ناچـشیـده جـرعــه ای از جــــــام او ____ عشق بازی می کــــنـم با نــــام او |
متن خبر: ساده،حتی تکراری...پس به عادت، دردآور...(گیرم کرخ باشیم از درد!)
و خبر همه جا هست امروز. و در این هجمه ی ناگاه عکاس ها و خبرنگارها ،گوشه ای از درد مانده ایمن، از تهاجم ِشبیخون ِ نا تمام؟
و چقدر می دانیم امروز؟(که بود که نوشته بود؛بابک بیات به پول تو نیاز ندارد،تو به جمع شدن و سبک کردن بار گناهت محتاجی!)
مَرد فرو نریخت....حتی آن هنگام که بامدادش غلتید در خون...
مَرد از خواستن نگفت،این روزها لااقل!
و اگر خواست ، نبود جز آن هنگام که نفس ِترانه هایش به شماره افتاده بود مَرد...
مَرد ماند در سال های رکود ترانه...
ماند و از سکون نسرود.
موسیقی اش آوای درونش بود آن روزها،نه سیاه از غم ِ تلخی ِمفرط پوچ انگاری،نه سرخوش و شادخوی ِ برآمده از ابتذال.
از درد می گفت مَرد.معترض بر رنج مشترک انسان ِامروز.و همین روشن بینی همنوایی آهنگین می آفریند میان شاملو و بابک بیات.
(( دلتنگیهای آدمی را باد ترانه ای می خواند
رویاهایش را آسمان ِ پر ستاره نا دیده می گیرد
و هر دانه برفی به اشکی نریخته می ماند
سکوت سرشار از سخنان ناگفته است))
امروزش، وا داشت منکران ِدیروزِ روشن ِترانه ی این سرزمین را، به اعتراف به حضورِ زمزمه ی ترانه های ماندگار- ممنوع- بر لب های خسته.
روزهای طلایی را می گویم...
روزهای غریبه، جنگل، بن بست، خونه، فریادِ زیر آب، على کنکورى، تپش، خاتون، سایه، خورجین ، فصل بد خاکستری، سقف، هیچ کسى مثل تو نبود، طلایه دار و ...
رازقی پرپر شد
باغ در چله نشست
تو به خاک افتادی
کمر عشق شکست
ما نشستيم و تماشا کرديم...
و کمی پیشتر ،بامداد بیات، به ترانه سراهای دیروز و هنوز،ترانه پیشکش کرد...دو نیمه ی یک رویا...روایت داستان اسطوره های این سرزمین است گویا:
دو نیمه ی خاموش
دو نیمه ی خسته
دو شعر نخوانده
دو بغض شکسته
...
تویی که گذشتی
منم که نشستم
تویی که تکیدی
منم که شکستم
...
منم که نگفتی
چگونه بخوانم
چگونه بمیرم
چگونه بمانم
چگونه نشستی
در آن شب ماتم
به سوی همیشه
به بغض دمادم
گذشتی و گفتی
دو نیمه ی سیبیم
اگرچه جداییم
اگرچه غریبیم
چقدر گذشت تا کمر مرد و غزل، دخترش، معاف شد از تاب ِهزینه های درمان، و چقدر می گذرد تا بازگردد مَرد به میان ِنت ها و نواها...
چقدر گذشت تا بابک،بابک شد...همانقدر که فرهاد و ویگن و حسین پناهی و فریدون فروغی و حسین منزوی و ...شدند آدم های ذهن ِما گویا...و خاطره هامان به رنگ آنهاست از مدتها...
خبر چه بود...آها...تکرار ِدرد...و دردها تمام نمی شوند.آدم ها اما چرا!
خبرنامه امیرکبیر متعلق به انجمن اسلامی دانشجویان دانشگاه پلی تکنیک فیلتر شد .
به گزارش خبرنگار ادوارنـیـوز این خبرنامه از سوی آی-اس-پی های مختلفی در تهران و شهرستانها فیلتر شده است .
شایان ذکر است خبرنامه ی امیرکبیر به انعکاس اخبار مربوط به جنبش دانشجویی مخصوصاْ دانشگاه پلی تکنیک می پرداخت و همچنین به انعکاس اخبار ِ نقض حقوق بشر توجه ویژه ای داشت .
محمد مختاری
از شکست سیاسی به شکست فلسفی
محمد مختاری معتقد است شکست در شعر اَخوان به جای آنکه در محدوده ی یک اعتراض سیاسی بماند ٬ در نهایت به عرصه ی اعتراض به کل هستی و سرنوشت انسان گراییده است .
وی بر این باور است که شکست فلسفی پس از دهه ی چهل و پنجاه به گرایش اصلی و متن شعر اَخوان بدل می شود . از دیدگاه او شکست زمانی اعتراض سیاسی محسوب می شود که به بخشی از این هستی ِ اجتماعی که می خواهد حضور غیر انسانی را جا بیندازد متعلق باشد .
شکست سیاسی :
این شکست از سال ۳۲ و با به زندان افتادن اَخوان آغاز می شود . در ابتدا به گفته ی مُختاری ، اگر شکست هست ، بارقه ی مبارزه و تقابل نیز هست :
خفته اند این مهربان همسایگانم شاد در بستر / صبح از من مانده بر جا مشت خاکستر / وای ، آیا هیچ سر بر می کنند از خواب / مهربان همسایگانم از پی امداد.
مُحمّد مُختاری نموداری از سیر تحولات شعری اخوان را این چنین تصویر می کند :
" شعر اخوان در روند اندیشه ی خود ، مضمون سیاسی را به موضوع اجتماعی شکست و سر انجام به مفهوم فلسفی شکست می کشاند و در « آخر شاهنامه » مضمون سیاسی شکسست به عرصه ی اجتماع کشیده شده و سپس در « از این اوستا » میان اندیشه ی اجتماعی شکست و شکست فلسفی یک تراز بندی پدید می آورد . سپس در « پاییز در زندان » و « دوزخ اما سرد » این راه و رسم فلسفی شکست ، چیرگی میابد . "
همچنین می اَفزاید :
" شکست حالتی از یک خشم و خروش نومیدانه که به سوی یک نوحه سرایی خونبار میرود را به شعر٬ امید می دهد . سنت دیرینه ی این جامعه ی همیشه شکست خورده و در ذات خویش در مانده نیز آنگونه است و شاعر نیز که تبلوری از همین فرهنگ دیرینه است لاجََرم به مرثیه خوانی خویش می پردازد . "
سپس تا انتها به بررسی همین نمود هایی از شکست که گفته شد ٬ در اشعار اَخوان می پردازد .
نمونه هایی از این اشعار :
ای بهار همچنان تا جاودان در راه ! /همچنان تا جاودان بر شهر ها و روستاهای دگر بگذر / هرگز و هر گز /بر بیابان غریب من / منگر ومنگر / ... / همچنان بگذار / تا درود دردناک اندهان ماند سرود من.
قاصدک ! هان چه خبر آوردی / از کجا وز که خبر آوردی ؟ /خوش خبر باشی اما اما / گرد باغ و در من / بی ثمر می گردی / انتظار خبری نیست مرا /....
قصه تا اینجاش ، اینجایی که من خواندم / قصه ی بیهوده تر بیهودگی ها بود / لعنت آغازی سراپا نکبت منفور / گاهکی شاید یکی رویا یکی شیرین / بیشتر اما / قالب کابوس گنگی ، خالی از مفهوم / بی هوا تصویر تاری ، کار دستی کور / دوزخ اما سرد / وز بهشت آرزوها دور ...
و من هرگز نفهمیدم تا چه زمانی سیاست تکراری استفاده ی ابزاری از آنچه مقدسات می نامندش رو می بینیم و عکس العمل مورد انتظار آن سیاست مداران رو تکرار می کنیم .
مثل دیروز که توهین به مقام شهادت دست آویزی دیگر برای راندن اندیشه ها به حاشیه شد .
چنین پدیده هایی به زعم بسیاری ناشی از فاصله ی بیش از پیش نخبگان از توده هاست .
این فاصله نه تنها به نا کار آمدی توده ها منجر شده که امروز شاهد تحلیل رفتن اندشیه ها نزد همان نخبه ها هم هستیم .
دیروز اما فریاد بود و توهین بود و سیاست ...
و من غرق در حوادثی که فقط حادثه بودند ، چشم به هیجان هایی دوخته بودم که رسالت خود رو مدتهاست که رها کردند .
چاره ای جز امید برای خیل نا امیدان خرسند باقی نیست ...
محمد مختاری
اخوان - روح سیه پوش قبیله
شعر او از اواخر دهه ی بیست ٬ و گاه در قالب ها و اسالیب کهن ٬ با رویکردی سیاسی به برابری و عدالت اجتماعی مشخص شده است.
از نظر مختاری او مشخص ترین چهره ی شاعری معاصر است که شکست ساسی و اجتماعی ٬ عمیق ترین و قطعی ترین تاثیر را در اندیشه ی شعریش بر جای نهاده است .
سنت و تناقض فرهنگی
محمد مختاری در شعر اخوان بسیاری از ایرادات فرهنگی ما را باز شناخته و تناقض این دست از اندیشه های سنتی ما را در مقابل دیدگاه های مدرن بررسی می کند . از این نظر " نقد معرفت شناسی اخوان را ٬ یک نقد فرهنگی عام " می داند . و در جایی می گوید :
" این نقد اندیشه ی یک تن نیست ٬ بلکه نقد یک ذهنیت تاریخی است . "
وی اضافه می کند :
" امید از یک سو به مبارزه و عدالت اجتماعی ٬ چشم دوخته است و از سوی دیگر اصل زندگی و راه و روش هستی را به طعن و لعن گرفته است . از سویی درونش نیز از همین انتقاد و در همین انتقاد سوخته است . گویی در حقیقت ٬ خودش را به انتقاد گرفته است . "
سپس به بررسی راه حل های ایجاد شده در امید ٬ برای حل این تناقض ها می پردازد و او را نیز مانند بسیاری از انسانهای در گیر این تناقض مستمسک راه حل های التقاطی می یابد . راه حل هایی که به حل تضاد ها و نا سازگاریهای موجود بین سنت و پدیده های مدرن نمی پردازند و تنها به آشتی سنتی و کنار آمدن دو فرهنگ موجود با هم می پردازند .
اما باید توجه داشت که از دیدگاه مختاری گذشته راه حل عملی مناسبی برای رسیدن به عدالت ارائه نکرده است و اساساْ از مرز نظر پا فراتر نگذاشته .
مختاری تفکر سنتی را حامل فرد گرایی شدیدی می داند که با داشتن آن نمی توانسته به مفهوم عدالت اجتماعی نزدیک شود و اضافه می کند :
" اینگونه عدالتی که سنت به دنبال داشته ٬ در نهایت به توصیه ها و دستور العمل هایی اخلاقی در دل یک نظام غیر اخلاقی ٬ آن هم بی ضمانت اجرا ٬ منجر می شده است و در بهترین حالت ٬ نوید یک عدالت فردی را می داده است . "
در ادامه به تقسیم بندی دوره ای از اشعار اخوان پرداخته :
۱ - گرایش دوره ی پیش از شکست :
" شعر امید در دوره ی پیش از شکست و در آن بخشی که به سرنوشت انسان مربوط می شود ٬ اساساْ به یک احساس اجتماعی عدالت خواهانه ی رمانتیک قابل تاویل است . "
مختاری پس از این معرفی کلی به بررسی شعر سگها و گرگها ی اخوان می پردازد و بنیه ی فکری آن دوره ی اخوان را در این شعر بررسی می کند .
" یک سو سگهای اهلی اند که سر بر کفش اربابان می سایند ٬ و لقمه ای از آنها می جویند ٬ و آسایش در پناه سر سپردگی را گزیده اند . در محیط امن بندگی اند . سوی دیگر گرگهای گرسنه اند که در زمستان طاقت سوز ٬ همه چیز علیه آنهاست . "
در نهایت این شعر با تصویری از رنج توام با آزادی خواهی گرگها به پایان می رسد :
بنوش ای برف ! گلگون شو ٬ بر افروز / که این خون ٬ خون ما بی خانمان هاست / که این خون ٬ خون گرگان گرسنه است / که این خون ٬ خون فرزندان صحراست . / در این سرما ٬ گرسنه ٬ زخم خورده ٬ / دویم آسیمه سر بر برف ٬ چون باد . / ولیکن عزت آزادگی را / نگهبانیم . آزادیم . آزاد .
۲ - دوره ی شکست
" دوره ای که شاعر رابطه ی خود و مردم را باز می نگرد ٬ دوره ای است که این مردم از پای در آمده اند . از یاری او سر باز زده اند . سبب شکست شده اند و همت نکرده اند ... "
مختاری این نوع از اندیشیدن به شکست را " باز نگری و بر آورد شکست " نمی داند . این نگرش به شکست را سازنده نمی داند و نفی و انکار حاصل از آنرا ٬ نفی و انکار فلسفی ای می داند که بیشتر متوجه کل هستی است . متوجه آرمان مبارزه است ٬ نه راه و روش آن .
" به نظر من منطق توجیهی شکست خوردگی دیرینه در جامعه ی ما ٬ ملغمه ای از تمام اینهاست . ما با یک شکست ٬ هم از جهان کناره می گرفته ایم و هم کناره گیری خود را به پای اعتراض به این هستی نامناسب می گذاشته ایم . در این قهر و کناره گیری یا نمی توانسته یا نمی خواسته ایم در یابیم که چرا «شکست» آمد . درون نگری و پیرایش ذات خویش برای حرکت دوباره در ما صورت نمی گرفته است . بلکه یکسره به توجیه و تعبیر خویش در پذیرش یک حالت و حرکت به سر در آمده ٬ می پرداخته ایم . شاید هم رفتار و پندار ما نتیجه ی آن بوده است که از بس شکست می خورده ایم ٬ دیگر تاب ارزیابی تازه برایمان نمانده است . "
محمد مختاری همچنین ما را از عوامل شکست جدا نمی داند و می گوید :
" اصلا به خاطرمان خطور نمی کرده که شخصیت و روش ما نیز می توانسته است ٬ عامل شکست باشد . در طرح شکست ٬خود را توجیه می کردیم . یا که شکست را همواره ٬ یک حالت و سرنوشت مقدّر تصور می کردیم . "
وی سپس به نقد نگرش ما به شکست ادامه می دهد و به شان شکست اشاره می کند .
" این گونه رفتار و پندار در شکست ٬ با سنت سوگواری تاریخی و گریستن در شکست که یک عمل اجتماعی دیرینه در فرهنگ ماست ٬ نیز هماهنگ است٬ اما گاه یک تفاوت قابل توجه نیز با آن دارد.در این سوگواری ها که از عهد باستان مرسوم بوده است ٬ اگر چه نوعی برخورد منفی وجود دارد٬ پیش از هر چیز رعایت شان شکست در میان است . آنکه بر شهید خود می گرید و بر شکست او مویه می کند ٬ یک دم نیز نمی تواند پوچی یا عبث بودن حرکت و عمل اجتماعی و مبارزه ی او را به تصور آورد ... "
محمد مختاری
محدودیتها :
محمد مختاری در مقدمه ای کوتاه به بحثی پیرامون نقد آوانگاردیسم می پردازد و در آن با اشاره به « رژِی دبره » ، نویسنده ی کتاب « نقد سلاح » می پردازد :
" شاید بر مجموعه دلایلی که وی را بر انگیخت تا در انتقاد از کتاب « انقلاب در انقلاب » قلم بزند ، دلیل تفاوت ذهنی و فرهنگی ما و جامعه ی ما را باید افزود . ذهنیت آنها چنان دیالکتیکی را می طلبید ، حتی اگر علیه خودشان بود . حال آنکه مصلحت اندیشی های ما و قطع و یقینهای خدشه ناپذیر ما ، همواره تعیین کننده بوده است ، حتی اگر علیه خودمان می بوده است ! "
مختاری این محدودیت ها را نشان جنبه ی منفی زایی آوانگاردیسم قلمداد می کند .
از آن جمله اند :
۱- آرمان سازی از قهرمان
" در این حالت ، افراد بیشتری برای قهرمانی ظهور می کنند . افراد بیشتری مایلند در میدان جنگ کشته شوند تا اینکه خود را وقف کار های ساده تصور شده ای ، چون آموزش سیاسی ، ریشه دواندن در محل کار مردم ، مزرعه ، کار خانه ، و ... نمایند . "
۲ - تقسیم و صف بندی
" یک سو خوبانند ، یک سو بدان . داوری های زیبا شناختی و اخلاقی و سیاسی و انسانی همه در هم می تنند . یک سو حق است و یک سو باطل . قهرمان و گروه هوادارانش یا حقیقت مطلقند ، یا حامل حقیقت مطلق ، و بقیه نیز یا ضد حقیقتند و یا بهره ای از حقیقت نبرده اند و این همه به تبع آن ذهنیتی است که به قطعیت و قاطعیت سریع ، دو چیز را ضد هم یا در مقابل هم قرار می دهد . "
۳ - کیش شخصیت
" حاصل عظمت خواهی و عظیم بینی خویش ، خود به خود و به ویژه در دل فرهنگ سنتی که ناقل گرایش شبان رمگی است ، از شائبه های خصلتی مبرا نمی ماند .
گاه حتی قهرمان جدید و شبان قدیم ٬ هم چهره می شوند و چوب به دست به راندن رمه می پردازند . ساخت استبدادی ذهن و ضرورت تمرکز سخت و انضباط خشن و در خود بسته ، به نفی و دفع و حذف می انجامد . دایره ی نمایندگی از سوی دیگران تنگ تر و تنگ تر می گردد ، مرکزیت جای دموکراتیسم را می گیرد و روز به روز تمرکز شخصیت افزون می شود . "
۴ - خودشیفتگی
" نخبه تصور می کند که انسانیت به مرز های ایمان او ختم می شود . جوهر چنین مبالغه ای در باره ی موضع یک فرد ، و جدایی همه ی کسانی که با او هم رای نیستند ، خواه نا خواه در خودشیفتگی نیز نهفته است . از همین روست که انتقاد از خویش را که اهرم نیرومندی برای اصلاح و سازندگی است محو می کند . اعتقاد مشترک به مهتری گروه خویش و کهتری سایر گروهها ، گونه ای از خود پرستی و نخبه گرایی شخصیت پرستانه است . در این حال آدمی به یک بت بدل می شود . "
۵ - سوء ظن
" هر چه فرد بیشتر به راه بت شدن می اُفتد ، بیشتر از دیگران دور می اُفتد . این جدایی در حقیقت حاصل افتراق میان خودپسندگی نظری و ذهنی او ، و تنهایی عینی و عملی اوست . همه دشمن او انگاشته می شوند ، و برای مقابله با آنان باید بیشتر به نفی دیگران ، و اثبات خویش بپردازد . از این میان سوءظنی شدید زاده می شود که برای بقای قهرمان یا گروه آن ، ضرورت عملی و بنیادی دارد. توطئه بینی یکی از مشخصات و الزامات رایج زندگی چنین آدمها و گروههاست .
بدین سبب عامل و علت شکست و ناکامی در برنامه ها در دیگری جستجو می شود . "
۶ - مسئله ی عمده
" غرض از نقد « عمده و غیر عمده کردن » این نیست که باید در میان تمام هستی از تشخیص جهت اصلی حرکت یک پدیده پرهیز کرد ، بلکه غرض این است که نباید آنرا به یک مبنا برای حذف بسیاری از عوامل تاثیر گذار بر روند « شدن » تنزل داد . طرح پدیده ها و اشیا به گونه ای که همه در موقعیت مُعیّن و واحدی قرار دارند ، و در پیوند ناگزیر خود به یک حرکت خطی مستقیم یاری می رسانند ، یک نگرش واقعی نیست . هم وحدت پدیده ها را باید حفظ کرد ، و هم جامعیت مجموع آنها را .
حال آنکه بسیار شاهد بوده ایم که با عمده شدن وجهی از پدیده ها بارها وجوه دیگری از آن عملاْ نادیده گرفته شده . "
۷ - تسریع روند انقلاب
" تصور تسریع در روند انقلاب ، نتیجه ی وجود چند عامل در ذهنیت پیشاهنگ است :
خلاصه شدن مسئله ی ستیز در نیرو های نوک پیکان حمله که همان پیشاهنگانند- در مقابل دیکتاتوری-، حذف بقیه ی عرصه ها ، طلب حداکثر توان انسانها برای مقابله ، در نظر گرفتن حداکثر امکان انسانها برای مبارزه و ...
اگر تنها این عوامل موثر و کار ساز است ، پس می توان شتاب ویژه ای را برای زمان انتظار داشت که عملاْ با واقعیت در تضاد است ! "
۸ - محدودیت روش مبارزه
" دنیای پیشاهنگ ، دنیای تجزیه شده و پاره پاره ای است . دنیای فردیت است . دنیای لحظه های مُنقطع است . دنیای فاقد تداوم و قطعیت است . ضعف این گرایش در هدف یابی نیست ، بلکه در روشی است که برای وصول به هدف ، ناگزیر پیش پایش نهاده شده .
مطلق کردن امور ، بر اساس حق مطلقی که برای خود قائل است ، سبب می شود که از امکان و تنوع شیوه های مبارزاتی ، کاسته شود . عدم حضور همه ی گروه های اجتماعی در چنین مبارزه ای ، خود به خود شکل آنرا نیز تقلیل می دهد . "
۹ - ذهنی گرایی
" نبرد توده ای ، متعلق به قلمرو دیالکتیک است ، در حالیکه نبرد چریکی غالباْ متعلق به قلمرو متافیزیک بوده است . جنگ مردم ، کل را در هر جزء آن می بیند . حال آنکه جنگ پیشاهنگ ، کل را به عنوان مجموعه ای متشکل از اجزاء متقابل و منحصر به فرد می بیند : دیپلمات ، مبارز نیست و مبارز ، دیپلمات نیست . در جنگ توده ای ، وحدت درونی مبارزه به قدری است که در صورت لزوم می توان حتی پشت میز مزاکره نیز نشست و بر عکس .
نبرد توده ای بر قوانینی استوار است که حاکم بر رشد و حرکت پدیده ی عینی است . اما نبرد پیشاهنگ بر قوانین وجدان فرد مبتنی است . "
محمد مختاری
آوانگاردیسم :
در ادامه ی مطالب گذشته در این بخش نویسنده به بیان مختصری از مقدورات و محدودیتهای آوانگاردیسم ( جنبشهای پیشرو ) می پردازد .
ابتدا به بیان مقدورات خواهیم پرداخت .
محمد مختاری آوانگاردیسم را در معنایی به کار می برد که دارای سه عامل اصلی است : نخبه گرایی ٬ منزه طلبی ٬ نهایی نگری . این سه ٬ چنانچه دیده ایم ٬ تا حدودی عوامل ذهنی شاملو در سراسر چهار دوره ی شعری او نیز هست .
در ابتدا توجه به این نکته الزامی است که :
" وقتی مبارزه و انقلاب نتواند با سازمان خود پیش برود ٬ ناچار می خواهد با قهرمان پیش برود . حال آنکه هر چه یک وضعیت انقلابی مطلوب تر باشد ٬ نیاز به کارهای بزرگ قهرمانی ُ برای بر انگیختن مردم کمتر خواهد بود . "
در یک طبقه بندی منظم تر ، محمد مختاری ، چهار عامل اساسی را متذکر می شود :
۱ - " من این گرایش را یک ضرورت مثبت می دانم که از منفی زایی مبرا نیست و ستایش قهرمان در جایی که مبارزه در گیر می شود را یک امر بدیهی و طبیعی می دانم . کل حیات بشر نیز گواه این مطلب است و اگر انتقادی به این مسئله وارد باشد ٬ درست با توجه به چنین ضرورت و جنبه ی مثبتی است ."
۲ - " انتقاد از آوانگاردیسم تایید بی عملی سیاسی و مبارزاتی < پخمگان > و سیاست گزاران حرفه ای مماشات گر نیست و نقد این گرایش نمی تواند وسیله ای در دست این گونه کسان باشد ( سیاست گران مماشاتگر ) که به همین < وضع واقعاً موجود > بسنده کرده اند و پیداست که هر نقد و نظری ٬ برای گشودن راه به جلو است . "
۳ - تصور وی این است که آنچه در ذات این گرایش یا در ساخت این نوع اندیشه نهفته است ٬ خود به نتایجی منفی نیز منتهی می شود . این گونه از گرایش ٬ تنها در موقعیتهای خاص تاریخی نیست که با مشکل مواجه می شود بلکه دارای عواملی درونی است که خواه نا خواه دشواری های اجتناب ناپذیری را پدید می آورد .
۴- " آنچه مسلم است باید از این دیدگاه نیز به آوانگاردیسم نگریست که آنچه در یک مرحله ی تاریخی-اجتماعی ضرورت به حساب می آید ٬ الزاما قابل تعمیم به کل تاریخ بشر نیست و مشکل دقیقاْ از همین جا پیش می آید که این گرایش به ضرورت پدید می آید اما به رغم اصرار پیشبران آن نمی تواند جای همه ی ضرورت ها را بگیرد و در مجموع همان < ضرورت مثبتی > است که تعمیم آن به همه ی شرایط تاریخی - اجتماعی < منفی زایی > آن به حساب می آید . "
مشخصات ( مقدورات ) :
در این بخش محمد مختاری به ویژگی هایی اشاره می کند که لازمه ی یک جنبش آوانگارد ( پیشرو ) است :
۱ - جاذبه ی زیبایی شناختی :
" شوق ساختن دنیایی نه فقط کمی بهتر و اندکی عقلانی تر از دنیای ما ٬ بلکه بری از همه ی زشتی های آن ٬ نخستین وجهه و مشخصه ی چنین گرایشی است که در حقیقت یک شوق آرمان گرایانه ی هنری و زیبایی شناختی است . "
۲ - گرایش اخلاقی :
" آن زیبایی شناسی که گفته شد دارای یک نمود فلسفی و اخلاقی ویژه است که بر منزه طلبی و پاکیزه گرایی استوار است . حرکتی زاهدانه و ناب گرا از دل این منزه طلبی بر می آید که حاضر نیست هیچ خدشه ای را بر تابد . نافی هر جنبه ی مبتذلی است تا حدی که بسیاری از واقعیت های معمول و عادی زندگی می تواند پس زده شود . شاید در این عرصه بسیاری از مسائل زیبا تنها به آن خاطر که زیبایی مطلق نیستند نکوهیده شوند . "
۳ - شهود و ایمان :
" سرمست شدن از رویای عالمی زیبا ٬ ناکجا آبادی که همه چیز در آن به سامان عدل و زیبا باشد ٬ خود به خود از نوعی شیفتگی و شوق و رمانتیسم مایه می گیرد که بیشتر با هیجان های انسان هماهنگ است تا با تمام ذهن او . "
۴ - رمانتیسم اراده :
" عظمت طلبی و قدرت اراده ی یک انقلابی ٬ اساساْ فوق همه چیز قرار می گیرد و انسان هنگامی که به < نمایش انکار > می پردازد ٬ هم عظیم است و هم قادر است از عظمت خود دفاع کند و این عظمت می تواند به تنهایی جای همه چیز بنشیند و فقدان همه ی عوامل و ضرورت ها را جبران کند . نتیجه ی آن حرکتی است که موکول به واقعیت ها و اوضاع و احوال نیست ٬ بلکه از خواست ٬ درون مایه می گیرد و با آن هدایت می شود . "
۵ - شو خطر کن :
" شرکت کنندگان در مبارزه ٬ اقلیتی جان برکفند که آماده اند ارزش های انسانی را در سخت ترین موقعیتها پاس دارند . بوسه بر کاکل خورشید می زنند ( به قول شاملو ) که جانشان را می طلبد .
قهرمان مبارزه ی چریکی غالباْ سخن از ناهمگونی ٬ شکافها ٬ و ناسازگاریها می گوید . برای او همه چیز در قانون < همه چیز یا هیچ > ٬ < آری یا نه > ٬ < مرگ یا پیروزی > و ... خلاصه می شود . انعطاف ناپذیری و سرسختی ٬ که نشان استقامت و آشتی ناپذیری است لازمه ی چنین اراده و تصمیم و گزینشی است . "
۶ - عمل گرایی :
" در وجود قهرمانان و نخبگان ٬ آنچه زمانی رویا به حساب می آمده است ٬ بدل به واقعیت می شود . وقتی جامعه یکسره نمودی از انفعال و بی عملی است ٬ دست به کار زدن ٬ یک رویای دور اما جذاب است و عمل گرایی چندان جاذبه ایجاد می کند که گاه از هماهنگی با تئوری باز می ماند .
اما در اینجا پیوند تئوری و عمل به گونه ای ویژه شکل می گیرد :
روشنفکران در وضعیتی قرار می گیرند که می توانند خود را به صورت یک چریک ببینند و چریکها خود روشنفکرند . و رابطه ی ویژه شریان حیات چنین گرایشی است . "
۷ - سرعت انتقال تئوری به عمل :
" آموزش سریع و مستقیم ٬ از کتاب به اسلحه ٬ خواه ناخواه نتیجه ی چنین گرایشی است که تضاد ها را به سرعت به ستیز تبدیل می کند . یا تضاد ها را به سرعت با ستیز یکی می گیرد یا به سرعت از تضاد به ستیز رانده و ناگزیر می شود . وقتی انتقال از موقعیت روشنفکر ( به منزله ی مِحمَلِ تئوری ) به چریک ( در مقام محمل عمل ) را هم موقعیت دیکتاتوری تسریع می کند و هم رویای عمل و آرزوی حرکت ٬ پس همواره می توان به اصل < تبدیل سریع تئوری به عمل > وفادار ماند . "
۸ - مساله ی عمده :
" در این نگرش مسائل زندگی تابع عمده و غیر عمده می شود و در مجموع آنچه ذهن را به خود مشغول می کند ٬ مسئله ی اصلی است .
ذهن هر چیز را صرفاْ از بابت هماهنگی و یا ناهماهنگیش با مسئله ی اصلی می نگرد تا آنرا در این صف یا صف مقابلش قرار دهد . "
۹ - صف بندی نهایی :
" صف مبارزان از صف دیگران جدا می شود . دوست و دشمن از هم مشخص و قطعی می گردد . حق و باطل و خوب و بد همواره در صورت نهایی خود روی می نمایند . < هر کس با من است > در برابر < هر کس بر من است > قرار می گیرد و همه چیز تابع این جهت گیری می شود . هر پدیده یا هر فرد و هر عمل ٬ از بابتی ٬ به سمتی می گراید یا منسوب می شود . "
۱۰ - آینده به جای اکنون :
" مدینه ی فاضله همان طرح نا کجا آبادی است که اکنون حضور مادی ندارد . بلکه تنها در ذهنیت و آرمان قهرمان متصور است . از این رو هر چه در اکنون هست ٬ جز آنچه در ذهن قهرمان پیشرو می گذرد ٬ با آن ناسازگار یا در ستیز است .
این زمان به اعتباری زمان استراتژیک است . و برای تسریع فرا رسیدنش می توان < اکنون > را با تصمیم قاطع انقلابی نادیده انگاشت ٬ یا فدا کرد . یعنی مرگ با آغوش باز پذیرفتنی است . زیرا هر مرگی از این گونه ٬ گامی موثر برای رسیدن به زندگی آرمانی است ٬ برای آیندگانی که از راه وجدان و اراده و ایمان به قهرمان اکنون وابسته یا پیوسته اند . "
حسابی داشت چرتم می برد که صدای آروم یه ملودی معروف،مثل یه لالایی معکوس عمل کرد،درست همون لذت خواب رفتن با یه موسیقی رو داشت.اما این بار آروم آروم،از تو چرت درم آورد.
توی چرت و حظ بردن از ملودی و وسوسه شنیدن حرف های بغل دستی قل قل می خوردم،و هم زمان به گوش کردن حرف های بغل دستیم مشغول شدم.کم کم حسابی چرت از سرم پرید و انگار جای خالی اون رو تصاویر زیادی پر کرد،که تو طول روز توی ذهنم ثبت شده بودن.مرد عنق پرده فروش و گلایه هاش از شب عیدی بی برکت!!پیاده روهایی که گرچه شلوغ بود،اما گمونم هیچ سالی نیمه ی دوم اسفندی به این خلوتی رو به خودش ندیده بود!از میدون هفتم تیر گذشتم و تا چهارراه استانبول هم رفتم.حتی صدای راننده تاکسی ای که از کم شدن مسافر دربستی گله می کرد ، رو هم شنیدم.
اما انگار میون این همه،چیزی که حواسم رو از همه جا پرت می کرد صحبت اون خانوم بود.
امروز هشتم مارس بود،روز جهانی زن.
دیگه صحبتهاش تموم شد.خداحافظی کرد و موبایل رو تو کیفی گذاشت که مثل دیوار حایلی می مونست،واسه محافظت از حریمی که گویی ، من قصد تجاوز بهش رو داشتم.به کیفش زل زدم!با یه جفت چشم خشمگین، نگاهم رو برید.کمی مکث کردم و پرسیدم:«امسال ، تجمع کجا بود؟»
کمی مِن مِن کرد و گفت:«تئاتر شهر.» دیگه منتظر نشد که ادامه ی سوالام رو بپرسم:
«فقط می زدن.این احمدی نژاد هم،کار تازه یادشون داده.»
همراهی اش کردم که:
«آره،مثل اینکه مد شده.این اواخر عکس ها ی استادیوم رو...»
حرفم رو قطع کرد و ادامه داد:
«ما از وزارت کشور، مجوز داشتیم.به ما می گن چرا شعر می خونین!همشون مال نیروی انتظامی بودن.از گارد ویژه.با باتوم های برقی می زدن،اولش خیلی درد نداشت،اما بعدش حسابی درد گرفت.»
به دست چپش نگاه کردم که با دست راستش محکم فشار می داد.و پای چپش هم انگار صاف،خشک شده بود.
حالا کمی راحت تر نشست.پرسیدم:«چند نفر بودن؟اصلا کیا بودن؟»
ادامه داد:«اصلا نذاشتن جمع شیم.چهار شروع گردهمایی بود.چهار و بیست دقیقه شروع کردن به زدن.دوبرابر اونایی که اومده بودن،نیروی انتظامی بود.هر زن رو،دو نفر مرد می زدن.»
با لبخند شیطنت آمیز مرموزی گفت:
«اما کلی خبرنگار خارجی هم بود.تا ساعت پنج و نیم کل قضیه بسته شد.»
دیگه رسیده بودم به جایی که باید پیاده می شدم.تشکر کردم.تا خونه هفت هشت دقیقه بیشتر راه نبود.قدم زدم و به لحن اون زن فکر کردم.گویشی متفاوت از گویش عام سال های پیش داشت.سال هایی که دیوارهای حایل،تنها بدن هامون رو نه،که همه ی فکرهامون رو، از هم پنهان می کرد...سال هایی که زخم هامون،جایی واسه عرضه نداشت، و انکار می کردیم ،نه تنها دور هم جمع شدنمون رو،که اصلا،اونچه واسش جمع شدیم رو...
و اونجا امروز نشسته بود،زخم ها هنوز بودن و دیوار ها هم...صداش اما شنیده می شد و لبخند می زد.
بود!!
محمد مختاری
" دوره ی سوم : آینه ی آیدا "
در این دوره شاعر برای درون آفرین و برای برون نفرین آورده است . اکنون هنگام تجلی <دفع> است ٬ زیرا <جذب> پدید نیامده است و همه ی آدم ها به این موقعیت یاری کرده اند .
این دوره خود به دو دوره ی مختلف تقسیم می شود :
الف : در مرحله ی نخست شاعر از همه چیز می برد و به عشق پناه می برد . در این دوره ٬ ستایش معشوق و ستایش در عشق اساس ذهن و زبان است . و <دفع> دیگری در خشم و هیجان حسی و عاطفی متبلور می شود .
ب : در مرحله ی دوم مسائل خاص ذهنی شاعر با اندیشه های عام انسانی در هم می آمیزد . در این دوره ذهن به عرصه های عمومی تری از پرسشهای همواره ی آدمی می گراید و در مجموع یک غم آوای اجتماعی و فلسفی ارائه می شود که نشان مشخصی از پختگی های بیشتر ذهن است .
مرحله ی اول : عشق / بیگانگی
دور شدن اندوهبار است اما دیگران اکنون جز نفرت چیزی در او بر نمی انگیزند و عشق زبان شاعر را بر دیگران برا می کند .
به آنان بگو که با ما / نیاز شنیدنشان نیست/ با آنان بگو که با تو مرا / پروای دوزخ دیدارشان نیست .
یا در جایی دیگر می گوید :
ما دیگر به جانب شهر سرد باز نمی گردیم / و من همه ی جهان را در پیراهن گرم تو خلاصه می کنم .
محمد مختاری می پرسد : اما آیا به راستی این گناه فرهنگ و جامعه ای نیست که چنین جانهای مشتاقی را ( شاملو و دیگرانی چون او ... ) به جای آنکه به مردم نزدیک کند ، از آنها دور می دارد ؟
در جایی که امکان <جذب> نیست تنها راهی و جایی که برای شاعر مانده ، رابطه میان دو جزء خود و معشوق است . در اینجا دیگر نشانی از آن قهرمانان گذشته که شکست ستمگری بودند نیست و معشوق جانشین آنان است ...
نگاهت / شکست ستمگری است / پس شکست شب است .
این گرایش به عشق در شاعر ، سپردن همه چیز به عشق است . یافتن همه چیز در عشق و همه چیز شدن با عشق است .
من و تو یکی دهانیم / که با همه ی صدایش / به زیبا سرودی خواناست / من و تو یکی دیدگانیم / نفرتی / از هر آنچه با زمان دارد / از هر آنچه / محصورمان می کند / از هر آنچه وادارمان که به دنبال بنگریم .
این عصر ، عصر عظمت های غول آسای عمارتها و دروغ است . عصر رمه های عظیم گرسنگی و وحشتبار ترین سکوتها . هنگامی که گله های عظیم انسانی ، به دهان کوره ها می رفت . عصری که فرصتی شور انگیز است ، تماشای محکومی که بر دار می کنند !
در دکه ی بی ایمانیشان / همه چیز را توان خرید / در برابر سکه ای / عصر توهین آمیزی که آدمی / مرده ایست / با اندک فرصتی برای جان کندن ...
وقتی عظمت از میان بر می خیزد ، همه در سراشیب حقارتند . موقع و مقامی دیگر انگار موجود نیست . شکست ، صف بندی را در ذهن شاعر خلاصه تر کرده است . داوریها مطلق ، قطعی تر و منزه گرایانه تر شده است :
اندکی بدی در نهاد تو / اندکی بدی در نهاد من / اندکی بدی در نهاد ما / و لعنت جاودانه بر تبار انسان فرود می آید .
محمد مختاری ادامه می دهد در سرگذشتی این چنین که شاعر روایت می کند و سرنوشتی که می شناسد ، خود چون کودکی از سر لج و بی توقعی ، از خانه قهر می کند ، اما باز به هر بهانه دلش به سوی خانه می کشد . گمان نمی رود که خود نیز باور داشته باشد که این سرزمین به راستی از آن او نیست یا اینکه انسان به راستی دژخیم قهرمان بوده است .
او گریزان از ابتذال است و از هر آن چیزی که به آسانی ابتذالش می انگارد . او به چنین خصومت جانکاهی گرفتار است :
انزوا نیرویی تازه گرفته !
چه دردناک است این شکست یا این گونه برخورد با شکست ، که چنین دلگیر کننده و پریشانگر است که تاثیرش در هر دوره بر انسان والای این سرزمین به این حد ویرانگر بوده است . و هرگاه پیش آمده توانسته در یک چرخش ارزیابی نشده ، همه چیز را چنین از هم بپاشد ...
نزاع شاعر با <آنان> است .
مختاری در جایی می گوید :
من در پی بررسی <آنان> نیستم . اما یک واقعیت آشکار را وجه مشترک همه ی آنها می دانم ، که شاملو نیز در نوع خود از آن برکنار نیست :
هر کس با هر زبان و هر روشی ، تنها در پی اثبات حقانیت خویش و بطلان دیگریست .
مرحله ی دوم : غم آوای فلسفی اجتماعی
این مرحله به لحاظ پختگی های ذهنی چشم گیر تر است . رویکردی ست به تناقض هستی آدمی و جامعه و جهان در موقعیت حال و همیشه اش .
در مرحله ی پیشین یک نفی همه جانبه ، همه چیز را تحت شعاع قرار می داد و یاس نتیجه ای حتمی تر بود . اما اکنون شاعر گرفتار موقعیتی متناقض و لایه لایه است و از این نظر وضعیتی تراژیک تر دارد.
فریادی بی انتهاست شب فریادی بی انتهاست / فریادی از نا امیدی فریادی از امید / فریادی برای رهایی است شب فریادی برای بند
شاعر روزی با از میان رفتن حماسه ی سیاسی به عشق گرایید و معشوق جایگزین قهرمان مبارز گردید . اما اکنون در عشق مسائل دیگری درک می شود که از آن حماسه و از آن شکست فراتر است .
گویی شاعر تا کنون حسرت را بدین ژرفی تجربه نکرده است. <حسرت> جان مایه ی تامل فلسفی دردناکی در این دوره است .
تقدیر من است این همه ، یا سرنوشت توست / یا لعنتی است جاودانه ؟ / که این فروکش درد / خود انگیزه ی دردی دیگر بود / که هنگامی به آزادی عشق اعتراف می کردی / که جنازه ی محبوس را از زندان می بردند .
محمد مختاری
" دوره ی چهارم : بازگشت انسان برگزیده "
در هنگامی که شکست و تناقض های پی در پی شاعر را فراگرفته است :
در نیست / راه نیست / شب نیست / ماه نیست / نه روز و نه آفتاب / ما بیرون زمان ایستاده ایم / با دشنه ی تلخی در گرده هامان ...
ناگهان در دل خاموشی چیزی می گذرد . شاعر به حماسه اش باز می گردد . و در حالی که به یاد دارد دوره های تلخ گذشته را چیزی بی تابانه را در خود می یابد که به شوری تازه می گراید . این بار اندیشه ی ستیز از عمق تاملی درد آمیز بر آمده است . زیرا مرحله ی پیشین ، سنجشی سخت در ماهیت آدمی و سرنوشت او بوده است . شاعر ستاینده ی ستیزه گران می شود و حضور را این چنین می سراید :
سالیان دراز نمی بایست / در یافتن را / که هر ویرانه نشانی از غیاب انسانی است / که حضور انسان آبادانی است .
به اعتقاد محمد مختاری سرود <ابراهیم در آتش> آغاز ستایش های دوباره است . ستایش برگزیدگی و بر گزیدگان . آغاز طرح کامل چشم انداز آرمانی نخبگان :
در آوار خونین گرگ و میش / دیگر گونه مردی آنک ، که خاک را سبز می خواست /و عشق را شایسته ی زیبا ترین زنان / که اینش نه چندان / به نظر / هدیتی کم بها بود / که خاک و سنگ را بشاید / چه مردی ! چه مردی ! / که می گفت / قلب را شایسته تر آن / که به هفت شمشیر عشق / در خون نشیند / و گلو را بایسته تر آن / که زیبا ترین نامها را بگوید .
شاملو همواره پر بار ترین و روشن ترین واژه ها را نثار <اینگونه مردان> می کند . تفاوت میان بودن و نبودن نزد او در <پذیرش و انکار> است. انسان ( زندگان ) به پستی و حقارت و مردگی می گوید <نه> و غیر او هر چه هست و هر که هست ، مرده است .
آن که به یکی <آری> می میرد / و نه به زخم صد خنجر / و مرگش در نمی رسد / مگر آنکه در تب وهن / دق کند
و در آن سو زندگانند :
دل به دریا افکننانند ، به پای دارندگان آتشها / زندگانی / دوشادوش مرگ / پیشاپیش مرگ / هماره زنده از آن سپس که با مرگ / و همواره بدان نام / که زیسته بودند .
این سان بودن را مولود فرق فارقی می داند که ساده نیست :
این تاج نیست که از میان دو شیر برداری / بوسه بر کاکل خورشید است / که جانت را می طلبد / و خاکستر استخوانت / شیر بهای آن است .
پس از این معرفی از شاملو به بیان مقدورات و محدودیت هایی از <آوانگاردیسم> می پردازد که محمد مختاری عوامل ذهنی او را در همین مسیر <پیشرو> می داند .
انتشار این خبر موج شدید اعتراضات را در میان دانشجویان ٬ اساتید و اعضای علمی دانشکده علوم ارتباطات در پی داشت . همچنین این اعتراضات دامنه ی وسیع تری یافت .
شهریار مشیری ٬ نماینده ی بندرعباس و عضو کمیسیون آموزش مجلس اظهار داشت :
" اخراج اساتید با سواد و نمونه با تغییر دولت توسط تازه به دوران رسیده ها و کسانی که به قدرت می رسند برای عقده گشایی صورت می گیرد . "
از طرفی جمعه صبح ٬ بخش فارسی زبان رادیو بی بی سی ٬ حدود ۱۰ دقیقه در باره ی اخراج دکتر نمکدوست ویژه برنامه ای را ترتیب داد .
در همین راستا دانشجویان علوم ارتباطات دانشگاه علامه شنبه ( ۲۹ بهمن) بر سر کلاسها حاضر نشدند و در حیاط دانشکده تحصن کردند .
" گردآوری : محمد "
گزارش تصویری تجمع دانشجویی حمایت از دکتر نمکدوست
روزنامه ی شرق از این تحصن گزارشی را در روز یکشنبه ( ۳۰ بهمن ) تهیه کرد :
« دكترا ، فوق ليسانس و ليسانسم را از وزارت علوم نگرفته ام از دكتر معتمدنژاد گرفته ام و به همين اعتبار اگر حتى اجازه ندهند كه از اين به بعد از خيابان شريعتى هم عبور كنم خودم را عضو قطعى هيات علمى دانشكده علوم ارتباطات مى دانم . »
اين بخشى از حرف هاى دكتر " حسن نمكدوست تهرانى " است كه هفته گذشته در حكمى از هيات علمى دانشكده علوم ارتباطات دانشگاه علامه طباطبايى كنار گذاشته شد .
در همین راستا « فريتز پلاسر » ، پرفسور علوم سياسي اتريش گفت : اين دادگاه معناي سمبوليك قوي دارد زيرا اتريش ميخواهد به جهان نشان دهد كه از دوران نازي تاكنون اساسا تغيير كرده و تكذيب كنندگان هولوكاست را مجازات ميكند .
همچنین ايروينگ اعلام كرده است حق وي در آزادي بيان نفي شده است .
شایانه ذکر است نفي هولوكاست در اتريش و آلمان ممنوع است .
" منبع : خبرگزاری فارس "
الهام :
«جهتى ندارد كه شما بيماران مبتلا به امراض خاص را نگران كنيد» و ادامه داد: «جايى براى نگرانى وجود ندارد. دولت با تدبير عمل مى كند و در تامين رفاه عمومى به ويژه نيازمندى هاى بيماران توانمند است.»
وی همچنین افزود :
«از يك نكته غفلت نكنيم كه پيامبر اكرم (ص) از جان و از هر مظهرى عزيزتر است. بنابراين اجازه نمى دهيم با وابستگى اقتصادى پيامبر را در معرض اهانت قرار دهيم.»
شاید مقصود ایشان از عدم نگرانی بیماران ، عدم نگرانی آنها پیرامون توهین به پیامبر اسلام بوده و گرنه مردم باید پس از این همه مدت فهمیده باشند که از کاسه ای جز کاسه ی خود مردم برای اینگونه تحریم ها و داد و قال ها پرداخت نخواهد شد .
به هر حال که تشخیص عزت جان بیماران یا نام پیامبر اسلام فعلآ با صاحبان آن جانها نیست و دیواری هم کوتاه تر از دیوار مردم برای عوام فریبی پیدا نشده.
نکته ی دیگر اینکه خود دولت ایران گویا با این تحریم به چالش بزرگتری نسبت به دولت دانمارک وارد شده ...
منتظر پیامد های بعدی این تحریم ها باشید ..
پنجم بهمن سال ۱۳۵۸ نخستين انتخابات رياست جمهورى ايران برگزار شد . در اين انتخابات پنج نفر اول به اين ترتيب اعلام شدند : دكتر ابوالحسن بنى صدر ، دريادار دكتر احمد مدنى كرمانى ، دكتر حبيبى ، دكتر سامى و داريوش فروهر . بنى صدر رئيس جمهور شد و مدنى به نتيجه انتخابات اعتراض كرد .
وى در استان هاى كرمان ، كردستان ، سيستان و بلوچستان ، بندرعباس و زنجان اول شده بود . مدنى پس از مدتى راهى خارج از كشور شده و تا زمان مرگ در خارج از ايران به سر برد .
" منبع : آفتاب "
جدا از ویژگی خبر چیزی که نظرمو جلب کرد - که البته به گمونم همون چیزی باشه که مد نظر خبرنگار هم بوده - عنوان این خبر بود .
این روز ها اونهایی که ازشون به ضد انقلاب نام برده میشه معمولآ در نزد اذهان مردم - البته نه همشون - به مبارز تعبیر میشن و در عوض حکومتی ها هر کدوم بنا به جایی که قرار دارن واسه هر اسم مخالفشون این صفت عجیب و غریب رو به کار می برن .

جالب تر از اون ذکر نام شخصیتی مثل احمد شاملو در کنار آیت الله منتظری و نام بردن از هر دو به عنوان عناصر ضد انقلاب هست . انگار این عبارت عجیب واسه هر گروهی تعبیر ه ویژه ای داره .
از شاملو به عنوان فردی که همواره مخالف استبداد بود ، و گویا سالها پیش از رخ دادن انقلاب، ضد انقلابی بود تا آیت الله منتظری که یه جورایی از مولدان بخش اسلامی انقلاب بود و طی مسیر پیچیده ای انگار ضد انقلابی شده ...

با توجه به مسیری که در پیش هست و گستردگی معناییه این عبارت٬ هیچ تعجب نکنید اگه روزی نام آیت الله خمینی رو – شاید نه چندان دور – توی لیست بلند بالای ضد انقلابیون دیدید ...

انسان سیاسی در لحظه ی ستیز :
اینجا کشور مبارزات خونین بوده است . مبارزاتی که اگر از بابت حرکتهای جمعی ، ناپیوسته و از هم گسسته بوده ، از بابت مقاومتهای فردی ؛ همواره و مدام بوده است . هر کس یا هر گروهی که به مبارزه پرداخته ، با مجموعه هایی از عوامل و اسباب ذهنی و عینی رو به رو بوده که ماشین سرکوب و تسلط نظامی و سیاسی دیکتاتوری را پدید می آورده است .
برای عصیان و طغیان یک راه بیشتر باقی نمانده است ، و آن نیز غالبا راهی کوتاه بوده است که چه در شهر و چه در روستا به خون می پیوسته است . از این رو مفهوم سیاست ، مبارزه و انسان ، از مفهوم « ستیز » جدایی ناپذیر مانده است . در این میان هر گونه « ستیز » نیز به مبارزه تعبیر می شده است .
شاملو عشق به انسان را در عرصه ی مبارزه ی سیاسی دریافته است . او بنا به تاکید خویش در اشعارش ، پیش از ورود به عرصه ی مبارزه ، به مساله ی « انسان » و ارزش همبستگی بشری واقف نبوده است . اما از آن پس ، شعرش را وقف ستایش انسان ، به ویژه ستایش نخبگان کرده است .
مختاری سپس به تنظیم یک زمان بندی چهار بخشی از شعر شاملو می پردازد و در هر دوره با توجه به وقایع سیاسی و پدیده های اجتماعی آن دوره تکامل نگرش اندیشه ی شاملو ، پیرامون انسان ، را تبیین می کند .

از شاملو و گلشیری و سیرجانی و مختاری و پوینده تا آتشی و آزاد و ... همه یاد آورد تلخی در سکوت مردن و فراموشی نام و اندیشه ی این زندگانند ...
اینچنین به نا حق پذیرای آنان هستیم و اینچنین فجیع ، مولدان تفکر در میان خود را با بی مهری به دست سرد خاک می سپاریم ...
این قصه پا بر جاست ...
مهندس " حسين محمدي " افزود : با توجه به مفاد قرارداد , مقرر شده بود مبلغ قرارداد ، در 6 قسط مساوي پرداخت گردد , اما با گذشت بيش از دو سال ، هنوز 705 ميليون و 607 هزار و 430 ريال از مطالبات ايران برك به همراه ضمانتنامههاي بانكي مربوطه ، از سوي آن نهاد بلوكه شده است .
بنابر گفته مدير عامل اين شركت ، در حال حاضر مجموعه ايران برك در پرداخت مطالبات بيش از 800 كارگر خود درمانده است كه در صورت پرداخت بدهيهاي نيروي انتظامي ، كارگران ميتوانند به دريافت قسمتي از مطالبات خود اميدوار باشند .
" منبع : خبرگزاری کار ایران "
شایان ذکر است که وضعیت صنعت نساجی ایران پس از تسهیل واردات پارچه و منسوجات به ایران با بحران شدیدی مواجه شد و شرکت ایران برک که از با سابقه ترین شرکتهای نساجی در ایران است به یکی از معدود شرکتهای باقی مانده در این عرصه تبدیل شد .
این شرکت پس از تعدیل نیروهای مازاد خود که با تحمیل دولت در زمان جنگ به استخدام آنها پرداخته بود ، به پیشروی در این صنعت امیدوار شده بود که بلافاصله با بلوکه شدن حساب های خود توسط سازمان دولتی تامین اجتماعی و عدم پرداخت وجه قرارداد ها توسط نهاد های حکومتی از جمله نیروی انتظامی مواجه شد . این در حالی ست که وزارت کار قول تمام مساعدت های مالی از جانب دولت را با این شرکت داده است .
*** متن ***
نهایت تمام نیرو ها پیوستن است ، پیوستن
این بخش به بررسی شعر و اندیشه ی فروغ فرخزاد پیرامون انسان ، می پردازد .

مختاری در این فصل به بررسی چگونگی بیان درد های انسانی از شخصی ترین آنها - در بدوی ترین شکل - تا تکامل یافته ترین شکل آن - در نگاهی به درد مشترک انسانها و راه رهایی از این درد - می پردازد .
فروغ را به عنوان کاشف و طراح رابطه ی بی واسطه ی انسان – البته در سطح شعر خود – معرفی می کند . کسی که موانع این رابطه را تا آنجا که دریافته ، تصویر کرده ، و به مبارزه طلبیده و هم شکلی از آن را در حیات هنری خویش ، و در تخیلش مجسم داشته است :
" شعر او عرصه ی احساس همین رابطه ی بی واسطه ، و کوشش برای تبیین و بر قراری آن است . یا فقدان این رابطه او را آزرده است یا دشواری ها و باز دارنده های ذهنی و عینی موجود بر سر راه آن ، او را به فریاد و فغان اندوه و نومیدی و ایمان و ستیز و تلاش و ایثار وا داشته است . "
وی نگرش فروغ را به انسان ، نگرشی هنری می داند و پایه ی این نگرش را...

او تاکيد کرد برخلاف گمان بسياری از متفکران مسلمان که فقه اسلامی را حاوی راه حل " تمام مسائل بشری " می دانستند ، تجربه تاسيس جمهوری اسلامی توسط يک فقيه ايرانی ثابت کرد که فقه با همه گستردگی آن ، پاسخ بسياری از سوالات و معضلات انسان امروزی را با خود ندارد .
به گفته دکتر سروش ، سئوال اين است که آيا حکومت ، جامعه را ديندار می کند و يا جامعه ، حکومت ديندار می سازد ؟
او در پاسخ به اين سئوال گفت : " ايران شايد نخستين حکومتی است که در آن ، قصد اين است که حکومت جامعه را ديندار کند . اما واقعيت اين است که ديندار کردن جامعه به دست حکومت ، نه مطلوب است و نه ممکن . چون ايمان ، اکراه بردار نيست و نيزچون ، اعمال قدرت بهترين راه عرضه ايمان نيست."
وی در ادامه سخنان خود با تاکيد بر اين که وظيفه شرعی هيچ کسی نيست که ديگری را به اجبار مسلمان کند گفت : " دولت ها می توانند مردم را مجبور به پرداخت ماليات کنند اما هرگز نخواهند توانست ايمان به خدا و پيامبر را در قلب ها بدمند . ايمان از جنس عشق است و عشق را به زور نمی توان ايجاد کرد . "

در پايان جلسه يکی از حاضران با اشاره به سخنان آيت الله مصباح يزدی و شاگردان وی درباره بی اهميت بودن رای و نظر مردم ، پرسيد : " آيا تصور نمی کنيد که در چنين زمانی سخن گفتن شما از جامعه اسلامی مطلوب ايده آليستی است ؟ "
دکتر سروش در پاسخ گفت : " وظيفه حکومت ها فراهم آوردن امکان زندگی اخلاقی است و جامعه مطلوب ما يک جامعه اخلاقی چندصدائی است . آقای مصباح ، از قضا نه فقيه است نه فيلسوف سياسی و سخنانی که می گويد حتی از سخنان نجف آقای خمينی هم عقب تر است . "
" منبع : BBC "

در ادامه ي مطالب گذشته در ده بخش جدا به بررسی انسان نگری نیما می پردازد :
۱ - زندگی و اجزا و نمود های کوچک :
" ذهن هنری اساسآ تابع عمده و غیر عمده کردن نیست ، و اگر باشد ، تابعیت یک هدایت سیاسی-فلسفی ویژه را پذیرفته است . در این صورت هنرمند صدمه خواهد دید و شعر یا هنرش تابع هدایتی بیرونی می شود و آزادی آفرینش را از دست می دهد .
برای هنرمند هر پدیده ی بزرگ و در اولویت است ... چنانکه شخصیت های شعری نیما معمولا افرادی دردمند ، عادی ، کوچک و زحمتکش هستند ... "
۲ - انسان ارزش اصلی است :
" در هنر همیشه رابطه ای از سوی جز به کل برقرار است ، هنر همیشه جز را قابل تعمیم می کند . به همین سبب نیز نقطه ی عزیمت ذهن و خیال نیما ، انسان کلی جهانی نیست . در شعر او انسان در کل مطرح نمی شود تا جز را با خود منطبق کند بلکه شعر او از طرح جز به قانون همبستگی اجزا در کل می رسد . و در نهایت :
آواز های آدمیان را یکسر
من دارم از بر
یک شب درون قایق دلتنگ
خواندند آن چنان
که من هنوز هیبت دریا را
در خواب میبینم ...
۳ - از آدمهای کوچک همه کاری ساخته است :
قطره ی ناچیز را مانم ولیکن
همچنان دریای طوفان زا به دل همواره می جوشم
من به نیرویی که دارم دردناک این خاکدان در هم بکوبیده،
وز غبار کوفته هایش دگر سان خاکدان را می دهم بر باد ...
۳ - قانونمندی عمومی-انسانی-تاریخی در کار است :
" نیما به یک قانونمندی انسانی-تاریخی معتقد است که به آرزو های او رنگی از یقین می بخشد . و اگر چه این یقین در حوزه ی پیش بینی مراحی حتمی تاریخ به کار نیامده ، در حوزه ی امیدواری به آنچه آدمی در پی آنست و در راهش می کوشد ، مطرح شده است .
بینش نیما اگر چه با انعطافی که اخیرآ در اندیشه ی بشری پدید آمده کمی متفاوت است ، اما از جزمیت مبراست . در نظر او آزادی اراده چیزی نیست جز ظرفیت آدمی برای تصمیم گیری بر اساس آگاهی از موضوع .
۵ - نقش انسان آگاه نقش کاشف آگاه است ، نه بیش :
" در شعر نیما ، پیشرو یک بیدار گر است که با همه آمیخته است . تنها فرق او آگاهی او یا زود تر آگاه شدن اوست . این امتیاز فاصله ای نپیمودنی میان او و همراهانش به وجود نمی آورد . این امتیاز در حقیقت تعهد یک وظیفه است و نه کسب برتری . زیرا اساس این گرایش در همبستگی انسانهاست . از نظر او خالص ترین و انقلابی ترین پیشاهنگ نیز جزء قطره ای از اقیانوس مردم نیست . "
*** متن ***
همه را با تن من ساخته اند
در این بخش نویسنده به بررسی شعر نیما ، از منظر رویکرد وی به انسان ، می پردازد . با طرح نمونه هایی از شعر های او ، تغییرات نگرش نیما به انسان ، در طول حیات وی را معرفی می کند .
بررسی شعر نیما را در یک بستر تجربی معقول تر می داند ، چنانکه حیات شعری وی را به لحاظ تاریخی به سه بخش عمده تقسیم کرده است :
دوره ی اول ، نگاه سنتی :
مختاری در این بخش ، نخستین شعر نیما -قصه ی رنگ_پریده ، خون_سرد- را نشان می کند و به بیان نشانه های دید سنتی مرسوم در ادبیات کهن ، به انسان ، می پردازد :
" او از یک سو خود را قهرمانی تافته ی جدا بافته ، عقل کل ، و جستجو گر حق قلمداد کرده است که هیچکس قدرش را نشناخته و از سویی دیگران را ، دونان و نادانان و نا اهلان همانند دانسته است ، که نه از عقل پاک بهره ای دارند ، و نه از حق شناسی و همه بر باطلند . "
در جایی دیگر نیز به بینش سنتی آن زمان نیما به طبیعت اشاره می کند :
" پس همه در خور نفی و تعریض و تسخیر و دشنامند . راهی جز تنهایی و انزوا و گوشه گیری از این خلق نیست . تنها جایی هم که می توان به آن پناه برد کوهستان و جنگل و طبیعت روستایی است که هنوز از هجوم مظاهر زندگی شهری مصون مانده است . "
دوره ی میانی ، دید دوگانه :
این دوره را دارای این خصیصه می داند که هم نشانه های تفکر سنتی حاکم بر نیما در آن یافت می شود و هم تلاشی ملموس برای رهایی از آن گرایش ها و پیوستن به نگرشی نو به انسان و رابطه ی آن با طبیعت به چسم می خورد :
" در این شعر های دوره ی گذار ، گرایش به طبیعت نیز چون گرایش به انسان ، هنوز زیر سیطره ی فکر سنتی است . گرایش به طبیعت هنوز تابع آن حالت منفعل و نستالژیک است که بر غربت زندگی روستایی در هجوم شهر و تمدن و ... دل می سوزاند . "
اما دسته ای دیگر از شعر ها را معرفی می کند که سرشار از شوقی عدالت خواهانه و قهرمان گرایانه علیه فقر و ستم و استبداد است .
دوره ی سوم ، گرایش به انسان :
نویسنده گرایش به انسان را دارای دو شخیصه ی خاص می داند :
اولی رابطه ی بی واسطه ی انسان با طبیعت که در شکل ایده آلش همانی با طبیعت است ، و دومی رابطه ی بی واسطه ی انسان با انسان که نهایتآ همان عشق است .
مختاری سپس به بیان شیوه ی اندیشه ی نیما – که متجلی در شعر اوست – به این دو مقوله می پردازد .
رابطه ی بی واسطه با طبیعت :
" در این نظام ذهنی ، پیوند عاطفی و اندیشگی انسان با هستی ، دردمندانه برقرار می شود . و عطوفت نیما در گرایش به انسان ؛ همچون شفقت انسانی او در گرایش به طبیعت تجلی می کند . همان گونه که به یبایی می اندیشد ، نسبت به درد داوری می کند . و نتیجه اش جز این نشست که زیبایی طبیعت را نیز چون زیبایی انسان از درد بپالاید ....
بدین سبب طبیعت گرایی نیما ، که از نوع طبیعت گرایی انسان گرایانه است ، به برخی حساسیت های شاعرانه و جلف که بازگشت به طبیعت را بازگشت به دامان دشت و دمن و خلوت غیر اجتماعی ؛ و در حقیقت به عقب ماندگی روستایی ، یکی می انگارد ، هیچ گونه مناسبتی ندارد ... "
سپس عوامل اصلی شعر نیما را در این رابطه به دو بخش تقسیم می کند و به آنها می پردازد .
در حقیقت استفاده ی بی نظیر نیما را از جز جز طبیعت برای بیان درد ها و زیبایی های مسائل انسانی به نگرش انسانی وی به طبیعت تعبیر کرده است .
زرد ها بیهوده قرمز نشدند
قرمزی رنگ نینداخته است بیخودی بر دیوار
صبح پیدا شده از آنطرف کوه " ازاکو " ، اما
" وازنا " پیدا نیست .
گرته ی روشنی مرده ی برفی همه کارش آشوب
بر سر شیشه ی هر پنجره بگرفته قرار ...
رابطه ی بی واسطه ی انسان به انسان :
" اگر در بخش نخست همبستگی درونی با طبیعت در میان بوده است ، اینجا همبستگی ذهنی با جامعه ، در جزئیات صریحی نمودار شده است .
شاعر که تنهایی بشر را حاصل موقعیت تاریخی او می شناسد ، و نه برآیند جبر هستی شناختی اش ، همواره در جستجوی همه است . "
نویسنده مرتبآ تاکید می کند که نیما همواره در جهت دستیابی به اندیشه های نو گرایانه به بشر بوده است و گذر های موضعی از این مسیر به نگرش سنتی در اصل حرکت او خدشه ای ایجاد نمی کند .
این بخش شامل دو قسمت است ، اول " درآمد " و پس از آن " درک حضوری دیگر " :
1 - درآمد :
این بخش با طرح یک مثال عینی از درگیری های کانون نویسندگان ایران در سال 1358 آغاز می شود . با گذشت چند صفحه آرام آرام ذهن خواننده با موضوع مورد بحث آشنا می شود و در صفحات میانی درآمد ، مستقیمآ به معضل مورد بررسی اشاره می شود :
جریان ذهنی ما در مجموع ، از تشتط ، خود محوری ، خویشتن بزرگ پنداری ، پیشکسوت سالاری ، پدر سالاری و ... مبرا نبوده است . و خود به خود هر گروهی در هر جا ، بیش از وفاداری به رفتار ها و پندار های دموکراتیک ، در پی کسب برتری قدرت خویش بوده است . و این بحث خود از همان تصور قدیمی " حامل حقیقت مطلق " بودن خبر می داده است که هر گروهی تنها خود را مستحق آن می پنداشته است .
و در صفحات پایانی به نحوی اختصاصی تر اهداف نویسنده روشن می شود :
به هر حال این پوسته باید از یك جا که شده بشکند ، و نقد اندیشه ، چنانکه شایسته ی حضوردموکراتیک انسان است ، در این سرزمین رایج شود . باید بیماری را در هر کجا که باشد درک کرد ، حتی اگر خود را به عرصه ای کشیده باشد که مانند شعر از پیشرفته ترین عرصه های درک انسان در این جامعه است .
2 - درک حضور دیگری :
بحث اصلی این بخش از صفحه ی 34 آغاز می شود . در واقع هدف ، آشنایی خواننده با تاریخچه ی تکامل عقیده به انسان است . نویسنده در این صفحه ما بقی بحث را به سه فصل اصلی تقسیم می کند که هر فصل به معرفی نگاه به انسان در دوره ی تاریخی خاص خود می پردازد :
الف : گرایش به فردیت انسان از دوره ی نو زایی تا انقلاب کبیر فرانسه (عصرروشنگری)
در این دوره " خرد " و " آزادی " پایه و مایه ی نگرش به انسانند . با تعدیل گرایش فئودالی و شکل گیری بورژوایی ، در حقیقت " نفی فردیت " به پذیرش " آزادی فردی " به یاری خرد انسان بدل می شود . همچنین با کم شدن قدرت کلیسا ، فرد حق تفکر فردی می یافت و فردیت بارور می شد .
نویسنده تلاش می کند نمونه هایی از این تغییرات را در تمام عرصه های بشری ؛ از جمله اقتصاد ، فلسفه ، فرهنگ و ... نشان دهد . گویی قصد دارد تآثیر این تفکر را همه جانبه بنگرد و بر تغییر همه جانبه ی آن تآکید کند .
ب : عدالت اجتماعی و برابری حق و وظیفه (از قرن 19 تا نیمه ی اول قرن 20 ) :
حرکت در این دوره به سمت اعتلای آزادی فردی مبتنی بر " حق بورژوایی مبادله آزاد " به " عدالت اجتماعی و منافع جمعی-تاریخی " بوده است . در واقع تلاش برای بر هم زدن تسلط طبقه ای ٬ همان کوشش در جهت دست یابی به آزادی ست . این نگاه عملی تر ازبینش دوره ی روشنگری ست زیرا چهره های انتزاعی آزادی فردی را به واقعیت نزدیک تر می ساخت .
" فرد مجزا " ، بدون حذف فردیتش ، به فرد پیوسته به اجتماع بدل می شد و گو یا شیوه ی کارا تری بود .
در حقیقت می توان گفت عصر نو زایی با اضافه کردن آگاهی تار یخی و بینش اجتماعی به عصر عدالت اجتماعی بدل می شود .
ج : درک حضوری دیگر :
فاصله ی عصر روشنگری از عمل و دشواری های ناشی از گذر به دموکراسی جمعی و اقتصادی ، بشر را به سمت تکامل گرایش به انسان سوق داد .
در حقیقت فردیت عصرروشنگری (1) بی محتوا بود و همچنین ، نظامهای مبتنی بر اصالت جمع (2) ، با تمرکز جمعی وایجاد محوریت دولتی ، " استقلال شعورفردی " را به تاخیر می انداخت .گرایش به سمت " همگرایی " بی آنکه " سازش " از آن اراده شود ، دست آورد دنیای امروز است .
این گرایش می کوشد " آزادی " و " عدالت اجتماعی " را ترکیب کند .
گر چه این دوره (نیمه ی دوم قرن 20 ) بسیار ٬ نافرجامی در بر داشته است و حتي گاهی پیشروی در عرصه ی آزادی خواهی ، اندیشه ی " استبداد تام همه گیر " را در خود پرورانده است - که خاص نظام های بورژواست - از این رو امیدوار کننده است که همه ی اندیشمندان نگران جایگاه آدمی و به فکر فرجام او یند . زیرا همگرایی ٬ حاوی یک ذات خردمندانه و بشر دوستانه است .
همگرایی بین المللی از راه سازمان ملل ٬ بر آمد همین ادراک است .
***
پس از این بررسی تاریخی نگرش به انسان ، تا انتها به بررسی ادبیات کهن پارسی و نگرش به انسان از این منظر می پردازد .
از این بخش وسیع تنها به بخش اصلی بحث می پردازم .
دو گانگی و تضاد در ادبیات کهن :
" بسیاری از مفاهیم و ارزشها در ادبیات کهن وجود دارد که وقتی به صورت مجرد به آن می نگریم ، در شگفت می مانیم که چگونه بزرگان اندیشمند ما ، توانسته اند به آن دست یابند . اما هنگامی که همین مفاهیم را در کلیت دستگاه اجتماعی و فرهنگی خو یش می نگر یم از تضاد و اختلاف این دسته در مانده می شو یم ... "
" چگونه ممکن است انسان هم به آفرینش برابر انسان ها باور داشته باشد ، و هم قرنها ی قرن ، نظام اجتماعی مبتنی بر امتیاز مقدر را بر تابد ؟ "
....
در ادامه نویسنده با ذکر مثالهایی ٬ این دوگانگی و تضاد فرهنگی را روشن تر می کند .
در بخش بعدی به بررسی "متن" می پردازیم .
چند هفته ای از تصمیمی که گرفته ام می گذره و شاید تنبلی و مشغله و عدم هماهنگی و... فاصله ی چند هفته ای رو تا اعلام این تصمیم توجیه کنه .
به هر جهت این نوشته یک معرفی از کاریست که قرار براین شد ، که من بعد ، به اون بپردازم ! هدف ، بیشتراندیشیدنه ، وسیله ی رسیدن به آن آگاهی بیشتر - ! - و محمل ایجاد این وسیله شاید فضای دوستانه ی وبلاگیه که می بینید ! امیدواریم این فضای دوستانه همزمان فضایی جدی برای پرورش دانسته های هم ما نویسندگان ، و هم شما خوانندگان باشه !
و اما اصل مطلب :
سعی داریم هر هفته به معرفی کتابی از نویسندگان – فعلا – ایرانی معاصر که در عرصه ادبیات و فرهنگ فعالیت داشتن بپردازیم و ماحصل این مطالعه رو با شما شریک بشیم ! مشارکتی که امیدواریم دو طرفه باشه و با ابراز نظرها و کمک هایی ، که در تعیین مسیرهای ما می کنین روز به روز پویاتر بشه .
در نهایت تک تک ما بتونیم با پیوستن به هم ، جمعی رو – که از نظر ما مهم نیست چه تعدادی رو در بر می گیره- شامل بشیم که در گام اول حرکتمون ، بتونیم یکدیگر رو ترغیب به مطالعه و کسب آگاهی بکنیم ، آگاهی که منجر به تصحیح اندیشه ها می شه ! و اندیشه های اصلاح شده ای که حرکات سنجیده تری رو برای پیشبرد آینده ی ما به ارمغان می آره .
از حرف کم کنیم و به کار بپردازیم !
اولین نویسنده محمد مختاری است . و اولین کتابی که از او بررسی می شه کتاب "انسان در شعر معاصر" هست . این کتاب رو در دو بخش " مقدمه " و " متن " بررسی می کنیم .
این کتاب در مقدمه نوع نگاه به انسان در فرهنگ و ادب دنیا و سپس گذشته ی ایران بررسی می کنه و در نهایت در متن به بررسی نگاههای فرهنگ معاصر به انسان – که شاید ادبیات نماینده ی خوبی از این فرهنگ باشه – می پردازه .
به زودی بررسی بخش اول این کتاب رو روی وبلاگ شاهد خواهید بود .
کامران باشید

عماد افروغ : " قرار نیست نقد ما به دولت آزار دهنده نباشد . "
با دیدن جمله ی بالا بسیاری از خاطرات چند ماه گذشته از دولت جدید در ذهنم مرور شد .
از مخالفت های عماد افروغ ، الیاس نادران و چند چهره ی پر فروغ دیگر راست گرای مچلس هفتم به هنگام اخذ آرای اعتماد وزرای پیشنهادی دولت و پارادوکس معنی دار انتخاب محسنی اژه ای تا چالش بزرگ انتخاب وزیر نفت و طرح ها و سخنرانی های جنجالی و عجیب و غریب رییس دولت و اصلاح کلام وی از سوی هیئت های مشاور...
از تلخی شکست اصلاحات در دور اول انتخابات نهم ! از برگ رای هایی که با دست های لرزان به نام " نفی توقف توسعه ی سیاسی " و " پایداری اندیشه های سیاسی " در دور دوم به صندوق ها انداخته شد ! تا حجم شکننده ی یاس بعدازظهر جمعه...تیرماه پیش از اعلام شکست نهایی اصلاحات...!
از سرمقاله های داغ آن روزهای شرق تا دمیدن روح امید در آن فضای اندوه توسط چهره های پر چین و چروک تاریخ سیاسی انقلاب...
و اما اکنون پر از اندیشه ام...!
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|