تبليغاتX
یادی از صادق هدایت
 
ناچـشیـده جـرعــه ای از جــــــام او ____ عشق بازی می کــــنـم با نــــام او
 

           

 

یک ساعت و نیم تمام نفس نکشیدم ، عذاب کشیدم !

 

یه روزه داره اساسی کنارم نشسته بود ، تمام صندلی های کلاس هم پر بود و هیچ راه فراری نداشتم .

 

طرف خمیازه می کشید و من از بوی مخلوط سیر و گوشت و سبزیجات از فرش تا عرش را سیر می کردم !

نمی دونم از صبح چند نفر رو با بوی خوش سیر سرمست کرده بود ؟!

 

اگه ترس از خفگی نبود بهش می گفتم الان افطار کنی و ملت رو از این رایحه ی دل انگیز نجات بدی ثوابش خیلی بیشتره ها !

 

خلاصه همون نفس کشیدنی که تو ماه رمضون میگن عبادته ، شده بود مایه ی عذاب خیلی ها .

جای تاسف داره که آزار و اذیت بقیه و ضایع کردن حقوق اطرافیان گاهی اونقدر برامون عادی می شه که حتی متوجه هم نمی شیم ، آخرش هم با ذكر و صلوات مي‌ شينيم سر سفره ی افطارو غافل از اينكه از صبح بارها افطار كرديم !

  نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385ساعت 0 قبل از ظهر  توسط زهرا 
دخترك ده یازده سال بيشتر نداره ، با تمام معصوميت و نشاط كودكانش يه دستش تو دستاي منه و با دست ديگش چادرش رو روي مقنعش درس مي‌كنه . با وجود بچگيش وقتي توي پارك راه مي‌ريم نگاههاي سنگين هم سن‌و سالهاش رو احساس مي‌كنه و در مقابل لبخند رضايت پیرزني كه از روبرو مي‌آد و دستي به سرش مي‌كشه ٬ آروم سلامی میده چراکه نباید نامحرم صداشو بشنوه .

با لحن شيرينش برام تعريف مي‌كنه كه مامان دوستم گفته اگه تا ۱۵ سالگي هم نماز نخونه عيبي نداره ، نگاهي شيطنت آميز به من مي‌كنه و ميگه : اينجورییَم خوبه‌ها !
 
لبخند تلخي مي‌زنم به آرزوهاي دورش . به آسوني مي‌شه فهميد تو دل ِ كوچیكش چي مي‌گذره . گفتم مي‌خواي چادرت رو بدي به من ، بري بازي كني ؟ هنوز حرفم تموم نشده بود كه پارچه‌اي سياه رو كه عین ِ یه حصار  واسه شادي كودكانه‌اش بود به من سپرد و رفت و من غرق در حرفهاي پدرش بودم : " بايد از حالا عادت كنه " . احمقانه‌ترين و ساده‌ترين جواب براي هزار پرسشم .
 
                   
 
من مبهوت به فرداي دخترك نگاه مي‌كردم . آرزو می تونم بکنم تمام اين عادتها حقيقتاْ به عقيده‌ تبديل بشن . مگرنه در آینده ای نه چندان دور دنياي ساختگي پدر رو پوشالي مي‌بينه و به تمام ِ عادتها و اجبارها پشت مي‌كنه . دور نیس اون روز که ناخواسته به جنگ با همه ی گذشتش و به عبارت دیگه خانواد‌ش تن ميده ‌. شایدم از ترس زير پا گذاشتن ِ عقايد ِ به ارث رسيده ، ساكت بمونه و بذر كينه‌اي كهنه تو وجودش پاشيده بشه . كينه از نگاههاي سنگين ، كينه از آزادي انتخاب ، امکان داره این كينه رنگ انتقام بگيره ؟
 
عامل ِ اين اجبارها كسي ِ كه میگه دلسوز ِ دخترك هست و به دنبال سعادتش ِ . این راه رو بهترين و تنها راه مي‌دونه و براي نجات دخترك ِ که به زنجيرش مي‌بنده و تا جان در بدن داره به دنبال خودش مي‌كشونتش .
 
ولي اي كاش براي اختيار ، اراده ، انتخاب و شعور او هم ارزشي قايل بود . كاش تنها راهنماش مي‌شد ، نه زندان‌بان . اگر قلباْ اعتقاد داشت راهش بهترين است و دلايلش محكمترين ، مطمئناْ نيازي به اين همه زنجير نبود !
 
آدمهايي كه به اين سادگي امروز دخترك را رقم مي‌زنند ، پاسخي هم براي فردا دارند ؟
  نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم شهریور 1385ساعت 9 بعد از ظهر  توسط زهرا 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM