تبليغاتX
یادی از صادق هدایت
 
ناچـشیـده جـرعــه ای از جــــــام او ____ عشق بازی می کــــنـم با نــــام او
 

نام شيخ بهايي در فهرست مشاهير يونسكو ثبت شد

"سيد طه هاشمي" معاون رئيس و رئيس پژوهشگاه سازمان ميراث فرهنگي، صنايع‌دستي و گردشگري  به ميراث آريا( CHTN) گفت : در يونسكو فهرستي از مفاخر و مشاهير جهان وجود دارد كه هرساله تعدادي از اسامي مفاخر و مشاهير كشورهاي جهان در اين فهرست به ثبت مي‌رسد .

وي ادامه داد: يونسكو در هر سال از كشورها مي‌خواهد تا اسامي مفاخر و مشاهير خود را با توجه به مناسبت‌هاي مرتبط با آنها به يونسكو معرفي كند. يونسكو نيز پس از بررسي اسامي پيشنهاد‌شده، در صورتي كه معيارهاي اين افراد مطابق با معيارهاي يونسكو باشد، آنها را در فهرست مشاهير و مفاخر خود اعلام كرده و كشورها بر همين اساس برنامه‌ها و بزرگداشت‌هاي مرتبط با آن شخصيت را در كشور خود برگزار مي‌كنند .

هاشمي با اشاره به چهارصدمين سال رحلت شيخ‌بهايي در سال 2009 خاطرنشان كرد: ايران نيز هشت ماه پيش اسامي 5 دانشمند و مفاخر خود را به يونسكو ارسال كرد. با توجه به شخصيت جهاني شيخ‌بهايي و نگارش دو رساله درباره نجوم و همزماني چهارصدمين سال رحلت شيخ‌بهايي با سال ميراث و نجوم در سال 2009، يونسكو موافقت كرد كه نام اين شخصيت در فهرست مشاهير ثبت شود.

به گفته رئيس پژوهشگاه سازمان ميراث فرهنگي ، يونسكو هيچ سالي را به نام شخصيت فرهنگي يك كشور نامگذاري نمي‌كند. بلكه كشورهاي عضو با توجه به مناسبت‌هاي مفاخر كشور خود ليست پيشنهادي را به يونسكو داده و در صورتيكه افراد پيشنهادشده مطابق با معيارهاي جهاني يونسكو باشد، نام مفاخر و مشاهير كشورها را در اين ليست ثبت كرده و سپس كشورها به همين بهانه برنامه‌ها و بزرگداشت‌هايي را برگزار مي‌كنند. ايران نيز با توجه به چهارصدمين سال رحلت شيخ بهايي، دو همايش ملي و يك همايش بين‌المللي شيخ بهايي را طي سه سال برگزار خواهد كرد .

  نوشته شده در  شنبه یکم دی 1386ساعت 1 بعد از ظهر  توسط آر یا بان 
شیخ بهائى از دانشمندان بزرگ عصر صفوى است . درباره ي دانش و فضل او داستانهاى زیادى گفته‏اند كه برخى از آنان مبالغه آمیز ، برخى كذب محض و برخى واقعى است . امروزه جدا كردن حقیقت از  افسانه در مورد داستانهاى و اختراعات شیخ بهایى دشوار است اما در این نمى‏توان تردید كرد كه وى اندیشمندى تیزهوش ، خلاق و مبتكر بوده است و دانش وسیع او را در زمینه‏هاى ریاضى ، هندسه ، نجوم و فیزیك نمى‏توان منكر شد . 

از داستان‏هاى معروف مربوط به او داستانى است كه نعمت الله جزارى نقل مى‏كند در یكى از جنگ‏هاى بین ایران و عثمانى چون عده سپاهیان دشمن زیاد بود شاه عباس هراسان شده از شیخ بهایى پرسید كه چه باید كرد ؟

شیخ در جواب گفت : راه حیله و تدبیر بسته است و جز به خداى بزرگ امیدى نیست . باید وضو بسازى و دو ركعت نمازگزارى و نصرت و پیروزى را از خداوند به دعا بخواهى .

"كل عنایت" دلقك كه در آن مجلس حاضر بود خنده‏اى كرد و به شیخ گفت :

یا شیخ ! اعليحضرت اكنون از ترس در حالتى است كه نمى‏تواند خود را نگه دارد و اگر وضو بستد فوراً باطل خواهد شد .

  نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آذر 1384ساعت 9 بعد از ظهر  توسط آر یا بان  | 
روزى شاه عباس به شیخ بهایى گفت : دلم مى‏خواهد ترا قاضى القضات كشور نمایم تا همانطور كه معارف را منظم كردى دادگسترى را هم سر و صورتى بدهی بلكه احقاق حق مردم بشود .

شیخ بهایى گفت : قربان من یك هفته مهلت مى‏خواهم تا پس از گذشته آن و اتفاقاتى كه پیش آمد خواهد كرد چنانچه باز هم اراده ی ملوكانه بر این نظر باقى باشد دست به كار شوم و الا به همان كار فرهنگ بپردازم .

شاه عباس قبول كرد و فردا شیخ سوار بر الاغش شده و به محل مصلاى خارج از شهر رفت و افسار الاغش را به تنه درختى بست و وضو ساخت و عصایه خود را كنارى گذاشت و براى نماز ایستاد ، در این حال رهگذرى كه از آنجا مى‏گذشت ، شیخ را شناخت ، پیش آمد سلامى كرد . شیخ قبل از عقد نماز جواب سلام را داد و گفت :

اى بنده ی خدا من مى‏دانم كه ساعت مرگ من فرار رسیده و در حال نماز زمین مرا بلع مى‏كند تو اینجا بنشین و پس از مرگ من الاغ و عصاى مرا بردار و برو به شهر به منزل من خبر بده و بگو شیخ به زمین فرو رفت . لیكن چون قدرت و جرات دیدن عزرائیل را ندارى چشمانت را بر هم بگذار و پس از خواندن هفتاد مرتبه قل هو الله احد مجددا چشم هایت را باز كن و آن وقت الاغ و عصاى مرا بردار و برو .

مرد با شنیدن این حرف از شیخ بهایى با ترس و لرز به روى زمین نشست و چشمان خود را بر هم نهاد و شیخ هم عمامه خود را در محل نماز به جاى گذاشته ، فوراً به پشت دیوارى رفت و از آنجا به كوچه‏اى گریخت و مخفیانه خود را به خانه خویش رسانیده و به افراد خانواده خود گفت : امروز هر كس سراغ مرا گرفت بگوئید به مصلا رفته و برنگشته فردا صبح زود هم من مخفیانه مى‏روم پیش شاه و قصدى دارم كه بعداً معلوم مى‏شود .

شیخ بهایى فردا صبح قبل از طلوع آفتاب به دربار رفت و چون از مقربین بود هنگام بیدار شدن شاه اجازه تشرف حضور خواست و چون شرفیابى حاصل كرد عرض كرد : قبله گاها مى‏خواهم كوتاهى عقل بعضى از مردم و شهادت آنها را به راى العین از مد نظر شاهانه بگذرانم و ببینید مردم چگونه عقل خود را از دست مى‏دهند و مطلب را به خودشان اشتباه مى‏نمایند .

شاه عباس با تعجب پرسید : ماجرا چیست ؟ شیخ بهایى گفت : من دیروز به رهگذرى گفتم كه چشمت را هم بگذار كه زمین مرا خواهد بلعید و چون چشم بر هم نهاد من خود را مخفى ساخته و به خانه رفتم و از آن ساعت تا به حال غیر از محارم خودم كسى مرا ندیده و فقط عمامه خود را با عصا و الاغ در محل مصلى گذاشتم ولى از دیروز بعدازظهر تا به حال در شهر شایع شده كه من به زمین فرو رفتم و این قدر این حرف به تواتر رسیده كه همه كس مى‏گوید من خودم دیدم كه شیخ بهایى به زمین فرو رفت . حالا اجازه فرمایید شهود حاضر شوند !

