشهای پیشرو ) می پردازد .

ابتدا به بیان مقدورات خواهیم پرداخت .

محمد مختاری آوانگاردیسم را در معنایی به کار می برد که دارای سه عامل اصلی است : نخبه گرایی ٬ منزه طلبی ٬ نهایی نگری . این سه ٬ چنانچه دیده ایم ٬ تا حدودی عوامل ذهنی شاملو در سراسر چهار دوره ی شعری او نیز هست .

در ابتدا توجه به این نکته الزامی است که :

" وقتی مبارزه و انقلاب نتواند با سازمان خود پیش برود ٬ ناچار می خواهد با قهرمان پیش برود . حال آنکه هر چه یک وضعیت انقلابی مطلوب تر باشد ٬ نیاز به کارهای بزرگ قهرمانی ُ برای بر انگیختن مردم کمتر خواهد بود . "

در یک طبقه بندی منظم تر ، محمد مختاری ، چهار عامل اساسی را متذکر می شود : 

۱ - " من این گرایش را یک ضرورت مثبت می دانم که از منفی زایی مبرا نیست و ستایش قهرمان در جایی که مبارزه در گیر می شود را یک امر بدیهی و طبیعی می دانم . کل حیات بشر نیز گواه این مطلب است و اگر انتقادی به این مسئله وارد باشد ٬ درست با توجه به چنین ضرورت و جنبه ی مثبتی است ."

۲ - " انتقاد از آوانگاردیسم تایید بی عملی سیاسی و مبارزاتی < پخمگان > و سیاست گزاران حرفه ای مماشات گر نیست و نقد این گرایش نمی تواند وسیله ای در دست این گونه کسان باشد ( سیاست گران مماشاتگر ) که به همین < وضع واقعاً موجود > بسنده کرده اند و پیداست که هر نقد و نظری ٬ برای گشودن راه به جلو است . "

۳ - تصور وی این است که آنچه در ذات این گرایش یا در ساخت این نوع اندیشه نهفته است ٬ خود به نتایجی منفی نیز منتهی می شود . این گونه از گرایش ٬ تنها در موقعیتهای خاص تاریخی نیست که با مشکل مواجه می شود بلکه دارای عواملی درونی است که خواه نا خواه دشواری های اجتناب ناپذیری را پدید می آورد .

۴- " آنچه مسلم است باید از این دیدگاه نیز به آوانگاردیسم نگریست که آنچه در یک مرحله ی تاریخی-اجتماعی ضرورت به حساب می آید ٬ الزاما قابل تعمیم به کل تاریخ بشر نیست و مشکل دقیقاْ از همین جا پیش می آید که این گرایش به ضرورت پدید می آید اما به رغم اصرار پیشبران آن نمی تواند جای همه ی ضرورت ها را بگیرد و در مجموع همان < ضرورت مثبتی > است که تعمیم آن به همه ی شرایط تاریخی - اجتماعی < منفی زایی > آن به حساب می آید . "

مشخصات ( مقدورات ) :

در این بخش محمد مختاری به ویژگی هایی اشاره می کند که لازمه ی یک جنبش آوانگارد ( پیشرو ) است :

۱ - جاذبه ی زیبایی شناختی :

" شوق ساختن دنیایی نه فقط کمی بهتر و اندکی عقلانی تر از دنیای ما ٬ بلکه بری از همه ی زشتی های آن ٬ نخستین وجهه و مشخصه ی چنین گرایشی است که در حقیقت یک شوق آرمان گرایانه ی هنری و زیبایی شناختی است . "

۲ - گرایش اخلاقی :

" آن زیبایی شناسی که گفته شد دارای یک نمود فلسفی و اخلاقی ویژه است که بر منزه طلبی و پاکیزه گرایی استوار است . حرکتی زاهدانه و ناب گرا از دل این منزه طلبی بر می آید که حاضر نیست هیچ خدشه ای را بر تابد . نافی هر جنبه ی مبتذلی است تا حدی که بسیاری از واقعیت های معمول و عادی زندگی می تواند پس زده شود . شاید در این عرصه بسیاری از مسائل زیبا تنها به آن خاطر که زیبایی مطلق نیستند نکوهیده شوند . "

۳ - شهود و ایمان :

" سرمست شدن از رویای عالمی زیبا ٬ ناکجا آبادی که همه چیز در آن به سامان عدل و زیبا باشد ٬ خود به خود از نوعی شیفتگی و شوق و رمانتیسم مایه می گیرد که بیشتر با هیجان های انسان هماهنگ است تا با تمام ذهن او . "

۴ - رمانتیسم اراده :

" عظمت طلبی و قدرت اراده ی یک انقلابی ٬ اساساْ فوق همه چیز قرار می گیرد و انسان هنگامی که به < نمایش انکار > می پردازد ٬ هم عظیم است و هم قادر است از عظمت خود دفاع کند و این عظمت می تواند به تنهایی جای همه چیز بنشیند و فقدان همه ی عوامل و ضرورت ها را جبران کند . نتیجه ی آن حرکتی است که موکول به واقعیت ها و اوضاع و احوال نیست ٬ بلکه از خواست ٬ درون مایه می گیرد و با آن هدایت می شود . "

۵ - شو خطر کن :

" شرکت کنندگان در مبارزه ٬ اقلیتی جان برکفند که آماده اند ارزش های انسانی را در سخت ترین موقعیتها پاس دارند . بوسه بر کاکل خورشید می زنند ( به قول شاملو ) که جانشان را می طلبد .

قهرمان مبارزه ی چریکی غالباْ سخن از ناهمگونی ٬ شکافها ٬ و ناسازگاریها می گوید . برای او همه چیز در قانون < همه چیز یا هیچ > ٬ < آری یا نه > ٬ < مرگ یا پیروزی > و ... خلاصه می شود . انعطاف ناپذیری و سرسختی ٬ که نشان استقامت و آشتی ناپذیری است لازمه ی چنین اراده و تصمیم و گزینشی است . "

۶ - عمل گرایی :

" در وجود قهرمانان و نخبگان ٬ آنچه زمانی رویا به حساب می آمده است ٬ بدل به واقعیت می شود . وقتی جامعه یکسره نمودی از انفعال و بی عملی است ٬ دست به کار زدن ٬ یک رویای دور اما جذاب است و عمل گرایی چندان جاذبه ایجاد می کند که گاه از هماهنگی با تئوری باز می ماند .
اما در اینجا پیوند تئوری و عمل به گونه ای ویژه شکل می گیرد :

روشنفکران در وضعیتی قرار می گیرند که می توانند خود را به صورت یک چریک ببینند و چریکها خود روشنفکرند . و رابطه ی ویژه شریان حیات چنین گرایشی است . "

۷ - سرعت انتقال تئوری به عمل :

" آموزش سریع و مستقیم ٬ از کتاب به اسلحه ٬ خواه ناخواه نتیجه ی چنین گرایشی است که تضاد ها را به سرعت به ستیز تبدیل می کند . یا تضاد ها را به سرعت با ستیز یکی می گیرد یا به سرعت از تضاد به ستیز رانده و ناگزیر می شود . وقتی انتقال از موقعیت روشنفکر ( به منزله ی مِحمَلِ تئوری ) به چریک ( در مقام محمل عمل ) را هم موقعیت دیکتاتوری تسریع می کند و هم رویای عمل و آرزوی حرکت ٬ پس همواره می توان به اصل < تبدیل سریع تئوری به عمل > وفادار ماند . "

۸ - مساله ی عمده :

" در این نگرش مسائل زندگی تابع عمده و غیر عمده می شود و در مجموع آنچه ذهن را به خود مشغول می کند ٬ مسئله ی اصلی است .
ذهن هر چیز را صرفاْ از بابت هماهنگی و یا ناهماهنگیش با مسئله ی اصلی می نگرد تا آنرا در این صف یا صف مقابلش قرار دهد . "

۹ - صف بندی نهایی :

" صف مبارزان از صف دیگران جدا می شود . دوست و دشمن از هم مشخص و قطعی می گردد . حق و باطل و خوب و بد همواره در صورت نهایی خود روی می نمایند . < هر کس با من است > در برابر < هر کس بر من است > قرار می گیرد و همه چیز تابع این جهت گیری می شود . هر پدیده یا هر فرد و هر عمل ٬ از بابتی ٬ به سمتی می گراید یا منسوب می شود . "

۱۰ - آینده به جای اکنون :

" مدینه ی فاضله همان طرح نا کجا آبادی است که اکنون حضور مادی ندارد . بلکه تنها در ذهنیت و آرمان قهرمان متصور است . از این رو هر چه در اکنون هست ٬ جز آنچه در ذهن قهرمان پیشرو می گذرد ٬ با آن ناسازگار یا در ستیز است .

این زمان به اعتباری زمان استراتژیک است . و برای تسریع فرا رسیدنش می توان < اکنون > را با تصمیم قاطع انقلابی نادیده انگاشت ٬ یا فدا کرد . یعنی مرگ با آغوش باز پذیرفتنی است . زیرا هر مرگی از این گونه ٬ گامی موثر برای رسیدن به زندگی آرمانی است ٬ برای آیندگانی که از راه وجدان و اراده و ایمان به قهرمان اکنون وابسته یا پیوسته اند . "

  نوشته شده در  شنبه پنجم فروردین 1385ساعت 12 بعد از ظهر  توسط حسام 
در ادامه اعمال فشارهای بين المللی بر دولت افغانستان بر سر محاکمه يک مرد افغان به اتهام ارتداد ، تعدادی از رهبران مذهبی در اين کشور اين فشارها را محکوم کرده اند .

چند روحانی در کابل و ديگر شهرهای افغانستان خواستار آن شده اند که آقای عبدالرحمان ، شهروند افغان ، به دليل ترک اسلام و گرويدن به مسيحيت ، به اعدام محکوم شود . آنها همچنين درخواست کرده اند که کشورهای خارجی از دخالت در امور داخلی افغانستان دست بردارند .

               

بحران جاری به پرونده عبدالرحمان ارتباط دارد که پانزده سال پيش و هنگامی که در استخدام يک سازمان فعال در امور مهاجران افغان بود مذهب خود را تغيير داد و از اسلام به مسيحيت گرويد . وی ماه گذشته و پس از بازگشت به افغانستان ٬ با شکايت خويشان خود دستگير شد و اینک به اتهام ارتداد محاکمه می شود .

آقای عبدالرحمان در جريان محاکمه خود از توبه و بازگشت به اسلام خودداری ورزيده و برخی مقامات قضايی افغانستان گفته اند که بر اساس قوانين رايج ، وی با مجازات اعدام مواجه است .


پاپ عفو مسيحی افغان را خواستار شد .

                                  

پاپ بنديکت شانزدهم در نامه ای از رئيس جمهور افغانستان تقاضا کرد که نسبت به مرد افغانی که به مسيحيت گرويده رأفت نشان دهد .

نامه خطاب به رئيس جمهور افغانستان می افزايد : " آقای عبدالرحمان مسلما در راستای رسالت مشترک اديان گام خواهد برداشت تا پيوند و تفاهم متقابل ميان اديان و مذاهب گوناگون محکم تر شود ."

  نوشته شده در  جمعه چهارم فروردین 1385ساعت 1 قبل از ظهر  توسط آر یا بان 

               

 

در سال ۱۹۶۷ ، چارلز منسون ، پس از يک دوره ي طولاني از حبس هاي مکرر ، در حالي آزاد شد که بيش از نيمي از دوران بزرگسالي خود را ، به دليل ارتکاب جرايمي مانند دزدي ماشين ، جعل کارت اعتباري ، تجاوز به عنف و ... ، در زندان گذرانده بود .

 

او گروهي از جوانان را گرد هم جمع کرد ، آنچه " وينسنت بوگليوس " بعدها به آن نام " خانواده " داد .

 

گروهي سري ، تشکيل شده از مريدان جوان منسون ، با تعصب و وفاداري شديد و نفي هرگونه شعور اجتماعي و عرفی بودند .

 

او به زودي به سانفرانسيسکو نقل مکان کرد و نخستين قرارگاه گروه او ، يک مزرعه ي باير ، در غرب سن فرانسيسکو بود که معمولاْ براي ساخت فيلم هاي وسترن به کار گرفته مي شد .

 

تحت تاثير ترانه ي Helter Slelter (هرج و مرج) از گروه بيتلز و ديگر ترانه ها از White Album ، او معتقد به رويدادی همچون يک جنگ هسته اي عظيم گرديد ، که اساس آن در يک پيشگويي در کتاب مقدس بود .

او هوادارانش را قانع کرد که عيسي مسيح است .

بعدها در دادگاه گفت : « شايد من عيسي مسيح باشم ، من هنوز تصميم نگرفته ام که چه کسي هستم.»

 

 

 

در همان سال هايي که گروه خانواده شکل مي گرفت ، چارلز نام خود را از “Charls Milles Maddex” ، به    “Charls willis manson” تغيير داد ... اين نام به صورت ديگري نيز قابل خواندن است :

Charls’ will Is man’s Son .

همچنين ويليس نام فاميل همسر منسون نيز بود .

 

به طور کلی تعداد کمي از اعضاي گروه " خانواده " شناخته شده هستند و نقل مي شود که گروه ٬ از سوي ۳۰ نفر از آنها اداره مي شد .

 

علاوه بر قتل شارون تيت ، اعضاي فرقه ، متهم به قتل يک مدير سوپرمارکت بسيار ثروتمند به همراه همسرش نيز بودند ، که درست شب پس از قتل شارون کشته شدند . ظاهراْ در اين مورد ، منسون شخصاْ وارد عمل می شود تا به اعضای گروه نشان دهد : « چگونه بدون غوغا و فرياد قربانيان ، بايد از پس کار برآمد . »

 

در حقيقت ، هيچ ارتباطي ميان قربانيان به چشم نمي خورد اما بازپرس بخش جنايي لس آنجلس ، اين دو قتل را در يک دادگاه ، بررسي کرد . آنها همچنين در گذشته ، مسئول قتل ديگري نيز شناخته شده بودند . قتل يک آموزگار موسيقي در دبيرستان ، در نزديکي Toron Canyon . روي هم رفته آنها به ارتکاب ۳۵ قتل اعتراف کردند اما بيشتر اين قتل ها به دليل نبود مدارک مستند ، در داشتن ارتباط به گروه " خانواده " امکان طرح در دادگاه را نيافتند .

 

و اما انگيزه هاي احتمالي :

 

قتل ها در آغاز بي انگيزه و نامرتبط به هم و شخص چارلز منسون به نظر مي رسيدند . اما بعدها ، چند احتمال مطرح شد .

 

۱- منسون به شدت نسبت به جامعه ، بدبين و خشمگين بود و خود را قرباني آن مي دانست و درصدد انتقام گيري بود . در طول دادگاه ، يکي از شاهدان درباره ي منسون گفت : « او هيچ از عشق نمي داند . عشق ، مسلک او نيست . مرام او مرگ است . »

 

۲- در گذشته ای نزدیک درخواست منسون از سوي کمپاني مکلر ، براي ضبط موسيقي اش ، رد شده بود و مي خواست از تهيه کننده ي اين کمپاني ، انقام بگيرد . مکلر و دوست او ، در خانه اي زندگي مي کردند که بعدها از آنِ شارون تيت شد . منسون در همين خانه بود که با مکلر ملاقات کرد .

در واقع برخي ، چنين مي پندارند که ، منسون آن " خانه " را هدف تهاجم خود قرار داد ، تنها چون آن خانه يادآور طرد او از سوي جامعه ي موسيقي اي بود ، که خيال ورود به آن را در سر مي پروراند . براي او کم اهميت ترين نکته اين بود که قربانيان او ممکن است چه کساني باشند .

 

۳- منسون باور داشت که مبارزه ي نهايي ، گريز ناپذير است و جنگ جهاني رخ خواهد داد . او مي گفت ، چنين مقدر شده که او ، تنها بازمانده ي آن جنگِ خانمان سوز باشد . تنها بازمانده ي شايسته و ذيحق آن . منسون وقوع جنگ را حتمي مي دانست و آن را يک هرج و مرج حقيقي ، تصوير مي کرد و به آن لقب «توده اي از همه ي جنگ هايي که تا کنون رخ داده است ! » داده بود .

 

                                                        

 

او به مريدانش درباره ي جنگ و خانمان سوزي آن هشدار مي داد . اما از يک راهروي زيرزميني مخفي خبر مي داد ، که در بيابان پنهان است و آنها پيش از آغاز جنايات خود ، در جستجوي آن بودند . زيرزميني براي نجات ...

سياهان بايد جنگ را مي بردند ، اما  اداره ي جهان ، از سر خامي ، در توان آنها نبود و می بایست " خانواده " برانگيخته مي شدند تا جهان را براي سياهان ، به عنوان حاکماني نيکخواه ، (و چارلز منسون به عنوان رهبر جهان نوين ) اداره کنند . جنگ به دست « سياهاني که از حومه ي شهرها بيرون مي ريزند و با جنايات شرارت بار ، قتلها ... نوشتن در خون ... » آغاز خواهد شد .

 

بعدها در تابستان ۱۹۶۹، منسون معتقد شد که سياهان علاوه بر عدم کفایت در اداره ی جهان بعد از پیروزی ٬ این را هم نمي دانند که چگونه بايد نقش خود را در اين جنگ ايفا کنند . بنابراين او بايد به آنها نشان بدهد .

 

                

 

با وجود اين سه انگيزه ي طرح شده ، در دادگاه ، تنها واپسين انگيزه ، طبيعت غير عادي خود چارلز منسون ، به عنوان انگيزه ي اصلي مطرح شد .

 

در اوايل سال ۱۹۸۰ ، استفن کي ، که بر روي چند و چون محاکمه قاتلان کار مي کرد ، نامه اي با بيش از ۹۰۰ امضا دريافت کرد که توسط يکي از متهمان قتل ها جمع آوري شده بود . اين امضاها از درخواست عفو مشروط او حمايت مي کرد .

استفن ، با دوريس تيت ، مادر شارون ، تماس گرفت و اين دو با همکاري هم ، موفق به جمع آوري بيش از ۳۵۰ هزار امضا در رد درخواست عفو مشروط شدند و به شکلی تاریخی توانستند جلوي اين رويداد را بگيرند .

 

آخرين جلسه ي دادگاه عفو مشروط چارلز منسون ، در سال ۲۰۰۲ برگزار شد ، که باز هم رد شد . جلسه ي بعد در سال ۲۰۰۷ خواهد بود .

 

                                                                                           

 

به هر روی ، به نظر مي رسد که او هرگز آزاد نخواهد شد و تا پايان عمر بايد در زندان بماند .

  نوشته شده در  چهارشنبه دوم فروردین 1385ساعت 9 قبل از ظهر  توسط مانا 

شارون تیت که در ایتالیا به سر می برد در جولاي ۱۹۶۹، به لس آنجلس بر گشت تا در آنجا به انتظار تولد نوزادش و بازگشت رومن ، که قرار بود در آگوست براي وضع حمل او به خانه برگردد ، بنشیند . در اين مدت فرايکوفسکي و نامزدش فوگلر که از دوستان لهستاني پولانسکي بودند ، در کنار تيت ماندند .

 

در هشتم آگوست ۱۹۶۹، در حالي که دو هفته به تولد فرزند شارون باقي مانده بود ، پس از يک مهماني کوچک دوستانه و گفتگوي تلفني با پولانسکي ، شارون به همراه فرايکوفسکي ، فوگلر و دوست نزديک خود ، سبرينگ ، به رستوران رفتند و در حدود ساعت ۱۰:۳۰ به خانه بازگشتند .

 

در این شب تلخ بود که عده اي از مهاجمان وابسته به گروه Charls Manson وارد خانه شدند و همه ی آنها را به قتل رساندند . اجساد آنها ، صبح فردا به وسيله ي پيشخدمت شارون کشف شد . علاوه بر اين چهار تن ، راننده ي شارون هم با شليک چند گلوله به قتل رسيده بود . اجساد سبرينگ و تيت در درون خانه کشف شد ، در حالي که طناب درازي به دور گردن آنها پيچيده شده بود . همین طور اجساد فرايکوفسکي و فوگلر در حياط جلويي کشف شد .

 

                                           "چارلز منسون "

 

همه ي قربانيان ، جز راننده ي شارون ، با ضربات متعدد چاقو به قتل رسيده بودند . پيکر شارون متحمل ۱۶ ضربه ي چاقو شده بود ، که پنج جراحت آن ، مهلک بود .

 

پولانسکي پس از آگاهي از رويداد به لس آنجلس باز گشت .

 

پليس نتوانست هيچ انگيزه اي براي اين قتل ها بيابد .

 

تشييع جنازه ي هر پنج تن ، در روز چهاردهم اگوست برگزار شد . شارون تیت در کلورسيتي کاليفرنيا ، در حالي که فرزندش ، پل ريچارد پولانسکي را در آغوش داشت ، به خاک سپرده شد .

 

              

 

ميافارو (بازيگر) در باره ي مرگ او گفت : « او مهربان ترين انساني است که تابه حال شناخته ام . »

 

پولانسکي خشمگین نیز در يک مصاحبه ی مطبوعاتي خطاب به روزنامه نگاران گفت : « شما بارها نوشته ايد که شارون  زيبا بود . شايد زيبا ترين زن در جهان . اما آيا هرگز به اين اشاره کرده ايد که او چه انسان والايي بود ؟ »

 

                                  

 

پيتر ايوانس ، از دوستان رومن ، گفت : « اين رخداد ، رومن را نابود مي کند . ازدواج براي رومن هيچ مفهومي نداشت . اما من تنها چند مرد را مي شناسم ، که آنچنان که او شارون را تحسين مي کرد ، زني را بستايند . »

 

پولانسکي ، بعدها اعتراف کرد که در ماه هاي پس از قتل ، به بسياري از دوستانش مظنون بود و تنها هنگامي سوء ظنش بر طرف شد که قاتلان دستگير شدند .

 

این حادثه به قدری تکان دهنده بود که روزنامه ها گزارش دادند بسياري از ستارگان هاليوود ، شهر را ترک کردند . چرا که به زعم ايشان ، جامعه ي مشهور و ثروتمند در معرض خطر بود . تا آنجا که بسياري از شرکت کنندگان در مراسم تشييع جنازه ی شارون ٬ با خود اسلحه حمل مي کردند .

 

ولی حقیقت در نوامبر ۱۹۶۹ مشخص شد .  در پي افشاگري سوزان اتکينز که به جرم دزدي ماشين زنداني بود ، نزد هم سلوليش ، او و همدستانش : ۱- چالز منسون ۲- چارلز تکس واتسون ۳-پاتريشيا رن  ۴- ون نیکل و  ۵-ليندا کازبين ، متهم به قتل شارون تيت شدند .

 

اتکينز همچنين اعتراف کرد که قتل رز ماري و لنولابيانکا (صاحبان ثروتمند يک سوپرمارکت) در شب پس از کشتار خانه ي تيت از سوي اعضاي گروه خانواده -Family- به رهبري چارلز منسون ، هدايت شده بوده .

 

پس از آنکه به اتکينز ، پيشنهاد منع پيگرد قضايي در قبال شهادت در برابر هيئت منصفه داده شد ، او وقايع را يک به يک برشمرد و اعتراف کرد که خود او تيت را با ضربات چاقو به قتل رسانده است . زيرا " ديوانه ي شنيدن التماس ها و خواهش هاي او براي زنده ماندن بود " .

 

هنگامي که او از هرگونه همکاري بيشتر خودداري کرد ، پيشنهاد مصونيت ، به کازبين داده شد . کازبين ، به طور مستقيم در هيچ يک از قتل ها شرکت نکرده بود و با دلايل بسيار چارلز منسون را ، درباره ي قتل ها متهم مي دانست .

 

در ژوئن ۱۹۷۰، منسون ، اتکينز و رن و نيکل به دادگاه فرستاده شدند .

 

کازبين در طي اعترافات خود ، به گروهي هيپي اشاره کرد ، که رهبري آن بر عهده ي چارلزمنسون ، يک موسيقيدان ناموفق بود ، که اعتقاد به وجود يک جنگ بزرگ و همه گير در آينده اي نزديک داشت . او معتقد بود که موسيقي گروه بيتل ها ، به کشتاري قريب الوقوع هشدار داده است که هرج و مرجي حقيقي در جهان در پي خواهد داشت و تنها گروهي برگزيده : « خانواده ي او » -Family- نجات خواهند يافت .

او مي خواست با بهره برداري از تري مکلر که يک تهيه کننده ي نامي در جهان موسيقي و هاليوود بود ، موسيقي خود را به جهان عرضه کند . اما مکلر همکاري با چالز را رد کرد ، و اين سبب خشم و ياس شديدي در منسون شد .

منسون احساس کرد که بايد با واداشتن پيروانش به قتل و کشتار افراد ثروتمند در خانه هايشان ، و مظنون جلوه دادن گروه هاي ستيزه جوي سياهان ، به جنگ جهاني ای که به رخداد آن اميد بسته بود ، بپيوندد .

چارلز منسون با وجود آنکه مي دانست مکلر ديگر در سيلو درايو زندگي نمي کند ، آنجا را هدف نخستين تهاجم خود قرار داد چرا که آن خانه در واقع ، نماينده ي طرد او از صنعت موسيقي آن روز بود . او چهار تن از اعضاي گروهش ، يعني : واتسون ، اتکينز ، ون نيکل و کانيو را به آنجا گسيل داشت .

 

ماموريت آنها ، کشتن تمام افراد ساکن در محل بود .

 

با کنار هم گذاشتن اعترافات کازبين و اتکينز ، جزئيات صحنه ي قتل ، کم کم کامل شد .

 

هنگامي که گروه وارد ملک شارون و رومن می شوند ، استيون برنت ، راننده ي شارون نخستين کسي بود که با آنها روبرو شد و بلافاصله با شليک چند گلوله به قتل می رسد . کازبين که از مرگ ناگهاني او شوکه شده بوده ، براي نگهباني در حياط باقي می ماند . چهار نفر ساکنين خانه در آغاز با طناب به يکديگر بسته می شوند .

 

سبرينگ اصرار می کند که مهاجمان به بارداري شارون توجه کنند و به او آسيبي نرسانند . واتسون در آغاز او را زير لگد گرفته و سپس با شليک گلوله اي او را به قتل می رساند .

 

فرايکوفسکي و فوگلر فرصت فرار يافته و در جهت های گوناگون به سوي حياط می دوند . اما هر دو دوباره به دام افتاده و همانجا به قتل می رسند .

 

شارون تيت براي زندگي فرزندش التماس مي کند . حتي از آنها می خواهد که او را تنها تا هنگامي که فرزندش را به دنيا آورد ، زنده نگهدارند و سپس بکشند .

 

اتکينز در اعترافات خود گفت : « در برابر التماس هاي تيت ، تنها يک پاسخ داده شد : کسي به تو لطفي نشان نخواهد داد . تو قرار است بميري و بهتر است که با اين موضوع کنار بيايي . »

 

                     

 

سپس اتکينز و واتسون او را با ضربات متعدد چاقو از پاي در آورده و اتکينز با خون شارون کلمه ي PIG را روي در ورودي ، حک می کند !

 

     

 

همه ي مهاجمان ، در مارچ ۱۹۷۱ در دادگاه ، گناهکار شناخته شده و محکوم به مرگ شدند . اين احکام چندماه بعد و در پي حکم لغو تمامي اعدام ها که تا پيش از سال ۱۹۷۲ صادر شده بود ، خود به خود لغو و به حبس ابد تبديل شد .

 

منسون ، واتسون ، اتکينز و ون نيکل تاکنون در زندان به سر مي برند و هر يک تا کنون بيش از شش بار تقاضاي عفو مشروط نموده اند ، که همگي اين در خواست ها رد شده است .

 

در همان روزها بود که رومن پولانسکي درباره ی زندگی با شارون تیت گفت : « شاد ترين روزهايي که در زندگي ام داشته ام » .

 

                                                                                                         

 

او تا هنگام دستگيري قاتلان در لس آنجلس ماند و سپس به اروپا سفر کرد . در سال ۱۹۷۹، فيلم “Tess”   را ساخت که با اين عنوان آغاز مي شد :

 

 « براي شارون »

 

چرا که در واپسين ديدار او با شارون در لندن ، شارون از او خواسته بود که کتاب Tess of the D’ubervill، از توماس هاردي را بخواند . شارون معتقد بود که اين کتاب ، مي تواند سوژه ي خوبي براي ساخت فيلمي با همکاري هم باشد .

 

در سال ۱۹۸۴ اتوبيوگرافيي با عنوان: « Roman by Polanski» منتشر ساخت و در آن تلاش کرد ، اندوه و دلتنگيش را از مرگ همسر و فرزند متولد نشده اش ، به رشته ي تحرير درآورد : « از هنگام مرگ شارون ، لذت من از زندگي عقيم ماند . در لحظه هاي ناشکيب يک فاجعه ، گاهي انسان ها در دين پناهي مي جويند . در مورد من ، دقيقاْ بر عکس اين روي داد . هرگونه ايمان مذهبي که در من بود ، با مرگ شارون نابود شد . اين ، همه ي ايمان مرا نابود کرد . »

 

    

 

فارو در باره ی آن روزهای رومن پولانسکی این چنین گفت : « چيزي هست که من به آن ايمان دارم ... به آنچه ما در آن زمان از آن سخن مي گفتيم ، به فوران احساسات رومن به خاطر آنچه از دست داده بود ، به نوميدي و سردرگمي ... به شوک و عشق ... عشقي که از دست داده بود . »

  نوشته شده در  سه شنبه یکم فروردین 1385ساعت 7 بعد از ظهر  توسط مانا 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM