ناچـشیـده جـرعــه ای از جــــــام او ____ عشق بازی می کــــنـم با نــــام او |
جيغ، اثر ادوارد مونك، هنرمند نروژي است .
ادوارد مونک درباره تابلو جیغ می گوید :
« یک روز عصر قدمزنان در راهی میرفتم ؛ در یک سوی مسیرم شهر قرار داشت و در زیر پایم آبدره.خسته بودم و بیمار . ایستادم و به آن سوی آبدره نگاه کردم ؛ خورشید غروب میکرد . ابرها به رنگ سرخ ، همچون خون ، درآمده بودند . احساس کردم جیغی از دل این طبیعت گذشت ؛ به نظرم آمد از این جیغ آبستن شدهام . این تصویر را کشیدم . ابرها را به رنگ خون واقعی کشیدم . رنگها جیغ میکشیدند . »

نقاشيهاي مونك، هرچند آشكارا به نمايش واقعيت ميپردازد، از تخدیش و رنگهای اغراقآميز براي تجلي دادن جهاني درونيتر استفاده ميكند . مونك سبك چرخشی و رنگهاي تند را از وانگوک وام گرفت تا به آثارش قدرت و شور ببخشد . حركتهای گردابی قلمموی او ، پژواكهای بصری در اطراف شخصيتهای تابلوهایش ایجاد میكند . اين شيوه به او كمك ميكند تا آثاري مانند جيغ را آكنده از احساس وحشت كند و انرژي ويرانگری را به نمايش بگذارد كه نميتوان مهارش كرد .
جیغ بخشی از سه گروه آثار مونك با مضامين عشق، رنج و مرگ است كه خود مونك آنها را مجموعاً «كتيبهی زندگی» میناميد .
فکر نمی کنم در تمام داستان فارسی معاصر بتوان چهره ای دهشتناک تر و مخوف تر از پیرمرد خنزر پنزری هدایت پیدا کرد. ماشااله آجودانی او را مظهر ایران در مقطع گسست اش از عصر باستان می داند. یوسف اسحاق پور او را صورت تباهی یافته پیران خردمند، عارفان طریقت می داند. خنده های خشک اش در سراسر بوف کور به گوش می رسد. نمی دانم او کدام یک است؟ شاید هر دوست. اما چیزی که هست و راوی هم در بوف کور آن را تصریح کرده است این است که او جزء رجاله ها نیست.

این پیرمرد خنزر پنزری، این وجود شیطانی، این " نیمچه خدا" ی تباه شده، به فساد گراییده، با دندان هایی کرم خورده که از لای آنها، اوراد و اذکاری بیرون می آِید؛ او که در نقش ها و چهره های مختلف در داستان ظاهر می شود؛ گاهی گورکن، گاهی کالسکه چی، گاهی خنزرپنزر فروش، گاهی عموی راوی ، گاهی پدر او، آخر سر هم خود او؛ او که در سراسر داستان حضور دارد؛ با خنده ای شوم و هول انگیز؛ ابتدا گلدانی به راوی می دهد که نقش چشم های زن اثیری ( و البته لکاته) داستان بر آن نقش بسته است ؛ آخر سر هم وقتی راوی زنش را می کشد، می آید گلدان را از او می گیرد می برد، حضورش به صورت های مختلف در رمان احساس می شود، اما همه این چهره ها در یک ویژگی مشترکند؛ در خنده شوم و چندش آورشان در خنده خشک و دورگه شان. راوی از ترس این خنده جرئت نمی کند دیگر به سوراخ هواخور رف نزدیک شود؛ در این جاست که اولین بار دختر اثیری را می بیند که گل نیلوفر به پیرمرد تعارف می کند. راوی این خنده را هنگامی دوباره می شنودکه دختر می خواهد از روی جوی آب بپرد و نمی تواند. وقتی راوی دهان پسررا می بوسد باز این خنده موهن را می شنود.
این پیرمرد آدمی معمولی نیست. او کاملا با رجاله ها تفاوت دارد. هر چند آدمی است سراسر پوسیده، اما هنوز قدرت هایی را از گذشته خدایگون خود دارد. آیا او چنانکه اسحاق پور می گوید از جمله خدایانی است که در فرهنگ آریایی به دیو تبدیل شدند؟ آیا او آن پیرِ مراد عرفای ایرانی نیست که خضر وار به سالکان راه می نمود و اکنون خود گمراهی سرگشته است؟ آیا او همان شاعر آرمانی ایرانی نیست که زیر درختی لمیده با گلی در بر و معشوقه ای به کام و قدحی شراب به کف؟
هدایت از این تصویر آرمانی بهشت گونه ، تصویری دوزخی می آفریند؛ بوف کور مسیر این تبدیل است. سیر زوال یک سنت است. مقلوب شدگی و برگشتگی آن.
این پیر، این موجود تبدل یافته این خدای شیطان صفت، با آن زخم ها و دردهای جانکاهش که راوی را به همدردی با خود برمی انگیزد، دیگر یاسی است مجسم؛ خدایی فرود آمده فرشته ای با بال های سوخته نشسته بر بساطی فقیر، تا در جوار معشوقه تباه شده خود باشد.

رجاله ها محصول یک دگردیسی هزارو چند صد ساله اند. آنها اصالت خود را از دست داده اند و اکنون تبدیل به موجوداتی طماع شده اند که دنبال شهوت و پول می دوند. پیرمرد رمان را می توانیم صورت استحاله یافته همان هنرمندی بدانیم که به گفته راوی چند هزار سال پیش چشمهای زن را نقاشی کرده بوده است؛ درست به همین شکلی که او حالا دارد نقاشی شان می کند. راوی می پرسد:" آیا این نقاش قدیم، نقاشی که روی این کوزه را شاید صدها شاید هزاران سال پیش نقاشی کرده بود همدرد من نبود؟ آیا همین عوالم مرا طی نکرده بود( بوف کور،ص32). این نقاش همان کسی است که بعدها به پیرمرد خنزرپنزری تبدیل خواهد شد. راوی نیز بعد به پیرمرد تبدیل خواهد شد. پس پیرمرد تصویر آینده راوی است که گریزی از آن نیست. این تبدیل در کل رمان عنصری تعیین کننده است. به عبارتی امر تبدیل تنها مربوط به کمپوزیسیون رمان نیست. چیزها در حال تبدیل اند . اما این تیدیل بیشتر به اضمحلال شبیه است؛ به فساد. هر چیزی به شکلی تباه شده در می آید. جامعه ری باستان به جامعه امروزی رجاله های تبدیل می شود. دختر که راوی می گوید به نظرش مال ری بوده است به یک لکاته تبدیل می شود. نقاش روی قلمدان و آخر سر هم راوی به پیرمرد خنزر پنزری. هر چیزی اصل اساسی خود را وانهاده است و این اصل چیزی است که راوی در سراسر رمان در حسرت آن می سوزد. حس بی اصلی دائماً راوی را می آزارد:" من نمی دانم کجا هستم این تکه آسمان بالای سرم، یا این چند وجب زمینی که رویش نشسته ام مال نیشابور یا بلخ یا بنارس است- در هر صورت من بهیچ چیز اطمینان ندارم." ( بوف کور،ص37). راوی حتی نمی داند پدرش کیست. پدر و عمویش از لحاظ ظاهر و باطن شباهت زیادی به هم داشتند. آنها در سفرشان به هند عاشق بوگام داسی یعنی مادر همین راوی می شوند. که البته قبلا از پدر راوی حامله شده است. بوگام داسی برای آن که سرانجام یکی از آنها را برگزیند آنها را وادار می کند که به آزمایش مارناگ تن دهند. هر دو را در اتاقی حبس می کنند و ماری را در اتاق رها می کنند. سرانجام مردی از اتاق بیرون می آید که معلوم نیست عمو است یا پدرراوی.
این حالت در مورد ما هم هست. ما نمی توانیم پرای پیرمرد هویت تعیین کنیم. نمی دانیم او کدام است. روای او را در همه حالتی می بیند. هم او را خدایی بربساط می بیند هم از خنده های شوم وحشت انگیزش به عذاب است. پس او کیست؟ هر چه هست رجاله نیست.
" منبع : با نفس هایم "
بزرگمهر حسین پور ، کارتونيست ايرانی اثر مشهوری از مرحوم صادق هدايت را به صورت داستان مصوّر تنظيم کرده است . اين مجموعه در مجله ی زيگ زاگ منتشر شده است .
تـخــــت ابـــــونـصر / قـسمـــت اول
تـخــــت ابـــــونـصر / قـسمـــت دوم
تـخــــت ابـــــونـصر / قـسمـــت سوم
تـخــــت ابـــــونـصر / قـسمــت چهارم
زياده قربانت صادق خان
چنانچه مسبوقيد ، بر سبيل عقايد جاري ، شهرت دادهاند كه صادق خان خودكشي كرد . و تا توانستند اظهار لحيه كردند كه از شدت ضعف بنيهي مردانه ، عقده داشت و از زندگي بيزار بود .

وليكن ، هيچ گاه ندانستند كه او ، قابل نميدانست تا با اين دنيا جماع كند .
" منبع : سایت سخن "
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|