به دستور شاه مردم در میدان شاه و مسجد شاه و عمارت‏هاى عالى قاپو و تالار طویله و عمارت مطبخ و عمارت گنبد و غیر اجتماع نمودند ، جمعیت به قدرى بود كه راه عبور بر هر كس بسته شد ، لذا از طرف رئیس تشریفات امر شد كه از هر محلى یك نفر شخص متدین و صحیح العمل و فاضل و مسن و عادل براى شهادت تعیین كنند تا به نمایندگى مردم آن محل به حضور شاه بیاید و درباره فقدان شیخ بهایى شهادت بدهند . بدین ترتیب 17 نفر شخص معتمد واجد شرایط از 17 محله ی آن زمان اصفهان تعیین شدند و چون به حضور رسیدند ، هر كدام به ترتیب گفتند : به چشم خود دیدم كه چگونه زمین شیخ را بلعید ! دیگرى گفت : خیلى وحشتناك بود ناگهان زمین دهان باز كرد و شیخ را مثل یك لقمه غذا در خود فرو برد . سومى گفت: به تاج شاه قسم كه دیدم چگونه شیخ التماس مى‏كرد و به درگاه خدا تضرع مى‏نمود . چهارمى ‏گفت : خدا را شاهد مى‏گیرم كه دیدم شیخ تا كمر در خاك فرو رفته بود و چشمانش از شدت فشارى كه بر سینه‏اش وارد مى‏آمد از كاسه سر بیرون زده بود !

به همین ترتیب هر یك از آن هفده نفر شهادت دادند . شاه با حیرت و تعجب به سخنان آنها گوش مى‏كرد . عاقبت شاه آنها را مرخص كرد و خطاب به آنها گفت :

بروید و اصولاً مجلس عزا و ترحیم هم لازم نیست زیرا معلوم مى‏شود شیخ بهایى گناهكار بوده است ! وقتى مردم و شاهدان عینى رفتند ، شیخ مجدداً به حضور شاه رسید و گفت : قبله ی عالم . عقل و شعور مردم را دیدید ؟ شاه گفت : آرى ، ولى مقصودت از این بازى چه بود ؟ شیخ عرض كرد : قربان به من فرمودید ، قاضى القضات شوم . شاه گفت : بله ولى چطور ؟ شیخ گفت :  من چگونه مى‏توانم قاضى القضات شوم با علم به اینكه مردم هر شهادتى بدهند معلوم نیست كه درست باشد ، آن وقت مظلمه گناهكاران یا بى گناهان را به گردن بگیرم . اما اگر امر مى‏فرمایید ناگریز به اطاعتم و آنگاه موضوع المامور و المعذور به میان مى‏آید و بر من حرفى نیست ! شاه عباس گفت : چون مقام علمى تو را به دیده ی احترام نگاه كرده و مى‏كنم لازم نیست به قضاوت بپردازى ، همان بهتر كه به كار فرهنگ مشغول باشى .

از آن پس شیخ بهایى براى ترویج علوم و معارف زحمت بسیار كشید و مقامه شامخه علما را به حدى به درجه تعالى رسانید كه همه كس آنان را مورد تكریم و تعظیم قرار مى‏داد . 

  نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم آبان 1384ساعت 9 قبل از ظهر  توسط آر یا بان  | 
                                        

 

اهالی اصفهان می‏دانند كه ساحل زاینده رود سست و باتلاقى است و قابلیت ساختمان را دارا نمى‏باشد ، شیخ بهایى به دستور شاه عباس مجبور بود كه در همین زمین سست و باتلاقى مبادرت به ساختمان یك مسجد و یك مدرسه نماید تا ساختمان‏هاى میدان نقش جهان تكمیل گردد .

 شیخ بهایى علاوه بر علوم دینى در دانش‏هاى ریاضى و مهندسى ساختمان نیز تبحر داشت از این رو براى شروع ساختمان در زمین باتلاقى زاینده رود دستور داد قطعات بزرگ و قطورى از ذغال چوب تهیه و آنها را در پى ساختمان نهادند و روى آنها را شفته ریزى كردند منتهى براى اینكه ملات خاك و آهك حسابى مخلوط گردیده و محكم شود ٬ در جلوى چشم كارگران ساختمانى و مردم اصفهان هر روز چند مشت سكه طلا به داخل شفته‏ها مى‏ریخت و از كارگران و مردم مى‏خواست كه سكه‏ها را براى خود پیدا كنند .  

هر روز هزاران نفر از اصفهانى‏ها به ساحل زاینده رود مى‏آمدند و پاها را برهنه كرده و به داخل شفته‏ها مى‏رفتند و با پاها و دست‏هاى تا آرنج لخت خود ٬ كوهى از خاك و آهك را زیر و رو مى‏ساختند تا سكه را پیدا كنند ، بعضى‏ها با این جستجو موفق به پیدا كردن چند سكه مى‏شدند و به طمع پیدا كردن سكه بیشتر ملات خاك و اهك را بیشتر پا زده و زیر و رو مى‏كردند و به این ترتیب خاك و آهك را بیشتر پا زده و زیر و رو مى‏كردند و به این ترتیب بهترین و زیادترین خاك و اهك كه براى ساختمان مناسب بود به وجود آمد و مدرسه زیباى چهارباغ اصفهان در كنار ساحل سست زاینده رود بنا شد و امروز كه چهارصد سال از عمر این بناى زیبا مى‏گذرد هنوز در كمال استحكام قرار دارد و شاید كمتر كسى بداند كه این بنا چگونه ساخته شده است .

 

                         تا  کی  به    تمنای   وصال تو      یگانه
                         اشکم شود از هر مژه چون سیل روانه
                                 

                         خواهد که سرآید غم هجران تو یا نه ؟
                         ای تیره  غمت  را  دل  عشاق  نشانه

  نوشته شده در  جمعه بیست و نهم مهر 1384ساعت 2 بعد از ظهر  توسط آر یا بان  | 

روزى شیخ بهایى به طور ناشناس از بازار اصفهان مى‏گذشت در بین راه به دكان بریانى كه تعدادى مرغ سرخ كرده با قلاب به در و دیوار دكان خود آویخته بود رسید شیخ نگاهى به مرغ‏ها انداخت و سپس به استاد بریانى فرمود :

یكى از این مرغ‏ها را نیاز این درویش كن!

استاد بریانى گفت: اگر پول دارى بدهم ؟

شیخ گفت : پولى در كار نیست .

استاد بریانى گفت : پس برو... تو را با مرغ چه كار ! آدمى كه پول ندارد مرغ پخته مى‏خواهد چه كار ؟

شیخ فرمود : اگر به امتناع خود باقى بمانى ٬ تمام این مرغ‏هاى كشته و بریان شده را به گفتن كیشى زنده كرده و پرواز مى‏دهم !

بریانى فروش از شنیدن این حرف كه نشانه دیوانگى گوینده آن بود ، متعجبانه نگاهى به سر و روى شیخ كرده و گفت :

برو پى كارت و گرنه تو را با چوب خواهم راند !

شیخ كه البته مقصودش امتحان بریانى و دادن یك درس اخلاقى به او بود گفت :

من درویش ناتوان و گرسنه‏ام و مدتى است كه غذایى به دهانم نرسیده و بیا و مردانگى كن و امروز ما را با یكى ازاین مرغ‏هاى چاق و چله مهمان بفرما .

بریانى با عصبانیت روى به شاگردش كرد و گفت : استغفرالله . ببین امروز گرفتار عجب ابلیسى شدیم ‏؟!

و بعد به جانب شیخ بهایى برگشته و با فریاد گفت : برو مرد حسابى !

شیخ فرمود : حالا كه اینطور شد ، پس تماشا كن .

كیش !

ناگهان مرغ‏هاى بریان و پخته زنده گشته و پرواز كرده و از آنجا فرار نمودند .

بریان فروش اصفهانى و شاگردش و نیز مشترى‏ها و مردم بسیارى كه در مقابل دكان ایستاده و ناظر جریان بودند از دیدن آن منظره ی حیرت‏انگیز به شگفتى فرو رفته و به خیال اینكه شیخ مرد مستجاب الدعوه و صاحب كرامات است ٬ به او نزدیك شده و عموماً روى خاك افتادند و در برابر شیخ سجده نمودند .

شیخ از ملاحظه گمراهى مردم به فكر چاره افتاد و بلافاصله شلوار خود را پایین كشیده و ردودروى مردم بناى ادرار كردن را گذاشت !

مردم از این رفتار زشت شیخ سر از سجده برداشته و هر یك به طرفى گریختند در این موقع شیخ به یكى از آنها گفت :

عجب مریدانى هستند ! به كیشى آمدند و به فیشى رفتند !

 از همان روز جمله ی " به كیشى آمدند و با فیشى رفتند " در اصفهان ضرب المثل شد و سپس به سایر نقاط ایران سرایت كرد .

  نوشته شده در  جمعه هشتم مهر 1384ساعت 11 بعد از ظهر  توسط آر یا بان  | 
شیخ بهایی به تایید و تصدیق اکثر محققین و مستشرقین ، نادر روزگار و یکی از مردان یگانه دانش و ادب ایران بود که پرورش یافته فرهنگ آن عصر این مرز و بوم و از بهترین نمایندگان معارف ایران در قرن دهم و یازدهم هجری قمری بوده است . شیخ بهایی شاگردانی تربیت نموده که به نوبه خود از بزرگترین مفاخر علم و ادب ایران بوده اند ، مانند فیلسوف و حکیم الهی ملاصدرای شیرازی و ملاحسن حنیفی کاشانی وعده یی دیگر که در فلسفه و حکمت الهی و فقه و اصول و ریاضی و نجوم سرآمد بوده و ستارگان درخشانی در آسمان علم و ادب ایران گردیدند . از تالیفات شیخ می توان به دو مثنوی ٬ یکی به نام مثنوی " نان و حلوا " و دیگری " شیر و شکر"  اشاره کرد و آثار علمی او عبارتند از " جامع عباسی ، کشکول ، بحرالحساب و مفتاح الفلاح والاربعین و شرع القلاف ، اسرارالبلاغه والوجیزه " . شیخ به مناسبت تصدى پست وزارت دربار و اقامت طولانى در اصفهان ناگزیر از رفت و آمد و همنشینى با اصفهانى‏ها بود . از این رو داراى ماجراهاى شیرینى با مردم اصفهان است كه در این مقام به تعدادى از آنها اشاره مى‏نماييم .

          هر در که زنم صاحب آن خانه تویی تو
            هر جا  که  روم پرتو  کاشانه  تویی تو
                                                                 در میکده و  دیر که  جانانه  تویی  تو
                                                                 مقصود من از کعبه و بتخانه تویی تو

  نوشته شده در  پنجشنبه دهم شهریور 1384ساعت 4 بعد از ظهر  توسط آر یا بان 
شیخ محمد على عاملى ملقب به بهاء الدین معروف به شیخ بهایى فرزند حسین بن عبدالصمد است كه از فقهاى مذهب شیعه بود و در روز پنجشنبه هفدهم ذي الحجه سال ۹۵۳ هجرى در شهر بعلبك لبنان به دنیا آمد . چون در آن زمان دولت عثمانى نسبت به اقلیت‏هاى مذهبى خصوصاً شیعیان رفتار خوبى نداشت ، ناچار شیعیان جبل عامل تصمیم گرفتند از خاك عثمانى مهاجرت كنند . بهاء الدین محمد ده ساله بود که پدرش عزالدین حسین عاملی از بزرگان علمای شام بسوی ایران رهسپار گردید و چون به قزوین رسیدند و آن شهر را مرکز دانشمندان شیعه یافتند ، در آن سکنی گزیدند و بهاءالدین به شاگردی پدر و دیگر دانشمندان آن عصر مشغول گردید و مورد تفقد شاه طهماسب قرار گرفت . پس از آنكه شاه عباس به سلطنت رسید پایتخت ایران به اصفهان منتقل شد و ایران عظمت فوق العاده‏اى یافت . در این موقع شیخ بهایى پس از مرگ پدر مقرب دربار شاه عباس شد و به امر شاه با دختر شیخ على منشاد شیخ الاسلام ایران ازدواج كرد و همین كه شیخ على وفات كرد شیخ بهایى شیخ الاسلام شد . چون شیخ بهایى حكیم ٬ عارف ٬ فقیه ٬ ادیب و ریاضى دان عصر خویش به شمار مى‏رفت و مى‏توانست از هر مقوله‏اى سخن بگوید لذا شاه عباس علاوه بر منصب شیخ الاسلام منصب وزیردربارى و ریاست تشریفات قدیمى پادشاه را هم به او واگذار كرد .

 

     روزی  که  برفتند  حریفان  پی  هر   کار
     زاهد سوی مسجد شد و من جانب خمار
                                                             من  یار  طلب  کردم و  او  جلوه گه  یار
                                                             حاجی  به  ره کعبه  و  من  طالب دیدار

  نوشته شده در  یکشنبه ششم شهریور 1384ساعت 4 قبل از ظهر  توسط آر یا بان 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM