ناچـشیـده جـرعــه ای از جــــــام او ____ عشق بازی می کــــنـم با نــــام او |

در سال ۱۹۶۷ ، چارلز منسون ، پس از يک دوره ي طولاني از حبس هاي مکرر ، در حالي آزاد شد که بيش از نيمي از دوران بزرگسالي خود را ، به دليل ارتکاب جرايمي مانند دزدي ماشين ، جعل کارت اعتباري ، تجاوز به عنف و ... ، در زندان گذرانده بود .
او گروهي از جوانان را گرد هم جمع کرد ، آنچه " وينسنت بوگليوس " بعدها به آن نام " خانواده " داد .
گروهي سري ، تشکيل شده از مريدان جوان منسون ، با تعصب و وفاداري شديد و نفي هرگونه شعور اجتماعي و عرفی بودند .
او به زودي به سانفرانسيسکو نقل مکان کرد و نخستين قرارگاه گروه او ، يک مزرعه ي باير ، در غرب سن فرانسيسکو بود که معمولاْ براي ساخت فيلم هاي وسترن به کار گرفته مي شد .
تحت تاثير ترانه ي Helter Slelter (هرج و مرج) از گروه بيتلز و ديگر ترانه ها از White Album ، او معتقد به رويدادی همچون يک جنگ هسته اي عظيم گرديد ، که اساس آن در يک پيشگويي در کتاب مقدس بود .
او هوادارانش را قانع کرد که عيسي مسيح است .
بعدها در دادگاه گفت : « شايد من عيسي مسيح باشم ، من هنوز تصميم نگرفته ام که چه کسي هستم.»

در همان سال هايي که گروه خانواده شکل مي گرفت ، چارلز نام خود را از “Charls Milles Maddex” ، به “Charls willis manson” تغيير داد ... اين نام به صورت ديگري نيز قابل خواندن است :
Charls’ will Is man’s Son .
همچنين ويليس نام فاميل همسر منسون نيز بود .
به طور کلی تعداد کمي از اعضاي گروه " خانواده " شناخته شده هستند و نقل مي شود که گروه ٬ از سوي ۳۰ نفر از آنها اداره مي شد .
علاوه بر قتل شارون تيت ، اعضاي فرقه ، متهم به قتل يک مدير سوپرمارکت بسيار ثروتمند به همراه همسرش نيز بودند ، که درست شب پس از قتل شارون کشته شدند . ظاهراْ در اين مورد ، منسون شخصاْ وارد عمل می شود تا به اعضای گروه نشان دهد : « چگونه بدون غوغا و فرياد قربانيان ، بايد از پس کار برآمد . »
در حقيقت ، هيچ ارتباطي ميان قربانيان به چشم نمي خورد اما بازپرس بخش جنايي لس آنجلس ، اين دو قتل را در يک دادگاه ، بررسي کرد . آنها همچنين در گذشته ، مسئول قتل ديگري نيز شناخته شده بودند . قتل يک آموزگار موسيقي در دبيرستان ، در نزديکي Toron Canyon . روي هم رفته آنها به ارتکاب ۳۵ قتل اعتراف کردند اما بيشتر اين قتل ها به دليل نبود مدارک مستند ، در داشتن ارتباط به گروه " خانواده " امکان طرح در دادگاه را نيافتند .
و اما انگيزه هاي احتمالي :
قتل ها در آغاز بي انگيزه و نامرتبط به هم و شخص چارلز منسون به نظر مي رسيدند . اما بعدها ، چند احتمال مطرح شد .
۱- منسون به شدت نسبت به جامعه ، بدبين و خشمگين بود و خود را قرباني آن مي دانست و درصدد انتقام گيري بود . در طول دادگاه ، يکي از شاهدان درباره ي منسون گفت : « او هيچ از عشق نمي داند . عشق ، مسلک او نيست . مرام او مرگ است . »
۲- در گذشته ای نزدیک درخواست منسون از سوي کمپاني مکلر ، براي ضبط موسيقي اش ، رد شده بود و مي خواست از تهيه کننده ي اين کمپاني ، انقام بگيرد . مکلر و دوست او ، در خانه اي زندگي مي کردند که بعدها از آنِ شارون تيت شد . منسون در همين خانه بود که با مکلر ملاقات کرد .
در واقع برخي ، چنين مي پندارند که ، منسون آن " خانه " را هدف تهاجم خود قرار داد ، تنها چون آن خانه يادآور طرد او از سوي جامعه ي موسيقي اي بود ، که خيال ورود به آن را در سر مي پروراند . براي او کم اهميت ترين نکته اين بود که قربانيان او ممکن است چه کساني باشند .
۳- منسون باور داشت که مبارزه ي نهايي ، گريز ناپذير است و جنگ جهاني رخ خواهد داد . او مي گفت ، چنين مقدر شده که او ، تنها بازمانده ي آن جنگِ خانمان سوز باشد . تنها بازمانده ي شايسته و ذيحق آن . منسون وقوع جنگ را حتمي مي دانست و آن را يک هرج و مرج حقيقي ، تصوير مي کرد و به آن لقب «توده اي از همه ي جنگ هايي که تا کنون رخ داده است ! » داده بود .

او به مريدانش درباره ي جنگ و خانمان سوزي آن هشدار مي داد . اما از يک راهروي زيرزميني مخفي خبر مي داد ، که در بيابان پنهان است و آنها پيش از آغاز جنايات خود ، در جستجوي آن بودند . زيرزميني براي نجات ...
سياهان بايد جنگ را مي بردند ، اما اداره ي جهان ، از سر خامي ، در توان آنها نبود و می بایست " خانواده " برانگيخته مي شدند تا جهان را براي سياهان ، به عنوان حاکماني نيکخواه ، (و چارلز منسون به عنوان رهبر جهان نوين ) اداره کنند . جنگ به دست « سياهاني که از حومه ي شهرها بيرون مي ريزند و با جنايات شرارت بار ، قتلها ... نوشتن در خون ... » آغاز خواهد شد .
بعدها در تابستان ۱۹۶۹، منسون معتقد شد که سياهان علاوه بر عدم کفایت در اداره ی جهان بعد از پیروزی ٬ این را هم نمي دانند که چگونه بايد نقش خود را در اين جنگ ايفا کنند . بنابراين او بايد به آنها نشان بدهد .

با وجود اين سه انگيزه ي طرح شده ، در دادگاه ، تنها واپسين انگيزه ، طبيعت غير عادي خود چارلز منسون ، به عنوان انگيزه ي اصلي مطرح شد .
در اوايل سال ۱۹۸۰ ، استفن کي ، که بر روي چند و چون محاکمه قاتلان کار مي کرد ، نامه اي با بيش از ۹۰۰ امضا دريافت کرد که توسط يکي از متهمان قتل ها جمع آوري شده بود . اين امضاها از درخواست عفو مشروط او حمايت مي کرد .
استفن ، با دوريس تيت ، مادر شارون ، تماس گرفت و اين دو با همکاري هم ، موفق به جمع آوري بيش از ۳۵۰ هزار امضا در رد درخواست عفو مشروط شدند و به شکلی تاریخی توانستند جلوي اين رويداد را بگيرند .
آخرين جلسه ي دادگاه عفو مشروط چارلز منسون ، در سال ۲۰۰۲ برگزار شد ، که باز هم رد شد . جلسه ي بعد در سال ۲۰۰۷ خواهد بود .

به هر روی ، به نظر مي رسد که او هرگز آزاد نخواهد شد و تا پايان عمر بايد در زندان بماند .
شارون تیت که در ایتالیا به سر می برد در جولاي ۱۹۶۹، به لس آنجلس بر گشت تا در آنجا به انتظار تولد نوزادش و بازگشت رومن ، که قرار بود در آگوست براي وضع حمل او به خانه برگردد ، بنشیند . در اين مدت فرايکوفسکي و نامزدش فوگلر که از دوستان لهستاني پولانسکي بودند ، در کنار تيت ماندند .
در هشتم آگوست ۱۹۶۹، در حالي که دو هفته به تولد فرزند شارون باقي مانده بود ، پس از يک مهماني کوچک دوستانه و گفتگوي تلفني با پولانسکي ، شارون به همراه فرايکوفسکي ، فوگلر و دوست نزديک خود ، سبرينگ ، به رستوران رفتند و در حدود ساعت ۱۰:۳۰ به خانه بازگشتند .
در این شب تلخ بود که عده اي از مهاجمان وابسته به گروه Charls Manson وارد خانه شدند و همه ی آنها را به قتل رساندند . اجساد آنها ، صبح فردا به وسيله ي پيشخدمت شارون کشف شد . علاوه بر اين چهار تن ، راننده ي شارون هم با شليک چند گلوله به قتل رسيده بود . اجساد سبرينگ و تيت در درون خانه کشف شد ، در حالي که طناب درازي به دور گردن آنها پيچيده شده بود . همین طور اجساد فرايکوفسکي و فوگلر در حياط جلويي کشف شد .
"چارلز منسون "
همه ي قربانيان ، جز راننده ي شارون ، با ضربات متعدد چاقو به قتل رسيده بودند . پيکر شارون متحمل ۱۶ ضربه ي چاقو شده بود ، که پنج جراحت آن ، مهلک بود .
پولانسکي پس از آگاهي از رويداد به لس آنجلس باز گشت .
پليس نتوانست هيچ انگيزه اي براي اين قتل ها بيابد .
تشييع جنازه ي هر پنج تن ، در روز چهاردهم اگوست برگزار شد . شارون تیت در کلورسيتي کاليفرنيا ، در حالي که فرزندش ، پل ريچارد پولانسکي را در آغوش داشت ، به خاک سپرده شد .

ميافارو (بازيگر) در باره ي مرگ او گفت : « او مهربان ترين انساني است که تابه حال شناخته ام . »
پولانسکي خشمگین نیز در يک مصاحبه ی مطبوعاتي خطاب به روزنامه نگاران گفت : « شما بارها نوشته ايد که شارون زيبا بود . شايد زيبا ترين زن در جهان . اما آيا هرگز به اين اشاره کرده ايد که او چه انسان والايي بود ؟ »

پيتر ايوانس ، از دوستان رومن ، گفت : « اين رخداد ، رومن را نابود مي کند . ازدواج براي رومن هيچ مفهومي نداشت . اما من تنها چند مرد را مي شناسم ، که آنچنان که او شارون را تحسين مي کرد ، زني را بستايند . »
پولانسکي ، بعدها اعتراف کرد که در ماه هاي پس از قتل ، به بسياري از دوستانش مظنون بود و تنها هنگامي سوء ظنش بر طرف شد که قاتلان دستگير شدند .
این حادثه به قدری تکان دهنده بود که روزنامه ها گزارش دادند بسياري از ستارگان هاليوود ، شهر را ترک کردند . چرا که به زعم ايشان ، جامعه ي مشهور و ثروتمند در معرض خطر بود . تا آنجا که بسياري از شرکت کنندگان در مراسم تشييع جنازه ی شارون ٬ با خود اسلحه حمل مي کردند .
ولی حقیقت در نوامبر ۱۹۶۹ مشخص شد . در پي افشاگري سوزان اتکينز که به جرم دزدي ماشين زنداني بود ، نزد هم سلوليش ، او و همدستانش : ۱- چالز منسون ۲- چارلز تکس واتسون ۳-پاتريشيا رن ۴- ون نیکل و ۵-ليندا کازبين ، متهم به قتل شارون تيت شدند .
اتکينز همچنين اعتراف کرد که قتل رز ماري و لنولابيانکا (صاحبان ثروتمند يک سوپرمارکت) در شب پس از کشتار خانه ي تيت از سوي اعضاي گروه خانواده -Family- به رهبري چارلز منسون ، هدايت شده بوده .
پس از آنکه به اتکينز ، پيشنهاد منع پيگرد قضايي در قبال شهادت در برابر هيئت منصفه داده شد ، او وقايع را يک به يک برشمرد و اعتراف کرد که خود او تيت را با ضربات چاقو به قتل رسانده است . زيرا " ديوانه ي شنيدن التماس ها و خواهش هاي او براي زنده ماندن بود " .
هنگامي که او از هرگونه همکاري بيشتر خودداري کرد ، پيشنهاد مصونيت ، به کازبين داده شد . کازبين ، به طور مستقيم در هيچ يک از قتل ها شرکت نکرده بود و با دلايل بسيار چارلز منسون را ، درباره ي قتل ها متهم مي دانست .
در ژوئن ۱۹۷۰، منسون ، اتکينز و رن و نيکل به دادگاه فرستاده شدند .
کازبين در طي اعترافات خود ، به گروهي هيپي اشاره کرد ، که رهبري آن بر عهده ي چارلزمنسون ، يک موسيقيدان ناموفق بود ، که اعتقاد به وجود يک جنگ بزرگ و همه گير در آينده اي نزديک داشت . او معتقد بود که موسيقي گروه بيتل ها ، به کشتاري قريب الوقوع هشدار داده است که هرج و مرجي حقيقي در جهان در پي خواهد داشت و تنها گروهي برگزيده : « خانواده ي او » -Family- نجات خواهند يافت .
او مي خواست با بهره برداري از تري مکلر که يک تهيه کننده ي نامي در جهان موسيقي و هاليوود بود ، موسيقي خود را به جهان عرضه کند . اما مکلر همکاري با چالز را رد کرد ، و اين سبب خشم و ياس شديدي در منسون شد .
منسون احساس کرد که بايد با واداشتن پيروانش به قتل و کشتار افراد ثروتمند در خانه هايشان ، و مظنون جلوه دادن گروه هاي ستيزه جوي سياهان ، به جنگ جهاني ای که به رخداد آن اميد بسته بود ، بپيوندد .
چارلز منسون با وجود آنکه مي دانست مکلر ديگر در سيلو درايو زندگي نمي کند ، آنجا را هدف نخستين تهاجم خود قرار داد چرا که آن خانه در واقع ، نماينده ي طرد او از صنعت موسيقي آن روز بود . او چهار تن از اعضاي گروهش ، يعني : واتسون ، اتکينز ، ون نيکل و کانيو را به آنجا گسيل داشت .
ماموريت آنها ، کشتن تمام افراد ساکن در محل بود .
با کنار هم گذاشتن اعترافات کازبين و اتکينز ، جزئيات صحنه ي قتل ، کم کم کامل شد .
هنگامي که گروه وارد ملک شارون و رومن می شوند ، استيون برنت ، راننده ي شارون نخستين کسي بود که با آنها روبرو شد و بلافاصله با شليک چند گلوله به قتل می رسد . کازبين که از مرگ ناگهاني او شوکه شده بوده ، براي نگهباني در حياط باقي می ماند . چهار نفر ساکنين خانه در آغاز با طناب به يکديگر بسته می شوند .
سبرينگ اصرار می کند که مهاجمان به بارداري شارون توجه کنند و به او آسيبي نرسانند . واتسون در آغاز او را زير لگد گرفته و سپس با شليک گلوله اي او را به قتل می رساند .
فرايکوفسکي و فوگلر فرصت فرار يافته و در جهت های گوناگون به سوي حياط می دوند . اما هر دو دوباره به دام افتاده و همانجا به قتل می رسند .
شارون تيت براي زندگي فرزندش التماس مي کند . حتي از آنها می خواهد که او را تنها تا هنگامي که فرزندش را به دنيا آورد ، زنده نگهدارند و سپس بکشند .
اتکينز در اعترافات خود گفت : « در برابر التماس هاي تيت ، تنها يک پاسخ داده شد : کسي به تو لطفي نشان نخواهد داد . تو قرار است بميري و بهتر است که با اين موضوع کنار بيايي . »

سپس اتکينز و واتسون او را با ضربات متعدد چاقو از پاي در آورده و اتکينز با خون شارون کلمه ي PIG را روي در ورودي ، حک می کند !

همه ي مهاجمان ، در مارچ ۱۹۷۱ در دادگاه ، گناهکار شناخته شده و محکوم به مرگ شدند . اين احکام چندماه بعد و در پي حکم لغو تمامي اعدام ها که تا پيش از سال ۱۹۷۲ صادر شده بود ، خود به خود لغو و به حبس ابد تبديل شد .
منسون ، واتسون ، اتکينز و ون نيکل تاکنون در زندان به سر مي برند و هر يک تا کنون بيش از شش بار تقاضاي عفو مشروط نموده اند ، که همگي اين در خواست ها رد شده است .
در همان روزها بود که رومن پولانسکي درباره ی زندگی با شارون تیت گفت : « شاد ترين روزهايي که در زندگي ام داشته ام » .

او تا هنگام دستگيري قاتلان در لس آنجلس ماند و سپس به اروپا سفر کرد . در سال ۱۹۷۹، فيلم “Tess” را ساخت که با اين عنوان آغاز مي شد :
« براي شارون »
چرا که در واپسين ديدار او با شارون در لندن ، شارون از او خواسته بود که کتاب Tess of the D’ubervill، از توماس هاردي را بخواند . شارون معتقد بود که اين کتاب ، مي تواند سوژه ي خوبي براي ساخت فيلمي با همکاري هم باشد .
در سال ۱۹۸۴ اتوبيوگرافيي با عنوان: « Roman by Polanski» منتشر ساخت و در آن تلاش کرد ، اندوه و دلتنگيش را از مرگ همسر و فرزند متولد نشده اش ، به رشته ي تحرير درآورد : « از هنگام مرگ شارون ، لذت من از زندگي عقيم ماند . در لحظه هاي ناشکيب يک فاجعه ، گاهي انسان ها در دين پناهي مي جويند . در مورد من ، دقيقاْ بر عکس اين روي داد . هرگونه ايمان مذهبي که در من بود ، با مرگ شارون نابود شد . اين ، همه ي ايمان مرا نابود کرد . »

فارو در باره ی آن روزهای رومن پولانسکی این چنین گفت : « چيزي هست که من به آن ايمان دارم ... به آنچه ما در آن زمان از آن سخن مي گفتيم ، به فوران احساسات رومن به خاطر آنچه از دست داده بود ، به نوميدي و سردرگمي ... به شوک و عشق ... عشقي که از دست داده بود . »
شارون ماري تيت (۲۴ ژانويه ي ۱۹۴۳ - نهم آگوست ۱۹۶۹)
شارون تیت بازیگری را با بازی در چند نقش کوچک در تلویزیون شروع کرد که به دهه ي ۱۹۶۰بازمی گردد . وی پيش از اينکه بازي در فيلم را به طور رسمی آغاز کند ، در چند فيلم ظاهر شد که زيبايي ظاهري او در آنها چشمگير بود و او را مطرح نمود . پس از دريافت نظرات مثبت منتقدان ، به او به عنوان يکي از کمدين هاي خوش آتيه ي هاليوود خوشامد گفته شد . شهرت تيت و نقش او به عنوان يک مانکن پس از آغاز نمايش وي از سوي مجله ي فشن رو به فزوني نهاد . پس از ازدواج با رومن پولانسکي کارگردان ، او در حالي که هشت ماه از بارداريش مي گذشت ، به همراه چهار تن ديگر در خانه اش واقع در بنديکت کنيون به دست طرفداران چارلز منسون کشته شد .
نخستين بازي جدي شارون ، شرکت در فيلم Eye of the Devil به تهيه کنندگي Ransohoff در سال ۱۹۶۵ با بازي David Niven, Deborah Kerr, Donald Pleasance و David Hemmingsبود . کارگردان در طي توليد اين فيلم دست به تهيه ي مستندي با عنوان All Eyes on Sharon Tate زد تا هم زمان با نمايش فيلم ، اکران شود . بيشتر اين فيلم در فرانسه تهيه شد .
پس از پايان آن فیلم شارون به لندن رفت و اوقات خود را با رفتن به نايت کلوب ها و فشن ها پر مي کرد . در يکي از همين میهماني هاي شبانه بود که او با رومن پولانسکي ، کارگردان نامي سينما آشنا شد .

رومن پولانسکي در آن هنگام در صدد گزينش بازيگري سرخ موي براي بازي در فيلمش ، the Fearless Vampire killers، بود . دستيار تهيه ي اين فيلم ، Ransohoff شارون تيت را به عنوان بازيگر به رومن پولانسکي پيشنهاد نمود . پس از ملاقات پولانسکي با شارون ، حضور او ، البته به همراه يک کلاه گيس قرمز براي بازي در اين فيلم ، تاييد شد .
پولانسکي براي به کارگيري شارون ِ غير حرفه اي در اين کار ، ناچار شد کمي شکيبايي به خرج دهد و او در طي يک مصاحبه ، اظهار کرد که تنها براي برداشت يک صحنه ، ۷۰ بار آن را تکرار کرده تا به صحنه ي مطلوب برسد . در این فیلم خود پولانسکي علاوه بر کارگرداني ، بازي يکي از شخصيت هاي اصلي را نيز بر عهده داشت . نقش او يک مرد صادق و بي ريا بود ، که از سوي نقش شارون تيت فريب خورده و رابطه ي عاطفي با او بر قرار مي کند .
در طي همین فيلم بود که رومن پولانسکي ، زبان به تحسين بازي و اعتماد به نفس رو به فزوني شارون گشود . آن دو روابط خود را گسترش دادند تا اينکه شارون به آپارتمان رومن در لندن ، نقل مکان کرد .
در همين حال Jay Sebring ، که پيش از رومن با شارون رابطه ي بسيار نزديکي داشت ، به ديدن پولانسکي آمد و همچنان نزديک ترين دوست و راز دار شارون باقي ماند و بعدها پولانسکي در باره ي او گفت : " او انسان منزوي و تنهايي بود و به من و شارون به عنوان اعضاي خانواده اش مي نگريست . "
تيت ، براي بازي در فيلم Don’t make Waves ، لندن را ترک کرد . اما اين فيلم ساحلي ، نتوانست نظر منتقدان را جلب کند . تيت در يک مصاحبه درباره ي اين فيلم گفت : « من گاهي چيزهايي به زبان مي آورم که نبايد . گمان مي کنم بيش از حد ، رکم . اين فيلم ، افتضاح بود . »
در سال ۱۹۶۷ بسياري از چشم ها به ستاره ي نو ظهور سينما ، شارون تيت بود .
مجلات گوناگون گزارش هاي مفصلي به همراه عکس هاي برهنه و نيم برهنه اي را به چاپ رساندند که پولانسکي از او گرفته بود .

در همين هنگام شارون تصميم به بازي در فيلمValley of the Dolls گرفت .

وقتی که یکی از مصاحبه کنندگان از شارون درباره ي صحنه هاي برهنه ي او در فيلم هايش پرسيد ٬ او پاسخ داد :
" من هيچ واهمه اي در اين باره ندارم . من تفاوتي ميان پوشيدگي کامل و برهنگي محض نمي بينم ، اگر اين بخش از يک حرفه باشد و اگر با هدف و مفهوم انجام شود . من نمي توانم هياهوي ايجاد شده ، پيرامون برهنگي و سکس در فيلم ها را دريابم . کودکان به راحتي مي توانند در تلويزيون کشته شدن انسان ها را به دست يکديگر ، که حالتي بسيار غير طبيعي است را تماشا کنند ، اما اجازه ي تماشاي دو انسان در حالت بسيار طبيعي عشقبازي را ندارند . و اين واقعاً ، غير قابل پذيرش است . "
نسخه ي دستکاري شده ي The Fearless Vampire Killers در همان سال اکران شد و پولانسکي انزجار خود را از قصابي شدن فيلمش به دست Ransohoff بيان داشت .
منتقدان فیلم را برداشتي بي معني و مسخره خواندند و نقش شارون به طور کلي ناديده گرفته شد . هنگامي هم که به او اشاره مي شد ، در ارتباط با صحنه هاي برهنه ي او در اين فيلم بود .
اندکي پس از آن Eye of the Devil اکران شد ، که فيلم واکنش خاصي در ميان منتقدان و تماشاچيان بر نيانگيخت و مجله ي نيويورک تايمز ، يکي از معدود نقاط روشن فيلم را زيبايي شارون تيت با وجود گويا نبودن بازي او عنوان کرد .

اما پخش هم زمان مستند All Eyes on Sharon Tate توانست تبليغ خوبي براي فيلم باشد . اين مستند ۴۰ دقيقه اي ، شامل مصاحبه ي کوتاهي با شارون بود . او گفت :
" من نمي توانم خودم را تحميق کنم . آنچه من انجام مي دهم نمايشنامه هاي شکسپير نيست . آنچه آرزوي من است ، يافتن يک نيچه در ژانر کمدي و تبديل شدن به يک کمدين به مانند Carole Lombard است . "
در اواخر سال ۱۹۶۷، تيت و پولانسکي به لندن بازگشتند و تبديل به تيتر اول روزنامه ها و مجلات شدند . تيت به عنوان يک زن متجدد و غير سنتي ، معتقد بود که زوج ها بايد پيش از ازدواج رسمي مدتي با هم زندگي کنند . آن دو در بيستم ژانويه ي ۱۹۶۸ در لندن ازدواج کردند .

نگرش شارون نسبت به خانواده نگرشی سنتی بود و به ازدواج نیز همان گونه می نگریست . وی خواهان ازدواجی سنتي بود . اما پولانسکي همچنان بي قيد باقي ماند و اين برخورد ِِ شارون را " sharon’s big hang-up" توصيف مي کرد . آن دو با هم به توافق رسيدند که هيچ يک در صدد تغيير ديگري بر نيايند . در همین راستا بود که روزی شارون به يکي از دوستانش Peter Evans گفت : « ما توافق مناسبي داريم . رومن به من دروغ مي گويد و من تظاهر مي کنم که باور کرده ام . »
شارون رفته رفته ، جايگاه کم اهميت تري به حرفه ي خود اختصاص مي داد . تا آنجا که اعتراض پولانسکي را برانگيخت . او به تيت گفت : « من مي خواستم با يک هيپي ازدواج کنم ، نه يک زن خانه دار » .

آن دو به لس آنجلس برگشتند و به سرعت عضو گروهي دوستانه ، شامل نامي ترين و کامياب ترين جوانان در صنعت فيلم گشتند . در ميان آنها عده اي از اعضاي قديمي تر هاليوود ، مانند هنري فوندا ، گرگ داگلاس و همچنين تهيه کننده ي نامي ، تري مک لر و ... نيز حضور داشتند .
حلقه ي دوستان پولانسکي ، بعد ديگري نيز داشت که شامل دوستان دوران جواني او در لهستان مي شد . محل اقامت او همواره پر از غريبه ها بود و تيت به اين فضاي نا آشنا عنوانِ " روح آزاد زمان ما " مي داد . شعار او در زندگي اين بود : « بزي ، و بگذار بزيند . »
فيلم بعدي شارون The wreckage Crew که در سال ۱۹۶۹ ساخته شد ، يک کمدي موفق بود که توانست نظر مثبت منتقدان را به خود جلب کند .
تيت در ماه هاي پاياني سال ۱۹۶۸ باردار شد .

در فوريه ي ۱۹۶۹ ، او و پولانسکي به Cielo Drive در Bendict Canyon نقل مکان کردند . اين خانه پيش از اين در اختيار تري مکلر و کانديس برگن بود و خانه ي مورد علاقه ي شارون به شمار مي رفت .
در همين هنگام او در فيلم کمدي ديگري را به نام The thirteen Chairs بازي کرد . براي آغاز فيلمبرداري شارون به همراه گروه به ايتاليا سفر کرد . هم زمان پولانسکي هم به لندن رفت تا کار بر روي فيلم The Day of Dolphin را آغاز کند .
تيت در يک مصاحبه که در لندن انجام شد ، گفت : « همه ي زندگي من به دست سرنوشت سپري شد . من گمان مي کنم چيزي بسيار نيرومند تر از تصميم هاي ما ، زندگي ما را بنيان مي نهد . من تنها يک چيز را مي دانم : هرگز براي هيچ رخدادي در زندگيم برنامه ريزي نکرده ام ! »
امّا پيش از آن بايد گفت اين سبك ها هریک ريشه درهنر ، تمدن و فرهنگ دوره هاي پيش ازخود دارند . اين دوره ها عبارتند از : هنر يونان ، هنر روم ، هنر بيزانس ( مسيحي ) ، هنر گوتيك ، هنر رنسانس ، هنر باروك و هنر روكوكو و نهايتاً هنر نوكلاسيك .
امّا آنان كه با مكتب نوكلاسيك درافتادند و به عنوان تحقير ، آن را آكادميك خواندند به مستقل ها يا آزادسران مشهور شدند . اينان از حدود هر مكتب بيرونند . در آثار اينان آميزه اي از رمانتيسم و رئاليسم را شاهديم ، البته بايد به گونه اي صحيح تر گفت : اينان با آثارشان راه را براي به وجود آمدن اين دو لقب گشودند . مشهورترين اينان در نقاشي فرانسيس گويا است با تابلوي مشهور ( سوم ماه مه 1808 ) كه مربوط به وقايع تسخير اسپانيا توسط قشون ناپلئون است . ( كه البته اين تابلو از آثار رومانتيك وي به حساب مي آيد ) .
تابلوی سوم مه 1808 اثر فرانسیس گویا
مكتب رمانتيك : اين مكتب در تضاد كامل با ديدگاه كلاسيك بود و بر آزادي تخيل ، فرديت هنري ، قالب شكني ، شور و هيجان ، رويا و راز ، شهر گريزي و روستاپرستي و برتر از همه چيرگي احساس بر عقل مبتنی بود . این مکتب تقريباً در ميانه قرن نوزدهم به طور كامل جانشين سبک نوكلاسيك شد . اين نهضت به طبيعت و نمودهاي آن عشق مي ورزيد . رمانتيسم به منظره سازي ، ( كشيدن تصوير مناظر طبيعي ) مقامي بزرگ بخشيد و آن را چون عاملي براي برانگيختن عواطف پاك انساني و اخلاقي به كار كشيد . همچنين بايد گفت اين سبك با بازگشت به قرون وسطي از مسيحيت مايه و معنويت مي گرفت و به هر حال اين مكتب ، گريزي بود از انقلاب صنعتي به دامن طبيعت .
از ديگر مضامين معمول در نقاشي رمانتيك به ميهن پرستي و فداكاري و يا بازنمايي حوادث زمان و وصف عواطف مي توان اشاره كرد . يكي از مشهورترين نقاشان اين مكتب " ويليام بليك " است كه البته به قولي تاكنون ارزش او را به جا نياورده اند و او را آماتور اصلاح ناپذير ، پيامبر احياي هنر گوتيك ، نقاش عارف مشرب و … مي شناسند .
رئاليسم : می توان گفت این سبک به نوعی « بازنمايي واقعيت بدون رعايت زيبايي هاي قراردادي » است . در تعاریف دیگر داریم : « بازنمايي طبيعت بدون گزينش و اصلاح » و « شبيه سازي با نگرش علمي و عقلاني » و « واكنش عليه شيوه ي رمانتيك با خالي كردن مضمون از عواطف » و « وصف زشتي هاي زندگي آن چنان كه بر طبقات زيردست مي گذرد . » . اين آخري البته همان رئاليسم اجتماعي است .
در جامع ترين تعريف شايد بتوان گفت : « شيوه اي مبتني بر بازنمايي مشهودات با ديدي دقيق و برداشتي بي طرفانه و بدون كاهش و افزايش ارادي يا كمال بخشي آرماني » تابلوي سنگ شكنان اثر " گوستاوكوريه " يكي از مشهورترين آثار سبك رئاليسم است .
مكاتب امپرسيونيسم و نوامپرسيونيسم : معناي واژه امپرسيون دراين جا تقريباً عبارتست از تصوير مبهمي كه چشم در لحظه اول نگاه كردن به چيزي مشاهده مي كند . امپرسيونيسم از يك لحاظ با رمانتيسيسم وجه اشتراك داشت و آن تكيه بر« من » هنرمند بود . اما در امپرسيونيسم به خلاف رمانتيسيسم ، هنرمند آن قدر كه از دريافت هاي صرفاً بصري خود كمك مي گرفت ، به احساسات و تخيلات خصوصي خويش تكيه نمي كرد . امپرسيونيست ها فهميده بودند كه رنگ واقعي اشياء معمولاً تحت تأثير عواملي نظير كيفيت نور محل و همچنين نورهاي منعكس شده از اشياء ديگر تغيير مي كند . پس از آن ها نوامپرسيونسيت ها همچنين متوجه شدند كه كنار هم قرار گرفتن رنگ ها در روي پرده نقاشي باعث مي شود كه رنگ ها درخشان تر به نظر برسند . لذا بهتر است كه رنگ ها را در روي شستي ( پالت نقاشي ) با هم مخلوط نكنند . امّا همين كنار هم گذاشتن رنگ ها در روي پرده ي نقاشي باعث مي شود كه تابلوهاي آنها از فاصله ي نزديك درهم و برهم ديده شود و شكل ها و اشياء تابلو مغشوش به نظر رسند اما در فاصله ي معمول ديد ، تصوير مورد دلخواه نقاش در چشم بيننده شكل گيرد . در ضبط جنبه هاي فرّّار زندگي و طبيعت به قول " هربرت ريد " ، هيچ چيزي مانند نقاشي امپرسيونيستي يا ما بعد امپرسيونيستي ظريف و موفق نيست . اين نقاشي تجلي كامل جنبه ي تغزلي با رنگ رخساره ي طبيعت است . يعني آن جنبه ي زيباي طبيعت كه با تغيير نور پديد مي آيد و با تغيير آن ناپديد مي شود .
اين نقاشي ، شعر مختصر است و به هر حال اين نقاشان كه مشاهده گراني موشكاف و در همه حال شيفته طبيعت بودند ، رئاليسم را به نهايت رساندند و بر ضبط فوري و بازنمايي دقيق ارتعاشات زودگذر نور همت گماشتند . مشهورترين اينان " كلودمونه " و " سزان " مي باشند و نوامپرسيونيست هاي مشهور " سورا " ، " سينياك " ، " لوترك " و " گوگن " مي باشند .
سمبوليست ها : درسال 1848 گروهي از نقاشان گرد هم آمدند و بر خود نام احيا گران هنر پيش از رافائل نهادند و با دنباله روي از نقاش ديني " ويليام بليك " و نيز با الهام گيري از فضاي هنري و ايماني دوران پيش از رافائل ( سدة ي پانزدهم ميلادي ) آثاري به وجود آوردند كه عموماً آميخته با رمز و راز بود ، مشهورترين اينان " رودن " ، با مطرود شمردن واقعيت به توصيف توهمات شخصي و روياهاي ذهني خيالپردازانه ي خود رو آورد .
بيانيه ي سمبوليست ها درپاريس و درسال 1886 منتشر شد . اين سبك از واقعيت محض دوري مي جويد و آن را مبتذل و ناچيز مي داند . از اين ديدگاه مي بايد واقعيت را به آن گونه اي نمايش داد كه توسط هنرمند و در دوران وي شناسايي مي شود . يعني واقعيت از درون هنرمند بگذرد و به صورت نماد درآيد و آن گاه آن نماد نمايش داده شود . در اين سبك ذهنيت رومانتيسيسم شكل افراطي به خود مي گيرد . اينان هنر را از هرگونه فايده مندي تهي مي خواهند و نغمه ي هنر براي هنر سر مي دهند .
بنا به تعريف ديگر و از ديدگاه " هربرت ريد " ، سمبوليسم ، هنر انتخاب تشبيهات براي انديشه هاي انتزاعي است . مثلاً در شعر از تغزل مي توان ياد كرد و انتخاب كبوتر به جاي صلح . امّا در نقاشي رنگ ها جاي كلمات را مي گيرند و بر عواطف ما اثر مي نهند و رنگ ها در اين جا ديگر رنگ هاي صحنه هاي طبيعي نيستند ، بلكه از يك دنياي تخيل ناخودآگاه مي آيند .
پرده ی دوشیزگان آوینیو اثر پیکاسو
كوبيسم يا حجم گري : نقاش كوبيسم يك فضاي هندسي را ترسيم مي كند كه تمام نقاط و اشياء ارائه شده در آن همزمان هستند . يعني از نقطه ي ديدهاي متفاوت ولي در آن واحد ترسيم شده اند . البته به خاطر اين خاصيت هندسي و همزماني ، قيافه ي اشياء به هم مي خورد . هنرمند مي خواهد تمام وجوه شيء را در آن واحد به ما نشان دهد . البته نه به طور كامل بلكه قسمتهايي ازآن را ، آن هم معمولاً به واسطه ي حجمهاي هندسي . اين شيوه در سال 1907 و با اجراي پرده ي دوشيزگان آوينيون توسط پيكاسو پايه گذاري شد . هنرمند كوبيست مي خواهد واقعيت ذاتي يا آن واقعيتي كه خود از شيء ادراك كرده را تصوير نمايد نه آن چيزي را كه معمولاً چشم مي بيند .
به اين منظور حجم و برش هاي هندسي را از همه ي جهات شيء در فضايي بسته و كم عمق ولي به صورت نيم شفاف به ما ارائه مي نمايند . نيم شفاف از آن رو كه بتواند سطوح ديگري را نيز كه مي خواهد به ما ارائه دهد از پس سطح اول نمايان باشند . در اينجا ديگر مضامين شاعرانه و عواطف به ما نشان داده نمي شوند . یعنی نه احساسات كه مي بايد انديشه و تخيل به كار افتد . اين سبك حركت را به سكون تبديل مي نمايد . از اين رو سبك كوبيسم راسبک استاتيك نیز دانسته اند .
از نظر يك نقاش كوبيست ، يك شيء قيافه ي ثابتي ندارد . بلكه مجموعه اي است از خطوط و سطوح وشكل و رنگ هاي مختلف كه مي توان همه ي آنها را در آن واحد ازمنظر هاي مختلف و با سطوح هندسي و با ديدي ادراكي نمايش داد .
فوتوريسم : فوتوريسم يا آينده گري محصول زندگي در دوران جديد است . براي يك فوتوريست آن چه مهم است حركت ا ست و سرعت و نيز مرگ سنت . آنها به دنبال نشان دادن تحرك و پويايي و نيز آشفتگي زندگي امروزيند . نقاشان فوتوريست در رنگ آميزي از شيوه ي نوامپرسيونيست ها يا همان رنگ آميزي نقطه اي استفاده كردند و در نقاشي هاي خود با نشان دادن انتزاعي حركت به دنبال نشان دادن زمان و مكان و به هر روي زندگي و پويايي بودند . از اين رو برخلاف كوبيست ها اينان را مي توان ديناميك ناميد . مشهورترين نقاش فوتوريست " مارينت " بود . در شعر نيز مشهورترين چهره ي فوتوريست همان " ماياكوفسكي " مي باشد . البته مارسل دوشان نيز كه در همه ي جمعيت ها براي انقلاب هنري حضور داشته نيز تصوير " برهنه اي از پلكان پايين مي آيد " را بر اساس همين اصول تصوير نموده . فوتوريست ها در سال 1909 اولين بيانه ي خود را منتشر نمودند و در پايان جنگ جهاني اول نيز اين شيوه به زوال گراييد .
مكتب دادا : معمولاً جنگ ها حالتي غير نرمال را به وجود مي آورند از اين رو در سال 1916 در اوج جنگ جهاني اول گروهي از هنرمندان از مليت هايي گوناگون ، مكتبي را به وجود آوردند كه اين بار نه هنري كه، « ضد هنري » بود .
اينان كليه ي دستاوردها و آثار پيشين را بي ارزش گرفته به طرد آن دعوت مي كردند و بناي مخالفت با هر آنچه مقبول همگان بود را نهاده بودند . مكتب دادا با بيانيه هاي زيررو كننده ي خود در اروپا غوغايي به راه انداخت . شعار مشهور دادائيست ها اين بود : « ويرانگري ٬ خود آفرينندگي است » آنان همه چيز گذشته را نفي مي كردند و مي گفتند : « حتي نمي خواهيم بدانيم كه پيش از ما آدمهايي بوده اند يا نه » . به تبعيت از همين اصل " مارسل دوشان " همان شخصيت جنجالي و انقلابي هنر ، در تابلوي بدل موناليزا ( همان ژوكوند مشهور داوينچي ) و بر چهره ي موناليزا يك سبيل افزود و آن را به عنوان يكي از آثار خود نمايش داد ! دادائيست ها نيهيليست بودند و همه ي ارزش ها را به باد استهزا و تمسخر گرفته ، تمدن را ديوانگي مي دانستند . در واقع ، تمدن عصر ما را تمدني ديوانه مي دانستند . اين مكتب در سال 1923 و به علت اختلاف و تفرقه از هم پاشيد . اما بي باكي و جسارت آنها و جستجوي راهكارهاي جديد هنري بر مكاتب بعد از دادا تاثيري فراوان نهاد .
سورئآليسم : بر اساس روان شناسي جديد ضمير انسان سه سطح دارد ؛ « هوشيار » ، « نيمه هوشيار » و « غير هوشيار » . اگر واقعيت هاي ذهني سطوح هوشيار و نيمه هوشيار به صورت يك واقعيت تازه و مطلق ارائه شود ، ما به « واقعيت برتر » دست مي يابيم . سورئاليسم به دنبال همين اصل است كه واقعيت و رؤيا را درهم آميزد . جنبش سورئآليسم در ابتدا در ادبيات و توسط " آندره برتون " به وجود آمد . البته " آپولينر " ، شاعر فرانسوي نيز از پيشتازان سوراليسم است .
شيوه آندره برتون بر اساس تداعي آزاد " فرويد " بود . به گونه اي كه نوشتن به طور اتوماتيك صورت گيرد ، بدون آنكه توسط ضمير هوشيار كنترل شود . در نقاشي هم ، که مشهورترين نقاش اين مكتب "سالوادوردالي" است ، هدف همين است كه تصاوير پنهان در ضمير ناهوشيار و نيمه هوشيار به تصوير درآيد . جنبش سورئاليسم در سال 1919 شروع به شكل گيري نمود و اولين بيانيه ي خود را درسال 1924 منتشر كرد . در اين جنبش هدف هنرمند آن است كه نيروي تخيل را از نظارات عقل و هدايت اراده بيرون آورد و از هر قيد و بند منطقي و اجتماعي آزادش كند تا بتواند از ثمره ي تداعي ها و تفنن هاي اين نيرو در حالت نيمه هوشياري ، مضامين و اشكالي نوظهور و تصادفي براي آفرينش هاي هنري خويش به دست آورد . نيروي لگام گسيخته ي تخيل برآمده از ناخودآگاه ، هيچ حد و مرزي نمي شناسد و گاه مي تواند تمام داشته هاي خود را ويران كند .
اكسپرسيونيسم : اين واژه معمولاً بيانگري معنا مي شود و عبارت است از بيان حالات و احساسات دروني و معمولاً حالات تند عاطفي و به عبارتي عصيان هاي دروني . هر اكسپرسيونيست فشارهاي دروني را آزاد كرده ، نمايش مي دهد . فشارهايي كه بر اثر احساسات ايجاد مي شود . جنبش اكسپرسيونيسم پيش از جنگ جهاني اول و حدوداً در سال 1911 در آلمان متولد شد . نقاش اكسپرسونيست از رنگ هاي تند و تشويش انگيز اضطراب آور استفاده مي نمايد و به خاطر همان احساسات دروني از قلم مو به صورتي هيجان زده استفاده مي نمايد . اين تصاوير معمولاً آرايشي ندارند و هر كدام به نحوي انسان را مضطرب مي نمايند . جيغ اثر ادوارد مونك با اين كه درسال 1893 به تصوير درآمده ، دقيقاً مايه هاي اكسپرسيونيستي دارد .
تابلوی جیغ اثر ادوارد مونک
اكسپرسيونيست ها پيكر انسان را تعريف نموده به گونه اي خاص مي كشند تا احساسات و عواطف وي را نمايش دهند ، از اين رو مي توان كاريكاتور را نيز نوعي اكسپرسيونيسم دانست .
در نقاشي اكسپرسيونسيم ، از خطوط پهن و مشخص استفاده مي شود . موضوعات اكسپرسيونيسم يا عصيان است يا شفقت و همدردي . مشهورترين اكسپرسيونيست ها " ماكس بكمن " و " اميل نولده " بوده اند .
هنر آبستره يا هنر انتزاعي : اين سبك به دنبال هنر غيرتصويري است . اين هنر خود را از طبيعت و واقعيات مشهود جدا مي كند و به دنبال بازنمايي آن نيست . بلکه به دنبال صورت خالص يا تجريدي يا صورت محض است . با هنر انتزاعي مي خواهيم مفاهيم كلي و صورت هاي ذهني را به تصوير درآوريم . شما اگر به پيكره ي پرنده در فضا اثر برانكوزي بنگريد ، مفهوم پرواز را به عينه مي بينيد و حس مي كنيد بي آنكه پرنده اي درميان باشد . اصل اساسي از نظر اين پيكره مفهوم پرواز است كه آن را نمايش مي دهد . پيكره ي بوسه نیز با قالب ها و مكعب هاي هندسي مفهوم بوسه را براي ما جسميت مي بخشد ، بي آنكه فردي در ميانه باشد .
آنچه مسلم است ، بیان مختصری که گفته آمد ، نمی تواند به طور کامل ویژگی ها ی هریک از سبک ها ی هنری را بازگو نماید ، هدف تنها گذری کوتاه بود بر هنر معاصر و فراز و فرودهای آن .
منابع :
خلاصه ي تاريخ هنر : پرويز مرزبان
فلسفه ي هنر : آن شپرد
معني هنر : هربرت ريد ، ترجمه : نجف دريابندری
معني زيبايي : اريك نيوتن ، پرويز مرزبان
انسان و سمبول هايش : كارل يونگ ، ترجمه : دکتر محمودسلطانيه
فلسفه ي هنر نيچه :جوليان يانگ ، ترجمه : سيدرضاحسينی و سيدمحمدرضا باطني
جامعه ي باز : كارل پوپر ، ترجمه :عزت االله فولادوند
نشريه ي همايش بين المللي زيبايي
آن چنان که دیدیم این عامل فرم ، بازنمايي و یا فرانمايي نيست ، امّا « زيبايي » هست و آثار هنري همه به خاطر كيفيتي به نام زيبايي تحسين مي شوند . يعني ما به خاطر اين كيفيت است كه در مواجهه با آثار هنري به « لذت زيبا شناسانه » مي رسيم .
پس هدف همه ي آثار هنري لذت بخشيدن ٬ با زيبايي است و به قول هربرت ريد : « هنر كوششي است براي آفرينش صور لذت بخش كه اين صور حس زيبايي ما را ارضا مي كند . »
لذت زيبا شناسانه در ميل به ادامه يا تكرار تجربه متجلي مي شود .
زيبايي از سوی افراد مختلف و به گونه ها ي متفاوت تعريف شده ، اما از قول اريك نيوتن : « زيبايي آن نمودي از پديده است كه چون به وسيله ي حواس دريافت و از آنجا به مركز انديشه يا مشاهده ي دروني ادراك كننده منتقل شد ، بتواند واكنش هايي را مبتني بر تجربه هاي اندوخته شده ي شخص ، برانگيزد . »
تابلوی سوم مه 1808 اثر فرانسیس گویا
مي توان نتيجه گرفت هر قدر انبان تجربه ي يك تماشاگر پرتر باشد و توانايي اش به مشاهده ي دروني بيشتر ، تجهيزات وي براي درك زيبايي كامل تر است و باز به قول اريك نيوتن « ذوق » او پرورده تر می باشد .
جداي از اين گفتار مي توان گفت يك فيلم يا نمايش مي تواند حس دلسوزي و ترس را در تماشاگران برانگيزد . به قول آن شپرد : « همين عواطف است كه به شيوه اي زيباشناسانه و آزاد از تعلق برانگيخته مي شوند . »
منظور از اصطلاح « آزاد از تعلق بودن » در « نقد زيبا شناختی » که توسط كانت ارائه شده است آن نيست كه به هنگام داوري از دیدگاه زيباشناختی ، موضوعات هنري هيچ گونه علاقه و جاذبه اي را برنمي انگيزند ، بلكه منظور آن است كه اين داوري ها بر اساس ضرورت ها و نيازهاي ما به آن شيء صورت نمي گيرد و تنها فقط مي خواهيم در آن نمود كنيم و بر آن تأمل داشته باشيم .
تابلوی جیغ اثر ادوارد مونک
امّا آيا براي داوري زيباشناختي ملاك و معياري نيز هست ؟
« عدالت ، خرد ، هنر ، نيرو » .
هريك از اين چهار هنر در زمان خود از آن طبقه اي ويژه بود .
عدالت و تقوي ويژه ي روحانيان ، هنر ( به معناي جوانمردي و رادي ) از آن ارتشتاران و جنگاوران ، خرد ، ويژه ي دهقانان و نيرو مربوط به صنعت گران بود . از اوستا و پهلوي و زرتشت و دوره ي ساسانيان كه بگذريم در دوره ي اسلامي نيز معناي نيکي ها و فضيلت ها را دارد .
پس آنچه كه ما اينك هنر مي دانيم در گذشته چه ناميده مي شد ؟ در آن هنگام لغت « فن » تا حدي اين معنا را در خود داشت . اما هنر به معناي امروزينش ( Art ) درفرهنگ وجود نداشته است . آتن و يونانيان هنر را « تخنه » مي گفتند . آنجا نيز هر كس مهارتي داشت و صنعتي و فني ، ‹‹ تخنيس ›› بود . چه نقاش و پيكرتراش يا معمار باشد ، چه نجار و آهنگر یا پزشک .
« تخنه » در سير تاريخي خود تغيير صورت و معنا داده ، و امروز به صورت تکنیک در آمده است . بنابراين يونانيان دو گروه تخنه داشتند . يكي آنچه ما اينك هنر مي دانيم و ديگري به معنای فنون و صنایع . از نظر ارسطو تخنه اي كه ما به عنوان هنر مي شناسيم همان poesis به معناي شعر است . به نظر ارسطو اصل هنر ، شعر است . همچنان كه شوپنهاور و نیچه معتقدند که اين تنها موسيقي است كه هنر ناب است ، چه آن باز نمود چيزي نيست جز اراده . پس دانشي بي واسطه را از حقیقت به ما مي رساند .
schopenhauer
اکنون در گام نخست بايد بدانیم که « هنر » چيست ؟ و اگر اين پرسش به گفته ی « كارل پوپر » بر اساس تفكر اسكولاستيك ( مَدرسي ) شكل گرفته و پرسش از ماهيت دارد ؛ پرسش را بر اساس اصالت مطرح کنیم و از آنچه هنر می نامیم بپرسیم : چه چيزهايي را هنر مي ناميم ؟ و اصلا آنچه هنر را از فنون برجسته می کند چيست ؟
نظريه اي از افلاطون وجود دارد كه معتقد است هنر تماماً نسخه برداري است . البته پیروان این نظریه نسخه برداري يا بازنمايي را تنها از طبيعت نمی دانند . بلكه بازنمایی مي تواند از فرم ايده آل ( مثل افلاطوني ) ، يا حتي از ذهن هنرمند نیز صورت گيرد و يا گاه حالت قراردادي به خود بگیرد . يعني علايم و قراردادهايي در اثر هنري وجود داشته باشد که بتواند به نسخه ي اصلي باز نموده شود . با اين نظر مي توان حالت روحي و احساساتي همچون غم ، خشم و … را نيز بازنمايي كرد . اين نظریه البته جالب است ، اما با اين برداشت از بازنمايي ، تعريف آن را بسيار بسط داده ايم و آن را امري مبهم ساخته ايم . حقیقت آن است كه تنها اشياي محسوس را مي توان بازنمايي كرد و احساسات و حالت روحي ، معمولاً توسط آثار هنري فرانموده مي شوند . يعني احساسات را پدیدار می کنند . برای نمونه يك قطعه ي موسيقي غم را فرا مي نمايد ، نه اينكه آن را باز مي نمايد يا تصوير مي كند .
از همين جا نظریه ی دومي شكل مي گیرد كه كار هنر را فرانمايي عواطف مي داند و آن را به حالات روحي هنرمند ربط مي دهد . اين نظر در سده های هژده و نوزده ، توسط پیروان مکتب رومانتيسم در اروپا بسط داده شد و اهميتي كلي پيدا كرد و بعدها مكتب اكسپرسيونسيم ( بيانگرايي ) را بنیان نهاد .
اما جداي از مناقشاتي كه بر سر راه چگونگي بیان ( فرانمایی ) اين احساسات درمي گيرد ، اين نظریه عناصر عقلي را در هنر نادیده می گیرد . بايد گفت درهنر ، مهارت فني نيز لازم است . یعنی شايد آنچه عواطف را فرا مي نمايد مهارت فني يا فرم اثر هنري است . مثلاً ريتم يا فواصل موزيكال و ويژگي هاي فرمي يك قطعه ي موسيقي ، آن را شاد يا غمگين مي سازد و نه حالت هنرمند در هنگام ساختن آن قطعه . برای نمونه دریک قطعه ي موسيقي به جاي آنكه بگوييم با مقدمه اي آرام و شاد آغاز گشت مي توان گفت قطعه در گام دو ماژور آغاز شد . نيز به جاي آنكه بگوييم قطعه رفته رفته حالت تلخ و رنج آور به خود گرفت مي توان گفت قطعه به گام مينور رفت . اينجاست كه نظریه ی سومي شكل مي گيرد كه گوهر هنر را بايد در فرم آن جستجو كرد . به عنوان مثال از ديدگاه اين نظريه موسيقي تماماً فرم است . يعني اصوات موسيقي ، ملودي ها ، هارموني ، ريتم و سازگاري ، همچنین هنرهاي بصري همچون نقاشي آنچه مهم است صرفاشكل است و خط و رنگ وحجم بي آنكه به بازنمايي بينديشيم يا حتي به فرانمايي احساس . در ادبيات نيز وزن شعر و چگونگي قرار گرفتن كلمات دركنار هم وساختار و طرح داستان اهميت دارد و ... ؛ البته در موسيقي شايد اين سخن صحيح باشد چرا كه در آنجا برتري با عناصر فرمي است ، اما اگر بخواهيم مثلاً هنرهاي بصري ( همچون نقاشي ) را فقط از ديد فرم بررسي كنيم آنگاه بايد گفت ، ديگر اين تصاوير يا به عبارتي نقش و نگارها در ما علاقه ای را بر نمی انگیزند .

" تابلوی سنگ شکنان اثر گوستاو کوريه "
در اينجا برخي سخن از فرم معني دار به ميان مي آورند . یعنی فرمهاي هنری به ترتيبي با ويژگيهاي فرمي عواطف آدمي در وجه كلي مطابقت دارند يا به عبارتي فرمها نماد احساسند . در اينجا ما باز به فرانمايي برگشته ايم و می توان گفت اين نظریه خود نوعي اكسپر سيونسيم است .
نقد فرماليسمي به نظم ، انسجام و كليت اهميت مي دهد و فقط اثر هنري را در نظرمي گيرد ، نه به هنرمند كاري دارد و نه به مخاطبان اثر . بايد گفت هرچند كه در اثر هنري ، فرم بسيار مهم است ، امّا معمولاً هر اثر هنري را به صرف اينكه داراي فرم و نظم و انسجام است اثر هنري موفقي نمي توانيم بشماريم . پس آن چيزي كه فصل مميز هنر از غير هنرست چيست ؟
در این باره در بخش های پسین گفتگو خواهیم کرد .

یه نمایش تازه... یه بهانه ی نو... واسه اشک ریختن ، سر تکون دادن فراموشی ، فراموشی از سر درد ...
چقدر در دیار ما همه چیز ، حتی زندگی حقیقی مون رنگ نماد داره ...
نشانه ها در همه چیز و همه جا جولان می دن تا هر روز ببینیم و ... و هر روز بشنویم و ... هر روز.... فراموش کنیم .
تیتر خبر : تنها همین ! یک خرس مرد ، ( پیش تر برو ... ) یک خرس کشته شد ... بیا تا کامل کنیم خبر رو ... بیا تا یک بار عادت شکنی کنیم و به تیتر خبر اکتفا نکنیم و پیش تر بریم ... یک خرس را کشتیم ...
یک خرس گرسنه را کشتیم . یک خرس گرسنه ی اسیر پس از هفت ساعت و در پی نبود داروی بیهوشی با اسلحه ی یک شکارچی « دارای مجوز » در حالی که به لوله ی تفنگ زل زده بود ... در آرامش کشته شد و جسدش برای تاکسیدرمی به موزه منتقل گردید .
و چه عجب ، هنگامی که بهانه ی خنده مان در برنامه های طنز پرتاب گوسفند ها باشه و ...
اعتراضم می یاد بسیار ... که انسان ها هر گاه در این دیار دارای حق شدند بیا و از به ناحق گرفتن نفس یک حیوان بگو !
و پوزخندی بر لبم که ...
نه ! داستان نفس ما و شما و نیست ، همه ی ماجرا تنها یک اتفاق است ، اتفاقی که هر روز در این سکوت کر کننده ، در سرزمین مان جاری است ...
و از اتفاقات آسان می توان گذشت !
" BBC : اعتراض به قتل خرس قهوه ای در تبريز "
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|